سربداران اصفهان

می کُشید ما را ولی باخت از شماست

جانِ ما هرگز نه از این خاک جداست

جاودان گشتیم به تاریخ، ابلهان

گو به تهران یا به شیراز اصفهان

معترض کشتیدشما ای جانیان؟

ما صدایِ ملّتیم در آسمان

قصدِ ترس دارید میانِ ملّتی؟

می کَشد ملّت شما را ذلتی

سربدار گشتیم برایِ خاکِ پاک

ترس که رخت بسته ز این خاک، نیست که باک

خونِ ما طوفان، بروبد ننگتان

دیر نباشد  با تفنگ در جنگتان

ما برایِ عشق به آزادی نثار

عاقبت گشتیم به این جرم  سربدار

بیشرفها، جانیان، بارِ دگر

ملّتی «مرگ بر شما» در هر گذر

میزنند فریاد بهمراهِ «تفنگ»

آتشی سوزان بسوزاند که ننگ

ننگِ تاریخ بشر هستید و هیچ

حکمِ تاریخ است گذر از این که «پیچ»

ملّتی پیروز، شماها دربدر

ای شمایان «ننگِ تاریخ بشر»

میشود عمامه هاتان دارِتان

پاک که میهن زین «کثیف افکارتان»

میشود «ایران» که لائیک کشوری

در «میانْ-خاور» بگردد افسری

افسری «لائیک» بدور از ارتجاع

ای که افکارتان فقط غسل و جماع

محو بگردید، جایتان در موزه ها

تا شوید عبرت بگو آموزه ها

دین و آئینتان شود محو تا ابد

خفه گردد هان که «اللهُ صمد»

این اذانِ مرگتان در هر سحر

جایِ آن شیپورِ شادی و ظفر

این خبر آمد که این تقدیرتان

دیر نباشد بگسلد زنجیرتان

خود «رها» دارد که ایمان این خبر

اجنبی هایِ کثیفِ بی پدر