
مهدی اصلانی :
در معبر قتلعام شمعهای خاطره افروخته خواهد شد
شهادت من از جایگاه یک گوهردشتی و بندِ هشتی از نیمهی مردادماه.
از پشت کرکرههای کمی بالازدهشدهی آخرین اتاق بند ۸ که مشرف به حسینیهی گوهردشت بود و در آن تابستان جهنمی کامیونهای یخچالدار حمل گوشت را دیدیم که بیش از یکنوبت در مقابل حسینیهی خون و آمفیتئاتر گوهردشت توقف کردند.
از داخل حسینیه انسان بار میزدند و به مکانهایی که بر ما دانسته نبود و نیست منتقل میکردند.
در شبهایی که از آسمان گوهر کفر میبالید!
هیئتِ مرگ با شدتی افزون از پیش به مرگفروشی مشغول بود. شبانهترین دورههای زندهگیمان را تجربه میکردیم.
همهگیمان بهمانندِ شخصیتهای بینامِِ رمانِ کوری، خوزه ساراماگو، شده بودیم.
«فکر نمیکنم که کور شدیم. ما کور هستیم. کوری که میبیند. کورهایی که میتوانند ببینند، اما نمیبینند»
در تابستان مرگ در شهریورکُشی و چپکُشی خاوران سهمِ کفار شد.
هنوز -اما- بهدرستی دانسته نیست، مقصد کامیونهای یخچالدار حمل گوشت در آن شبهای علیل و مردادکُشی کدامین مکان بوده
و خدا در آن شبهای جهنمی چه میکرده و کجا بود؟خدا؟
تعطیلاتِ تابستانیاش را میگذراند و ملائک بادش میزدند!
او فرمان را به دستِ فرستادهگانِ زمینیاش سپرده بود.








