پناهندهء خائن

ای پناهنده که بر میگردی

گر که مرد یا که زنی، بی دردی

گفته بودی بکشد شیخ «بشر»

زین سبب عزم نمودی به سفر

گفتی تو خود«هنر» است ممنوعه

ضدِّ «دین» است و که نامشروعه

گر زند حرف کسی ضدِّ نظام

«مفسِدِ الارض» بشود  حکم اعدام

می برندش به اوین کابل کُتک

نیست که فریاد رسی بهرِ  کمک

اینهمه شرح برای که چه بود؟

برده از حقِ پناهنده تو سود؟

بیشرف بعدِ که چند سال رسید

آن «گرین کارت» که تو بهرش نالید

میشود تنگ دلت بهرِ مامان

شیرجه در زیرِ «عبا» بی وجدان ؟

خائنی شرم که نداری الدنگ!

بهرِ مامان و آباجی دلتنگ؟

دستِ تو غرقِ به خون است نامرد

شرم نداری ز «بلوچ» رنگش زرد؟

شده زرد چونکه ندارد نانی

احمقی، خائنی، یا نادانی؟

«جستجوگر»  شده بهرِ «نامی»

تو در این ره که بدان ناکامی

همرهِ «شیخ» تو شریکِ جرمی

عینِ شیخ قاتلی در هر فرمی

صابونِ دستِ که شیخی خونخوار

«ماهِ دی» رفته ز دست خود آمار

از جسد کشته بپا شیخ نمود

رفتنت زیرِ «عبا» شیخ خوشنود

بیضهء شیخ تو بباید مالید

بعد از آن محرم شیخ می گردید

تو پناهنده نئی، بل «مزدور»

عملت یعنی «جنایت سانسور»

دستِ تو غرقه به خونست آشغال

در پیِ نام و نشانی هم مال

دستِ تو غرق به خونست ولگرد

تو «پناهنده» کُشی ای بی درد

داد و بیداد ز این کارِ کثیف

رویِ خون برده به «میهن» تشریف

این همه دربدرند ایرانی

تو فقط تنگِ دلت نالانی؟!

هیچ ندارم که بگویم «پستی»

هرچه گوید که «رها» حتم هستی