دکتر کریم قصیم :
توجيه تجاوز, تشتّت و بي عملي
«هدف غايي سياست خارجي آلمان [هيتلري] عبارتست از استقرار هژموني پان ژرمنيک در کل اروپا و نه فقط در اروپاي شرقي، چون نظام اروپا واحد است و شرقي و غربي آن از هم جدا نيست. اين نظام واحد وقتي قابل حفاظت است که به مثابه مجموعه واحد نيز مورد دفاع قرارگيرد»
منچستر گاردين 15 فوريه 1934
کشتار بزرگ سي ام ژوئن 1934 درداخل حکومت رايش آلمان فضايي سنگين ايجاد کردهبود. در چنين شرايطی هيتلر می خواست با چراغ سبز کودتا در اتريش و «صدوربحران» به كشور همسايه و كسب يک پيروزي سريع و سهلالوصول استراتژيک, عملاً با يک تير چند نشان بزند:
- از فشار رواني متراكم در حزب و كشور بكاهد و بار خود را سبك كند,
- گامي اساسي به هدف قديمي ايدئولوژيک خود مبني بر وحدت ژرمنها نزديک شود،
- برمحبوبيت و اقتدار خود بيفزايد و توسط يک پيروزي برقآسا ژئوپليتيک اروپاي مرکزي را به نفع خود تغيير دهد،
- به فشارهاي قبلي موسوليني جوابی دندانشکن بدهد و متقابلاً او را زيرفشارگذارد،
- و مهمتر از همه، به ذخاير ارزي قابل توجه و امکانات اقتصادي و نيروي کار ميليوني اتريش مسلط شود و بدينسان از فشارهاي ارزي و… داخل آلمان بکاهد.
کودتا , اتريش25 ژوييه 1934
يکي از هدفهاي اوليه هيتلر الحاق اتريش به آلمان بود. اين خواست قديمي فاشيستهاي نژادپرست دستکم از يک دهه قبل در صفحه اول کتاب (نبردمن) هيتلر
جای مهمی به خود اختصاص داده بود:
«اتريش آلماني است و بايد به آغوش سرزمين بزرگ مادري خود بازگردد»
ايده الحاق اتريش مطلب تازهيي نبود. اما روشي که اين بار براي تحقق خواست الحاق در دستور کار نازيها قرار گرفت، بي سابقه بود . نتيجهاش درسي مهم به همراه داشت. از جمله براي مماشاتگران!
چند ماه پيشتر دولت صدراعظم دولفوس( ازحزب کاتوليک) با سرکوب شديد و خونين سوسياليستهاي چپ (و کشتار بيش ازهزارنفر از آنها در ماه فوريه)، سعي کرده بود پايههاي حکومت خود را محکم کند. ولي کشتار سوسياليستها در عمل به نفع نازيها تمام شد و مشکلات اجتماعي كماكان حل نشده باقی ماندند. پس از اين كه احزاب و سنديكاهاي چپ به خون کشيده شدند، راست افراطي نيرو گرفت و ناآراميهاي سياسي به صورتی شديدتر سرتاسر کشور را در اغتشاش و بيثباتي فروبرد. نازيهاي اتريش پشتشان به کوه آلمان هيتلري بود و همه جور حمايت ميشدند. آنها با وارد کردن گروههای مسلح و آموزش ديده (در آلمان) به صحنه, اوضاع پايتخت و شهرستانها را به آشوب کشيده بودند.
در17فوريه34 دولتهاي انگلستان، فرانسه و ايتاليا طي بيانيهيي اعلام کرده بودند خواستار و حامي استقلال و تماميت ارضي اتريش هستند. ولي با وجود اين، مداخلههاي آشکار و پنهان هيتلر مرتب افزايش يافت و کار به عمليات تروريستي نازيها در وين و ديگر شهرهاي اتريش کشيد. دولفوس، صدراعظم اتريش که روابط حسنهيي با موسوليني داشت، گزارش دقيقي از اين اعمال تروريستي (که در ضمن برای تجارت و اقتصاد توريسم اتريش /آلمان هم خساراتی در بر داشتند)، براي دولت ايتاليا فرستاد. ماه آوريل که هيتلر براي اولين ديدار با موسوليني به ونيز رفت، وي پرونده نازيهاي اتريش را جلو هيتلر گذاشت و براي آرام کردن اوضاع فشار آورد. هيتلر هم قول داد نازيهاي اتريش را آرام کند و به راه مسالمت وقانون بازگرداند! اما چندي بعد دريک فاصله زماني بسيارکوتاه اتفاقاتي افتاد که چکيده آن را درزيرميآوريم:
اواخر ماه ژوييه1934 در ناحيهيي مرزي از کوهستانهاي آلپ، يک پيک آلماني به تور پليس مرزي اتريش افتاد. اسناد و علائم رمز همراه او نشان دادند که يک نقشه کامل شورش سياسي و کودتا توسط نازيهاي اتريش در دست اجرا است. رهبري اين کودتا دست يک عضو برجسته حزب نازي اتريش به نام آنتون فون رينتِلن بود. ماجرا سريعاً به اطلاع صدراعظم دولفوس رسيد، ولي او تعلل نشان داد، ديرجنبيد وکند اقدام کرد. برعکس, با لورفتن طرح, نازيها کارهاي اجرايي کودتا را جلو انداختند و روز 25ژوييه با بسيج نيرو به ساختمان صدراعظم در شهروين هجوم آوردند. کمي به ساعت يک بعدازظهر مانده, يک گروه مسلح ازکودتاچيان نازي به زور وارد ساختمان شد و به ضرب دو گلوله صدراعظم دولفوس را در دفتر کارش نقش زمين کرد. يک گروه ديگر نازيها به ساختمان راديو حمله بردند و بلافاصله کنارهگيري دولت دولفوس را از راديو اعلام نمودند. همزمان، هيتلرکه، ظاهراً براي تماشاي اپراي معروف «راين گولد» اثر واگنر در بايرُت به سر ميبرد، همانجا دقيقه به دقيقه درجريان اخبار قرار گرفت و دستوراتي داد. در وهله نخست کودتا موفق بود، اما به سرعت ورق برگشت. وزيران کابينه مقاومت کردند و رئيس جمهور اتريش دستور داد به هرقيمت «نظم وقانون» برقرارشود. وزيردادگستري، دکترشوشنيگ، به جاي دولفوس اداره امور را به دست گرفت و اکثريت فرماندهان ارتش و پليس به حمايت دولت ورياست جمهوري ساختمان صدارت عظما را محاصره کردند. درهمين زمان، نازيها درشهرستانها نيز دست به اغتشاش زده بودند. بخشهايي از«لژيون اتريش» ( نازيهاي مسلح مستقردرمونيخ) براي کمک به کودتاي نازي، ازبايرن آلمان وارد خاک اتريش شدند.
دراين هنگام، موسوليني که تلگرافي درجريان قرارگرفته بود، بلافاصلهً از دولت قانوني اتريش اعلام حمايت و همزمان چند هنگ نيروي نظامي به گردنه ِبرِنر، مرز ايتاليا با اتريش، اعزام کرد. دراثر استقامت و اقدام قاطع دولت اتريش و نيز مقابله سريع موسوليني، کودتاي نازي تا پايان همان روز شکست خورد، جمع کثيري از کودتاچيان دستگير و روانه زندان شدند. دولتهاي غربي نيز بهطور دستجمعي عليه اين کودتا موضع گرفتند. هيتلر، که در آن زمان حساب ايستادگي دولت و ارتش اتريش را نکرده بود و درتابستان34 هنوز از نيروي لازم براي مداخله علني و اقدام نظامي برخوردار نبود، آشکارا جا زد و سعي زيادي نمود خود را بيگناه جلوه دهد.
سرنوشت کودتاي نازيها در اتريش و نتيجه واضح ايستادگي دولت و ارتش آن کشور و قاطعيت همسايه جنوبي آن به همه طرفها درس روشني داد:
فاشيسم از هيچ کاري براي رسيدن به قدرت و توسعه سيطره خود پرهيز ندارد. جلوگيري ازتوسعه طلبي فاشيستها جز با ايستادگي وسياست قاطع شدني نيست.
ولي غربی ها باز هم تعلل کردند.
همان طور که کشتار سي ژوئن تا حدودي نقاب پوپوليسم را از چهره هيتلر کنار زد و به لحاظ خصوصيات نيز شمهيي از سفاکي و سبعيت «پيشوا» , حتي نسبت به وفادارترين همدستان قديمي خود, را به همه طرفها نشان داد، در زمينه سياست خارجي نيز کودتاي نازيها در اتريش (با پشتيباني رايش آلمان) و قتل صدراعظم وقت آن کشور درسطح جهاني تکاندهنده و روشنگر بود. از آثار اين رويداد يكي اين كه صلحطلبي هيتلر در سياست خارجي عموماً زير سؤال رفت و ديگر اين كه رابطه هيتلر با موسوليني نيز به سرعت بحراني شد. کشتار بزرگ در داخل و کودتا درخارج، درظرف کمتر از يک ماه، به سرعت بر انزواي بين المللي رايش آلمان افزود. تنگناهاي مالي و اقتصادي آلمان نيز شرايط دشواري به وجود آورده بود که رويهم ميتوانست براي هيتلر خيلي گران تمام شود, هرآينه دولتهاي دموکراتيک حاضرمي شدند با قاطعيت عمل کنند و حساب ديکتاتور مکار و خونريز را کف دستش گذارند. ولي در اين جا نيز لابي انگليسي هيتلر و ژرمنوفيلهاي طرفدار اپيزمنت بار ديگر به کمک او شتافتند. تايمزلندن با ملايمت و زيرکي سعي کرد از وخامت بيشتر اوضاع جلوگيري کند:
«انصاف نيست که مسئوليت ماجراجويي غيرمحتاطانه [!] ديروز به گردن دولت آلمان گذاشته شود ولي اين شورش بيترديد با تحريکات دائمي که ازسوي آلمان[؟] انجام ميشوند بيربط نيست…» 3
و لرد راثرمِرکه کشته مرده قدرت فزاينده هيتلر بود، يک هفته بعد در ديلي ميل اينطور براي او بازار گرميکرد:
«ناپلئون هرگز درجمع بزرگانش صاحب چنين قدرتي نبود که هيتلر از آن برخوردار است. کرامول هم همین طور… آقاي هيتلر همواره برخواستش مبني برصلح تأکيد کردهاست و به عنوان رهبري روشن بين حتماً ميداند که بهبود و ترقي تجارت بدون صلح مقدور نيست. چه براي آلمان و چه براي اروپا» 4
اما، بهرغم سياست عدم مداخله دولت انگليس و ابراز لطفهای مطبوعاتي لابي هيتلر، اوضاع از هر نظر براي دولت آلمان مخاطرهآميز شده بود. پس از «شب دشنه هاي تيغه بلند» و عکس العملهای منفی بين المللي, همچنين درپي کودتاي شکست خورده نازيها در اتريش, انزواي حكومت هيتلر اوج تازهيي يافت. اين وضع باعث نگراني سران وزارت خارجه آلمان و هشدارهاي مکرر آنها شد. نگرانيهاي آنها از اين بابت بود که مبادا رويدادهاي دو ماه اخير بهعلاوه ادامه «برنامه تسليحاتي پيشوا» موجب واکنش دست جمعي قدرتها و حداقل اعلام تحريم اقتصادي و حَصر بانكي/ مالي توسط آنها شود.
برنارد بولو, ديپلمات معروف و بسيار با تجربه که آن زمان پست معاون وزارت خارجه رايش آلمان را عهدهدار بود، درمتني سر به مُهر، مورخ 16اوت34، به مقامات بالاتر و شخص هيتلر چنين هشدار داد:
«دراين انزواي شديد بين المللي و در اين وضعيت اقتصادي و ارزي ضعيفي که اکنون گرفتار آنيم، دولتهاي مخالف ما نيازي به ريسک و قبول مخاطره هاي نظاميبراي به زانو درآوردن ما ندارند. آنها، بدون اين که مجبورباشند حتي يک نفر را بسيج، يا يک تير شليک کنند، قادرند ما را در شديدترين تنگناها قرار دهند. کافيست آنها تصميم بگيرند و ما را، علني يا ضمني، از نظر اقتصادي و مالي تحريم کنند»5
ولي «دولتهاي مخالف»، با وجودي که اين «راه حل سوم» امکانپذير بود، تصميم لازم را نگرفتند! البته ناگفته نماند که دولت وقت فرانسه و بهخصوص وزيرخارجهاش، بارتو، به چنين راهحلي تمايل داشت و جداً حاضر بود دست به اقدام زند. منتها بدون همکاري دولتهاي ديگر اروپا، به ويژه دولت امپراتوري بريتانيا، که بيشترين امکانات را در اختيار داشت، طبعاً چنين تحريمي محقق نميشد. اصولاً، عدم هماهنگي در مقابل نازيها و شخص هيتلر يکي ازمشکلات اساسي آن دوران بود که نهايتاً به همه حريفان هيتلر صدمه جدي وارد کرد:
«آنها نميتوانستند روي اقدامات مشترک و مشخص جهت دفاع درمقابل َهل من مبارز طلبيهاي آلمان و ثبات بخشيدن به نظام اروپا به تفاهم رسند. نه پيشنهاد وزيرخارجه فرانسه [عقد پيمان امنيت جمعي توسط ائتلاف بزرگ قدرتهاي غرب بهعلاوه اتحادشوروي، [خطي که چرچيل هم مطرح ميکرد و سرانجام از زمان نخست وزيري او درجنگ جهاني دوم بهعمل درآمد] و نه تأملات و تلاشهاي ديگر، هيچکدام عکسالعمل مناسب و لازم را نيافت تا بتوانند دستجمعي سد ببندند و مانع تجديدنظرخواهي بيشتر و ادامه توسعه طلبيهاي هيتلر (در آينده) شوند. البته سياست خارجي رايش سوم درسالهاي بعدي نيز پيوسته درمعرض اين خطر باقي ماند که مبادا ديگر قدرتهاي اروپا با هم متحد شوند و حوزه فعاليت آلمان را محدود کنند، و ليکن منافع واگرا و ارزيابيهاي مختلف لندن، پاريس و رم دست آخر مانع اقدام مشترک آنها بود». 6
سقط جنين «لوکارنوي شرق»
يک مثال بارز و معروف از ناکاميهاي غرب درامر کنترل و حَصر حكومت هيتلر، سرنوشت طرحي است که به ابتکار لويي بارتو پيش کشيده شد و به نام «لوکارنوي شرق» شهرت يافت.
پس از شکست کودتاي نازي دراتريش و سپس فوت هيندنبورگ، سياست خارجي آلمان دريک فاصله کوتاه, به دليل شرايط فوق الذکر و نيز ورود «فاکتور اتحادشوروي»7 به صحنهِ جامعه ملل و همکاري فزاينده اين کشور با فرانسه، کم وبيش بلاتکليف مانده بود. همانطور که پيشتر آمد، از جمله پيشنهادات و طرحهاي جدي در اين زمان به منظور حصول امنيت جمعي اروپا، طرحي بود که به « لوکارنوي شرق» شهرت يافت. نتيجه عملي طرح اين بود که مرزهاي شرقي آن زمان رايش آلمان در چهارچوب يك معاهده اروپايي قطعيّت مييافت. غرب و بهخصوص فرانسه، درزمان لويي بارتو، خيلي سعي کرد اين طرح تحقق يابد. بارتو با اصرار زياد توانست درتاريخ 8ژوئيه34 بالاخره نظر موافق دولت انگلستان را هم بهدست آورد و ازآن زمان فشار چند طرفه روي آلمان، جهت موافقت و امضاي اين طرح، بالا گرفت:
«ازتابستان1934 به بعد هدف اصلي ديپلماسي قدرتهاي غرب عبارت بود از برانگيختن آلمان به عقد پيماني با همسايگان شرقي خود. . . هيتلر هيچ قصد نداشت با انعقاد چنين عهدنامهيي [يعني طرح لوکارنوي شرق] دست و پاي خود را ببندد؛ آخر مشکل او که ممانعت از تجاوز ديگران نبود، بلکه با محدود شدن خودش توسط اين طرح مسأله داشت» 8
همان طور که هدف پيمان لوکارنو(1925 ) حصول نوعي امنيت سياسي براي مرزها و ممالک غرب آلمان توسط امضاي چند کشور (فرانسه، بلژيک، انگلستان، ايتاليا و آلمان و…) بود، طرح لوکارنوي شرق نيز در نظرداشت با جمع کردن امضاي آلمان و شوروي، لهستان، چکسلواکي و… پای يک عهدنامه مشترك, در واقع رايش آلمان را به حفظ و احترام مرزهاي شرقياش متعهد کند تا شايد از اين راه جلوي تجاوز به سرزمينهاي فراسوي شرق آلمان گرفته شود. حتي اگر آلمان هم حاضربه امضاء نميشد، باز توافق دستجمعي همسايگان آلمان سدي در مقابل هوسهاي هيتلر ايجاد ميکرد. بنابراين وي خيلي مايل بود لهستان شانه خالي کند و از قبول اين طرح تنزند. يکي ازاهداف خفيه عقد «قرارداد عدم تجاوز» رايش آلمان با لهستان (اوايل سال34) نيز جلوگيري از وقوع چنين ائتلافها و اتحاد عملهايي عليه مطامع آينده آلمان نازي بود. طبعاً طرح لوکارنوي شرق بيمعنا ميشد وقتي که علاوه برآلمان يکي ازکشورهاي مهم شرق اروپا (لهستان) هم با آن مخالفت می کرد. لذا هيتلر همه تلاشهاي خود را مصروف تظاهر به دوستي با لهستان کرده بود. او حتي مارشال گورينگ، فرد دوم نظام را، مشخصاً به عنوان «دوست لهستان» جلو انداخته بود و او با طرح مباحثي اندر باب لهستاني بودن اوکراين (آن زمان اوكراين جزء اتحادجماهيرشوروي بود) و لزوم «اتحاد دوکشورعليه روسيه» که خصم قديمي لهستان محسوب ميشد، دهان رهبران اين کشور بخت برگشته را آب انداخته بود و بالاخره هم درگمراه کردن، يا به قول برخي مورخان «خودکشي سياسي لهستان» توفيق يافتند. بههرحال، با اين نوع تلاشهاي فشرده هيتلر جهت همراه کردن لهستان در مخالفت با طرح لوکارنوي شرق، سرانجام درپي جواب منفي دولت آلمان (10 سپتامبر34 )، موضع مخالف لهستان نيز به اطلاع فرانسه و ديگر کشورهاي اروپا رسيد! اين يک نقطه عطف سياسي بود و درحلقة محاصره آلمان شکافي بازشده بود به نام «دوستي با لهستان» که براي فرانسه (متحد لهستان) و بهخصوص براي شوروي خيلي مسأله ايجاد ميکرد. با وجود اين، بارتو، وزير خارجه فرانسه به کوششهاي ديپلماتيک خود ادامه داد. او براي تغيير موضع لهستان به اندازه کافي اهرم فشار در اختيار داشت. درگيرودار اين تلاشها، ناگهان، به هنگام استقبال از الکساندر، پادشاه يوگسلاوي و مهمان فرانسه، که در مارسي پا به خاک ميزبان گذاشته بود. اتفاق مهم و غيرمترقبهيي افتاد. شاه يوگسلاوي مورد سوء قصد و ترور قرار گرفت و در دم جان سپرد. بارتو که مهمان را همراهي مي كرد، دراين تيراندازي سخت زخمي شد وساعتي بعد دراثر خونريزي شديد فوت کرد.9
مرگ لويي بارتو ضربه شديدي بر مقاومت فرانسه درمقابل نازيسم و هيتلر وارد کرد.
پس از او ديگر مشي ايستادگي و تصميم گيری قاطع در مقابل ديکتاتورها، از سياست خارجي فرانسه رخت بربست :
«تا زماني که هدايت سياست خارجي فرانسه در دست لويي بارتو بود، ميشد ازفرانسه [دربرابرهيتلر] انتظار پيگيري و قاطعيت داشت. بعد از او، سياست لاوال شانس انعقاد يک پيمان لوکارنوي شرق را بهطور كامل ازبين برد.»10
درهمين زمان ، بختک نازيسم و پيشوايش، که حدود دوسال پيشتر با همدستي سرمايه بزرگ و ژنراليسم تلافي جوي آلمان به دوش ملت بحرانزده پريده بود، پس از کشت و کشتارهاي داخلي و تمرکز تمام قدرت در دست جبار بلامنازع، با شتاب فزاينده به پيشرفتهترين سلاحهاي سنگين زمانه مجهز ميشد و چنين مينمود که هيچ قدرتي جلودارش نيست.
در ماههاي پاياني سال 1934، نه نويد کريسمس، بلکه اخبار خوف انگيز از رشد تسليحاتي رايش آلمان و سيطره مرگبار هيتلر و خطر جنگ به گوش جهان مي رسيد.
برخلاف شيفتگان سازش با ديكتاتوريها درطيف اپيزمنت، چرچيل که آن زمان در حزب خود نيز در اقليت محض به سر ميبرد، آلمان نازي اواخر 34 را چنين به ياد مي آورد:
«دنيا با يک ديکتاتوري خونريز و متکي بر نظام ترور روبهرو بود. دراين َجوَلانگاه هيتلري، توفان ضديت با يهوديان بيداد ميکرد و نظام اردوگاههاي مرگ براي عناصر نامطلوب و مخالفان و همه ديگرانديشان سياسي با شدت تمام به کارافتاده بود.»11
منابع و توضیحات
1-
The ultimate purpose of German foreign policy is the establishment of a pan-German hegemony in Europe – and not only in Eastern Europe. The European order is one – there is not a special Eastern and a special Western European order. And that one order can only be preserved if it is defended as one
2 – آلن بالاک مورخ شهير انگليسي و نويسند يكي از بهترين بيوگرافيهاي هيتلر, در اين مورد ارزيابي مؤجز و گويايي دارد:
«هيتلر نيروي خود را دست بالا گرفته بود و پس از شکست ميبايست به سرعت منکر هرگونه رابطهيي با کودتا شود… اخبار و گزارشهاي رسانههاي رسمي آلمان بلافاصله عوض شدند و نخستين برنامههاي شور و شوق براي فتح و پيروزي کودتاچيان از دستور کار خارج گرديدند. قاتلان دولفوس که به آلمان گريخته بودند، به دولت اتريش مسترد شدند، هابيشت ( بازرس حزبي مسئول اتريش) خلع مقام و همراه نماينده آلمان در اتريش به آلمان احضارگرديد. هيتلر، جهت کاهش خسران سياسي، معاون خود، فرانس پاپن (کاتوليک و سياستمدار معروف)، را به عنوان سفير فوق العاده به اتريش فرستاد و…» – آلن بالاك, «هيتلر»,… ص 327 ,
3 – تايمز، 26ژوئيه34 ،
4 – ديلي ميل ، 3 اوت34 ،
5 – از گزارش مخفي معاون وزارت خارجه رايش آلمان به هيتلر، اوت 34, ص320 مجلد سوم از پروندههاي سياست خارجي آلمان,3 Akten zur deutschen auswae. Politik Band
6 – ماري لوئيز ِبکر ، کتاب سياست خارجي رايش سوم, ص 9
7- اتحاد جماهيرشوروي تا آن زمان روابط نسبتاً حسنهيي با دولتهاي آلمان(بعد از جنگ جهاني اول) داشت. اما شدت يافتن مواضع ضد بلشويکي هيتلر و بهخصوص توجيه تئوريک برنامه تسليحاتيش با «خطرکمونيسم» و ادامه مزخرفات نژادي و نيز تحريک لهستان عليه شوروي و … بالاخره موجب فاصله گرفتن تدريجي سياست خارجي شوروي از رايش سوم شد به صورتي که پاييز سال34 سردي و نوعي مخالفت تلويحي نسبت به سياستهاي هيتلر درمواضع شوروي آشکار شده بود. سياست خارجي شوروي در زمان پيوستن به جامعه ملل(سپتامر34) بيشتر به خط بارتو، وزير خارجه فرانسه، نزديک بود.
8- آلن بالاك,« هيتلر» ص 328 ,
9 – لويي بارتو، متولد 25 اوت 1862 سياستمدار بزرگ فرانسوي ، بارها وزير و در سال 1913 نخست وزير فرانسه. خط سياسي بارتو در مقابل هيتلر و نازيها قاطعيت داشت. در 9 اکتبر34 که به استقبال پادشاه يوگسلاوي به مارسي رفته و وي را از بندر به محل اقامتش همراهي ميکرد، يک فرد متعصب اهل صربستان با اسلحه گرم به قصد کشتن پادشاه يوگسلاوي شليک ميکند. گلوله ها نه تنها به شاه، بلکه به بارتو نيز اصابت ميکنند. وي پياده ميشود و مجروح سعي ميکند از محل شلوغي دور شود. ولي دراثر خونريزي شديد کمي بعد فوت ميکند.
10 – ايگور ماكسيميچف(مورخ و ديپلومات شوروي) کتاب «آغاز پايان» / دربارة روابط رايش آلمان-شوروي درسالهاي 1933-39/ص117به زبان آلماني:
Maximytschew, Igor DerAnfang vom Ende
پي ير لاوال(Pierre Laval )، متولد 1883 ، سياستمدار فرانسوي، بارها وزير و در فاصله 1931-32 و 35-36 نخست وزير شد و سياست راه آمدن با هيتلر را پيشه کرد. بعد از اشغال فرانسه توسط نازيها معاون پتن دردوران حکومت ويشي و زيرفشار آلمان رياست دولت را عهدهدار شد و پس از پيروزي متفقين در اکتبر 1945 به اتهام همکاري با دشمن تيرباران شد. چرچيل خط سياسي لاوال بههنگام روي کارآمدن درپايان سال 34 را چنين خلاصه مي کند:
«لاوال براين عقيده بود که فرانسه به هر قيمت ميبايد از جنگ پرهيز کند و ميخواست از راه قرارداد بستن با ديکتاتورهاي آلمان و ايتاليا به اين فکر خود جامه عمل بپوشاند. او با سيستمهاي ديکتاتوري مشکلي نداشت. سوءظن او متوجه شوروي بود.»
11- چرچيل , همان جا, ، ص 68،