
مهدی اصلانی :
بوی پیراهنِ، مچاله در غربتِ برزنت.پ
هنوز زخمِ تابستان بر تن زمین داغ بود که پاییز سر رسید. اما این بار خزان نه از جانِ درختان، که از پسِ درهای آهنیی کمیتههای انقلاب سر برآورد.
وقتی که بازماندهگان را به احضارگاه بیرحمِ کمیتههای چندگانهی تهران فراخواندند.
کاش باران برای شُستنِ گمگورها و گونهها میبارید و بغض آسمان بر خاکِ زادگاه زخمی هقهق میشد.
در پاییزِ آن فریبسال، آوارِ فراخوانها نازل شد. فرا خواندنِ خانوادهها پس از انتظاری طولانی.
کسانی هنوز امید داشتند و با خود سند یا قبالهی زمین و خانه برای آزادیی احتمالی آورده بودند. شاید زنده باشد!
کودکان شکوفه در جستوخیز صبحگاهی و حسرتِ درآغوش کشیدن پدر.
هر مادر و همسری که قدم بر آن جُغدمکان میگذاشت چند لحظه بعد ساکبهدست بر آسفالت خیابان فرو میپاشید. شماری از خانوادهها همچون «بهکیشها» و «ریاحیها» از آن مسلخ، سهمی فراتر از یک ساک نصیب بردند.
ساکی سبک از اشیای بهجامانده، عینک، پیراهن تانخورده.
عقربههای پرتحواس، ایستاده بر ساعتِ مرگِ یاس!
حکومت، جانها را گرفت و استخوانهای جانِ جوان را بر خاکپشتهها شیار کرد.
این ساکها، شناسنامههای جُرم و جنایت باقی ماند.
و بندیان در پشت دیوارهای سربیی بند، در اولین هواخوری.
از باغچههای زندان جز زمینی سوخته بر جای نمانده بود.
لهله و عطشِ باغچههای بیآب، میراثِ شومِ آن تابستانِ بیرحم بود.
این زمینسوختهگی همجنسِ همهی پاییزها نبود.
یارانِ رفته، بی بوسهی واپسین پارهای از دلِ زندان را با خود برده بودند.
کجا رفت «حاجمحسن» که فهمِ گل داشت و مَحرَمِ شکوفهها بود؟
«حسین خزائلی» و آن حُسنیوسفِ نامآورش که سر به سقفِ آسمان میسایید؟
حمزه شلالوند که با خدا هم شوخی داشت.
رسول رضائیان و کاردستی برای دخترکاناش.
و چشمهای ما در اولین هواخوریی پساکشتار در بند ۸ گوهردشت، بر تنهاییی طنابهای رخت و زیرپیراهنهای غایب گره خورده بود.
ساعتهای مچیی اعدامیان، نبضهای جاماندهای هستند که روی دقیقهی مرگ سکته کردند.
به ساعتِ مرگِ گل.








