
طارق حسینی :
دنیای سیاست همواره پر از سیاستمداران خوب و بد بوده است که سنجش اعمال آنان، بر عهده قضاوت تاریخ در گذر زمان قرار دارد. چه بسا که در زمان خود، آنها مورد لعنت و ناسپاسی مردم زمانهشان قرار گرفتهاند، اما سالها پس از مرگ، ارزش و اهمیت اقداماتشان توسط نسلی دیگر مورد تحسین و قدردانی قرار میگیرد. احمد قوام یکی از این چهرههاست که در دوران خود از سوی مردم و حتی شاه مورد بیمهری قرار گرفت، اما امروز ارزش او در تاریخ معاصر ایران به عنوان یک سیاستمدار برجسته و تیزبین به خوبی شناخته شده است. با این حال، هنوز هم دشمنان خاص خود را دارد که سعی دارند او را به موقعیتی پایینتر تنزل دهند. تاریخ ایران، خود بهترین قضاوت را در اینباره ارائه میدهد.
به اعتقاد من، احمد قوام سیاستمداری وطنپرست و میانهرو بود که تلاش میکرد تعادلی میان گروههای سیاسی مختلف داخل کشور برقرار کند. او در این مسیر با رویکرد مصالحهجویی سعی داشت امنیت و تمامیت ارضی ایران را حفظ کند. قوام پنج بار به سمت نخستوزیری منصوب شد و در هر دوره، تلاش کرد تا مشکلات ایران را با توجه به امکانات موجود حل و فصل کند. با این حال، هر بار با سنگاندازیهای داخلی و خارجی مواجه شد، اما اراده و مهارت سیاسیاش به او این امکان را داد که بر این مشکلات غلبه کند و نظم و امنیت را برقرار سازد. او فردی بود که سیاست را همچون یک معامله برد-برد میدید. سالها در تبعید، زندان و تحت نظر قرار داشت و در این مدت بارها به وزارت امور خارجه منصوب شد. از دوران قاجار و پهلوی، لقب “قوامالسلطنه” و “حضرت اشرف” را دریافت کرد، اما در نهایت لقب آخری از او پس گرفته شد.
اقدامات موثری در زمینه وضع و ثبت قوانین مدرن اروپایی در مجلس ایران صورت گرفت که از جمله آنها میتوان به قانون استخدام اداری، استخدام قضات، اصول محاکمات حقوقی و صلح، تشکیل خزانهداری کل دولت، اعزام دانشجویان نظامی ایرانی به اروپا برای آموزش فنون جدید رزم و تجهیزات جنگی، تشکیل هیئت منصفه و محاکمه کارمندان دولت و تعدادی دیگر از این قبیل اشاره کرد.
او با درایت و مهارت توانست قیام میرزا کوچک خان در گیلان را خاتمه دهد. کلنل محمدتقی خان پسیان در خراسان نیز نصیحتها و توصیههای پدرانه قوام را در ترک غائله و تسلیم شدن نپذیرفت و در نهایت توسط قوای دولت سرکوب شد.
اما مهمترین خدمت او به ایران، بیرون راندن قوای استالین و بازپسگیری آذربایجان بود.
بعد از پایان جنگ جهانی دوم، در سال 1325 ایران تحت اشغال قوای متفقین قرار داشت و استالین، سرمست از پیروزی در جنگ و اشغال اروپای شرقی، هرگز حاضر به ترک ایران بدون دستیابی به امتیاز نفت شمال و تبدیل دو جمهوری کمونیستی آذربایجان و کردستان به زیر سلطه شوروی نبود. تلاشها و اعتراضات دولت ایران در سازمان ملل نیز بینتیجه ماند.
شاه جوان و تازهکار هنوز در شوک اشغال ایران، تبعید پدرش و آشفتگیهای ناشی از وضعیت کشور قرار داشت. در خلأ قدرت ناشی از اشغال و حضور ارتش سرخ، حزب توده به تبلیغات و یارگیری گسترده در سراسر ایران پرداخت و خواهان مشارکت در قدرت سیاسی شد. انگلستان آنقدر فرسوده شده بود که دیگر قادر به مقابله با استالین نبود و آمریکا نیز هنوز اقدام عملی مؤثری انجام نداده بود. اولتیماتوم هری ترومن به استالین از نظر تاریخی و محتوایی، جای تردید بسیاری دارد و اطلاعات دقیقی در مورد صحت و سقم آن در دسترس نیست.
در این میان، احمد قوام جاهطلب و با تجربه، در هماهنگی با شاه و مجلس، با مدیریت پنهان و بازیهای دیپلماتیک، توانست در دیدار حضوری با استالین، بیاحساس و واقعبین، وعده دریافت امتیاز نفت شمال را بدهد. او با امضای قرارداد قوام-سادچیکف و وارد کردن سه وزیر تودهای به کابینه خود، استالین را فریب داده و او را مجبور به خروج ارتش سرخ از ایران کرد. در نهایت، قوام توانست آذربایجان و کردستان را به ایران بازگرداند. پس از افتتاح مجلس پانزدهم، قرارداد خود را بیاثر اعلام کرد، بدون اینکه کوچکترین امتیاز عملی به استالین داده باشد.
قوام این بازی را با چنان نبوغ و مهارت خارقالعادهای انجام داد که به گمان من هیچ رهبر سیاسی دیگری قبل از او نتوانسته بود چنین نقشه کامل و هوشمندانهای اجرا کند، خاصه آنکه استالین همیشه مشکوک و مولوتف، حریف بازیاش، خونسرد و محاسبهگر بودند. بیشک فقط مردی چون احمد قوام میتوانست در برابر یکی از بزرگترین و حریصترین فاتحان جنگ، اینچنین مردانه و قاطع بایستد و از افتادن ایران در سراشیبی تجزیه و کمونیسم جلوگیری کند. اهمیت اقدام قوام زمانی بیشتر درخشان میشود که بتوانیم ایران تضعیفشده و قحطیزده آن سالها را تصور کنیم؛ زمانی که در نبود قدرت مرکزی مقتدر، اوضاع به سمت آشفتگی و هرج و مرج دوران پیش از رضاشاه میرفت. همچنین، زمانی را تصور کنیم که رهبران اروپای شرقی یکی پس از دیگری به راحتی تسلیم اوامر استالین میشدند و از مجارستان تا آلمان شرقی، در کف قدرت ارتش سرخ بود.
احمد قوام مانند دیگر خدمتگزاران راستین این مرز و بوم، پس از اتمام و به ثمر رسیدن خدماتش، در نهایت مورد بیمهری و ناسپاسی قرار گرفت؛ بهطوری که دفتر حزب او مورد حمله و غارت چماقداران قرار گرفت، خانهاش غارت شد و شاگردانش او را ترک گفتند. قوام دلشکسته استعفا داد و به پاریس رفت تا مدتی استراحت کند.
در سال ۱۳۳۱ خورشیدی، پس از برکناری محمد مصدق از نخستوزیری، قوام در حالی که ۸۰ سال داشت، به عنوان نخستوزیر گمارده شد. این انتصاب تنها چهار روز دوام داشت و با اعتراضات گستردهای مواجه شد که به تظاهرات سی تیر انجامید. سرانجام، قوام ناچار به استعفا شد و مصدق دوباره به قدرت بازگشت.
قوام مانند تمام سیاستمداران دیگر گل بیخار نبود و در برخی مواقع نتواست بر اوضاع بهدرستی مسلط شود، مانند بلوای نان در تهران و قیام ۲۷ تیر. این ذات سیاست است که گاهی توسط عواملی ناپیدا و غیرقابل کنترل اداره میشود و قوام با این همه هوش و ذکاوت نیز از این قاعده مستثنی نبود. با قدرت گرفتن روزافزون شاه، قوام قواعد بازی جدید را درک کرد و آرامآرام از صحنه سیاست کنار رفت و خانهنشین شد. سرانجام در سال ۱۳۳۴ خورشیدی دارفانی را وداع گفت. با مرگ او، ایران یکی از بهترین فرزندان خود را از دست داد.
مردم ایران هرگز اقدام قوام را در نجات آذربایجان فراموش نخواهند کرد و یاد این جادوگر سیاست ایران را گرامی میدارند. باشد که مادر ایران همیشه فرزندانی چون قوام بزاید.