ادبیات در محاصره

مثلث ادبیات، روایت و قدرت در سه خوانش از فوکو، ریکور و بوردیو

ادبیات و روایت از نخستین لحظات شکل ‌گیری جوامع انسانی، نه تنها ابزارهای انتقال تجربه، بلکه سازوکارهای بنیادین نظم ‌بخشی به جهان اجتماعی بوده ‌اند. انسان پیش از آنکه تاریخ مکتوب داشته باشد، روایت داشت؛ پیش از آنکه دولت شکل بگیرد، اسطوره داشت؛ پیش از آنکه قانون تدوین شود، داستان‌هایی درباره‌ی عدالت، نظم، اخلاق و سرنوشت می‌ساخت. به همین دلیل، بسیاری از فیلسوفان و نظریه ‌پردازان قرن بیستم، روایت را نه محصولی جانبی از فرهنگ، بلکه مکانیزمی اصلی در تولید معنا، هویت و ساختارهای قدرت دانسته ‌اند. روایت، جهان را به ‌گونه ‌ای سازمان می‌دهد که کنش سیاسی، اخلاقی و اجتماعی ممکن شود؛ زیرا بدون روایت، نه خودی تعریف می‌شود، نه دیگری، نه گذشته و نه آینده.

در جوامع مدرن که قدرت بیش از پیش از ابزارهای نرم همچون رسانه، آموزش، هنر و فرهنگ بهره می‌گیرد، نقش روایت چندبرابر شده است. دولت‌ها، نهادهای فرهنگی، رسانه ‌ها و حتی شرکت‌های بزرگ، برای شکل ‌دهی به افکار عمومی، مشروعیت ‌بخشی به تصمیمات، و ساخت تصویر مطلوب از خود، از روایت استفاده می‌کنند. در مقابل، جنبش‌های اجتماعی، نویسندگان مستقل، گروه‌های کوچک و هنرمندان نیز با تولید روایت‌های بدیل، تلاش می‌کنند تا در برابر روایت‌های مسلط مقاومت کنند و امکان‌های نو برای فهم جهان و تغییر آن بسازند. از این رو، میدان روایت همواره عرصه ‌ای سیاسی، فرهنگی و اجتماعی است؛ عرصه ‌ای که در آن معنا همزمان تولید، توزیع و مورد منازعه قرار می‌گیرد.

تحولاتی که در نیمه دوم قرن بیستم در نظریه انتقادی و علوم انسانی رخ داد، سبب شد روایت و ادبیات از زاویه ‌ای تازه مورد توجه قرار گیرند. دیگر روایت صرفاً ابزار بازنمایی جهان نبود؛ بلکه خود به ‌عنوان بخشی از سازوکار قدرت تحلیل شد. نظریه گفتمانی فوکو نشان داد که قدرت نه فقط در سرکوب، بلکه در تولید دانش، تعریف سوژه ‌ها و تعیین حدود گفتمانی عمل می‌کند و روایت یکی از ابزارهای کلیدی این فرایند است. از منظر فوکو، ادبیات یا در خدمت نظم گفتمانی است یا آن را برهم می‌زند.

در دیگر سو، پل ریکور با رویکرد پدیدارشناسانه- هرمنوتیکی، روایت را بنیاد هویت انسانی دانست. انسان نه هویت ثابتی دارد، نه تجربه ‌ای بدون ساختار. روایت است که زمان، معنا و هویت را سازمان‌دهی می‌کند. ادبیات از این منظر نقش مهمی در بازاندیشی تجربه، نقد قدرت و ساختن آینده ‌های ممکن دارد.

بوردیو نیز لایه ‌ای متفاوت از قدرت را آشکار کرد: قدرت نمادین و ساختاری میدان تولید فرهنگی. او نشان داد ادبیات در فضایی تولید می‌شود که در آن سرمایه ‌ها، نهادها، روابط و رقابت‌ها تعیین می‌کنند چه نوع روایت را باید مشروع، معتبر یا ارزشمند محسوب کرد. قدرت در این سطح نه از طریق اجبار، بلکه از طریق طبیعی جلوه ‌دادن معیارهای فرهنگی عمل می‌کند؛ پدیده ‌ای که او آن را «خشونت نمادین» می‌نامد. رویکردهای فوکو، ریکور و بوردیو، سه سطح مکمل از رابطه ادبیات و قدرت را آشکار می‌کنند : قدرت در سطح گفتمان و قواعد گفتن در نظام فکری فوکو؛ قدرت در سطح معنا، تجربه و هویت در اندیشه ریکور؛ قدرت در سطح ساختارهای تولید فرهنگی و سرمایه نمادین در اندیشه بوردیو.

ترکیب این سه دیدگاه امکان خوانشی چند بعدی از نقش ادبیات در شکل ‌دهی به نظم اجتماعی و سیاسی را فراهم می ‌آورد. ادبیات می‌تواند ابزار بازتولید نظم باشد، اما همزمان توان ایجاد گسست، مقاومت و بازتعریف هویت را دارد. از این رو، تحلیل نسبت ادبیات و قدرت و سیاست تنها با درک ارتباط میان روایت، گفتمان و ساختار امکان ‌پذیر است.

پژوهش حاضر با تکیه بر این دیدگاه ‌های نظری تلاش می‌کند نشان دهد روایت چگونه به ابزار حکمرانی؛ چه در رژیم‌های اقتدارگرا و چه در ساختارهای دموکراتیک تبدیل می‌شود و ادبیات چگونه در برابر این سازوکارها عمل می‌کند؛ گاه معلول قدرت، گاه بازتاب آن، و گاه نیرویی برای نقد، مقاومت و تخیل آینده ‌ای متفاوت.

پرسش بنیادین این مقاله آن است که:

روایت و ادبیات چگونه در سازوکارهای قدرت مشارکت می‌کنند و چه ظرفیت‌هایی برای مقاومت یا بازسازی نظم اجتماعی دارند؟

برای رسیدن به پاسخی جامع، سه نظریه پرداز و ایده های آنها زوایای گوناگونی در اهمیت روایت وادبیات و رابطه آنها با قدرت نشان میدهند. از دریچه قدرت فوکویی و هویت روایی ریکوری و میدان ادبی بوردیو  یک به یک میتوان به سراغ پاسخ رفت.

امروزه روایت ، کل جریانهای سیاسی و اجتماعی و تاریخی عصر ما را هدایت و کنترل می کند. روایت فقط بازتاب ‌دهنده جهان نیست؛ بلکه یکی از ابزارهای ساخت جهان و تجربه است. روایت مشخص می‌کند چه چیز مهم است، چه چیز دیده می‌شود، چه چیز در حافظه می‌ماند و چه چیز حذف می‌شود. هر روایت با سه مولفه تعریف میشود: انتخاب، حذف و تاکید. انتخاب بخشی از وقایع، حذف بخشی از آن و  تاکید بر بخشی از آن.

روایت ها از سه عنصر تشکیل می شوند: رویدادهای متوالی، رابطه علی و معلولی بین رویدادها، ساخت یک کلیت معنادار. از منظر زبان‌شناسی مدرن و نظریه گفتمان، روایت ها: هویت می سازند، رابطه ما با دیگری را تعریف می کنند، نظم اخلاقی و سیاسی پدید می آورند، امکان عادی سازی ساختارهای مسلط قدرت را فراهم می آورند.

ادبیات با توان تخیل آفرینی گسترده ‌تر از روایت‌های روزمره، می‌تواند نظم ‌های گفتمانی را تثبیت یا از نو تعریف کند. از این‌رو، ادبیات همیشه در پیوند با قدرت بوده است: گاه ابزار حکومت و گاه ابزار مقاومت!

روایت به ‌مثابه سازوکار قدرت – دانش

فوکو از مهم‌ترین فیلسوفانی است که رابطه زبان و قدرت را دگرگون کرد. او نشان داد که قدرت صرفاً سرکوب یا اجبار نیست، بلکه شبکه ‌ای تولیدی است که دانش پدید می آورد، سوژه می‌سازد و واقعیت را شکل می‌دهد. روایت، بخشی از این دستگاه است.

در نظریه دانش – قدرت فوکو، زبان و روایت تنها ابزارهای انتقال معنا نیستند، بلکه مکانیزم ‌هایی هستند که در تولید حقیقت، شکل ‌دهی به سوژه و سامان ‌بخشیدن به روابط قدرت نقش بنیادین دارند. فوکو نشان می‌دهد که قدرت نه در رأس هرم سیاسی یا در نهادهای حکومتی متمرکز است، بلکه در شبکه ‌ای از گفتمان‌ها جریان دارد؛ گفتمان ‌هایی که تعیین می‌کنند چه چیزی «حقیقی»، «قابل ‌گفتن»، «مجاز»، «عقلانی» یا «اخلاقی» تلقی می‌شود. از این‌رو، ادبیات و روایت، به ‌عنوان شکل ‌هایی از تولید زبان، نه بیرون از قدرت بلکه در دل آن عمل می‌کنند.

فوکو بر این نکته تأکید می‌کند که هر جامعه ‌ای، مجموعه ‌ای از «رژیم‌های حقیقت» دارد؛ یعنی قواعد و مکانیسم ‌هایی که آنها مشخص می‌کنند چه سخنی شنیده و پذیرفته می‌شود و چه سخنی حذف، سانسور یا طرد می‌گردد. این رژیم ‌های حقیقت، همان سازوکاری هستند که «دانش» را تولید و «حقیقت» را تعریف می‌کنند و از همین طریق، قدرت را مشروعیت می ‌بخشند. هنگامی ‌که روایت و ادبیات در یک نظام فرهنگی تولید می‌شود، ناگزیر در چارچوب همین قواعد شکل می‌گیرد. حتی زمانی که ادبیات در ظاهر انتقادی است، باز هم باید از مرزهای گفتمان هایی عبور کند که قدرت پیشاپیش ترسیم کرده است.

از منظر فوکو، روایت نه فقط درباره جهان سخن می‌گوید، بلکه جهان را می‌سازد. به این معنا که روایت با دسته ‌بندی ‌کردن، نام‌گذاری ‌کردن و قابل ‌فهم ‌کردن واقعیت، سوژه ‌ها را نیز تولید می‌کند. ادبیات وقتی شخصیت «زن مطیع»، «شهروند نمونه»، «قهرمان ملی» یا «دیگری خطرناک» می‌سازد، در واقع در تولید سوژه مشارکت می‌کند؛ سوژه ‌ای که قدرت بر آن اعمال می‌شود یا از طریق او اعمال می‌شود. بنابراین، نقش ادبیات در سازوکارهای قدرت نه تصادفی و نه حاشیه ‌ای است، بلکه ریشه ‌ای و بنیادی است.

فوکو نشان می ‌دهد که قدرت همواره در تلاش است فراتر از ابزارهای ظاهری و سیاسی، از طریق زبان و روایت عمل کند. کنترل روایت، کنترل حقیقت است و کنترل حقیقت نهایتاً کنترل ذهن و بدن انسان‌هاست. در همین راستا، ادبیات یکی از عرصه ‌های مورد علاقه هر نظام قدرت است: گاه آن را سانسور می ‌کند، گاه آن را هدایت می ‌کند، گاه آن را به خدمت می ‌گیرد و گاه از آن برای بازتولید ارزش‌ها بهره می ‌برد. حکومت ‌های توتالیتر به ‌خوبی می‌دانند که کنترل ادبیات به معنای کنترل تخیل جمعی و در نتیجه کنترل آینده مردم است.

اما از سوی دیگر، ادبیات نزد فوکو فقط ابزاری برای تثبیت قدرت نیست. ادبیات محل شکل ‌گیری آن چیزی است که فوکو آن را «نقاط مقاومت» می ‌نامد. هر جا که روایت، زبان یا سبک ادبی قواعد گفتمانی را به چالش بکشد یا تجربه ‌ای را بیان کند که در رژیم حقیقت رسمی جایی ندارد، مقاومت پدید می ‌آید. همین امر سبب می‌شود ادبیات یکی از معدود عرصه ‌هایی باشد که می‌تواند مرزهای قابل ‌گفتن را جابه ‌جا کند و فضاهای تازه ‌ای برای اندیشیدن و زیستن خلق کند. ادبیات حاشیه ‌ای، روایت ‌های اقلیت ‌ها، ادبیات زنان، و حتی بازی ‌های تازه در رمان مدرن، نمونه ‌هایی از چنین گسست ‌هایی هستند.

از این منظر، روایت همواره دو چهره دارد:
از یک‌سو در تولید حقیقت، سوژه ‌سازی و تثبیت نظم قدرت نقش ایفا می‌کند؛ و از سوی دیگر، ظرفیت برهم ‌زدن همان نظم را در خود دارد.
فوکو نشان می‌دهد که این دو نقش هم‌زمان و هم‌زیست هستند. هیچ روایتی کاملاً آزاد و هیچ روایتی کاملاً وابسته نیست؛ بلکه روایت همواره در فضایی شکل می‌گیرد که از یک‌سو محدودیت‌های گفتمانی قدرت را دارد و از سوی دیگر، امکان ‌هایی را برای مقاومت، پرسش‌گری و بازنویسی فراهم می ‌آورد.

در نظر فوکو، گفتمان، مجموعه قواعدی است که تعیین می‌کند چه چیزی قابل گفتن و اندیشیدن است. ادبیات نیز، مانند پزشکی، جرم ‌شناسی یا روان ‌پزشکی، یکی از میدان ‌هایی است که در آن گفتمان ‌های تاریخی عمل می ‌کنند.

روایت، سوژه ‌هایی را تعریف می ‌کند که گفتمان تولید می ‌کند مثلا با نگاهی به این کلمات: زن – کودک – بیگانه – ملت – مجرم میتوان دریافت که چگونه روایت به عنوان ابزار تولید سوژه بکار می رود.

ادبیات در کارکرد مقاومت نیز قرار می گیرد و می‌تواند شکافی در نظم گفتمانی ایجاد کند. برای مثال: ادبیات اقلیتها، ادبیات زنان، ادبیات تبعیدیها و امثال اینها، گسست هایی هستند که به قول فوکو می ‌توانند قواعد گفتار مسلط را مختل کنند و نظم قدرت را زیر سؤال ببرند.

ادبیات در جهان مدرن همچنین در کنار نهادهایی چون مدرسه، بیمارستان و زندان نقش انضباطی داشته است: شخصیت ‌های ادبی، نقش ‌مُدل‌ها، و روایت‌های اخلاقی همگی ابزارهایی برای تربیت سوژه «نظم یافته» بوده ‌اند.

در نتیجه، آنچه نظریه فوکو درباره ادبیات و روایت به مقاله حاضر می ‌افزاید این است که رابطه ادبیات با قدرت رابطه‌ای سطحی یا بیرونی نیست. ادبیات، خود یکی از سازوکارهای قدرت است، به این معنی که قدرت را طبیعی جلوه می‌دهد، در بدن‌ها و ذهن‌ها نفوذ می‌کند، ارزش‌ها را تثبیت یا متزلزل می‌سازد، و پیش از هر چیز تعیین می‌کند چه چیزی قابل روایت ‌کردن است. همین ویژگی ادبیات را به یکی از مهم‌ترین ابزارهای حکمرانی، و در عین حال به یکی از خطرناک ‌ترین نیروهای مقاومت تبدیل می‌کند.

روایت، هویت و بازاندیشی قدرت

روایت در اندیشه پل ریکور، جایگاهی اساسی دارد و او آن را اساسا نه یک فرم ادبی، بلکه سازوکار بنیادین فهم انسان از خود و جهان می ‌داند. ریکور نشان می‌دهد که تجربه انسانی ذاتاً گسسته و پراکنده است و تنها از طریق روایت می‌توان میان رخدادهای پراکنده زندگی پیوند ایجاد کرد و تجربه زمان را معنادار ساخت. انسان برای فهم خود همواره ناگزیر است رخدادهای زندگی را در یک زنجیره روایی سازمان‌دهی کند و آن‌ها را در قالب یک داستان منسجم کنار هم قرار دهد. این پیکربندی روایی، تجربه زیسته را قابل ‌فهم می ‌سازد، گسست ‌ها را تبیین ‌پذیر می ‌کند و تصویری قابل ‌زیستن از جهان در اختیار فرد قرار می ‌دهد. به همین دلیل روایت نه بازتاب منفعل واقعیت، بلکه نیرویی فعال در ساختن واقعیت انسانی است و همین امر اهمیت سیاسی و اجتماعی آن را آشکار می ‌کند، زیرا هر نظام حکمرانی که بتواند روایت مسلط را تولید و تثبیت کند در حقیقت شاکله تجربه و فهم جمعی را سامان داده است.

یکی از مفاهیم کلیدی ریکور «هویت روایی» است. به باور او هویت انسان ثابت، ذاتی یا از پیش ساخته نیست؛ انسان از طریق روایتهایی که درباره خود می ‌پذیرد یا تولید می ‌کند، هویت خود را می ‌سازد. گذشته فرد تنها هنگامی قابل ‌فهم می ‌شود که در داستانی منسجم با وضعیت حال و توقعات آینده پیوند بخورد. همین سازوکار در سطح جمعی نیز عمل می ‌کند: هویت ملی، حافظه تاریخی، روایت ‌های رسمی از گذشته و حتی ارزش‌هایی که یک جامعه بر آن‌ها ایستادگی می ‌کند، همگی نتیجه فرآیندهای روایی ‌اند. هر حکومتی که روایت ‌های تاریخی، اسطوره ‌ای یا هویتی را کنترل کند، به ‌طور مستقیم ساختار هویت جمعی را کنترل کرده است. بنابراین روایت، محل تلاقی قدرت و هویت است.

ریکور در عین حال بر جنبه رهایی ‌بخش ادبیات تأکید دارد. برخلاف نظریه ‌هایی که روایت را صرفاً ابزار سلطه می ‌دانند، ریکور نشان می ‌دهد که جهان ادبی، نوعی فاصله ‌گذاری ایجاد می‌کند و امکان می‌دهد که جهان واقعی از منظر جهان ‌های ممکن در ادبیات، مورد پرسش قرار گیرد. ادبیات، وضعیت موجود را معلق و ناپایدار می ‌کند، از عادت ‌پذیری می ‌کاهد، امکان ‌های تازه را پیش چشم مخاطب می ‌آورد و او را در موقعیتی قرار می‌دهد که بتواند آنچه را ناگزیر و  طبیعی پنداشته، دوباره ارزیابی کند. روایت ادبی می ‌تواند افق ‌های تازه ‌ای از شیوه‌ی زیستن، رابطه با دیگری و شیوه‌ی اندیشیدن به آینده را آشکار کند. همین قدرت تخیلی و پرسش‌گر روایت ادبی است که در ساختارهای غیرتوتالیتر و آزاد نقش اساسی دارد، زیرا ادبیات فضاهایی برای نقد، تفکر و تجربه بدیل فراهم می ‌کند، درحالی ‌که رژیم ‌های اقتدارگرا از ترس چنین امکان ‌هایی، روایت را انحصاری و تک ‌صدا می ‌سازند.

ریکور در پیوند میان روایت و کنش نیز استدلال می ‌کند که روایت فقط ابزاری برای فهم نیست بلکه می ‌تواند الگوهای کنش اخلاقی و اجتماعی را بسازد. انسان از طریق روایت درک می ‌کند چگونه باید در جهان عمل کند، چگونه نسبت به دیگری مسئول باشد و چگونه می ‌تواند مسیر کنش خود را سامان دهد. روایت ‌ها چارچوب ‌هایی فراهم می ‌کنند که امکان داوری اخلاقی، تصمیم ‌گیری جمعی و عمل سیاسی را شکل می ‌دهد. از این منظر، روایت نقش مستقیمی در ساختن اخلاق عمومی و رفتار اجتماعی دارد و تأثیر آن بر حکمرانی بسیار عمیق‌تر از سطح تبلیغات یا پیام ‌های سیاسی است.

ریکور همچنین نشان می‌دهد که روایت ‌ها، نه ‌تنها گذشته را سامان می ‌دهند، بلکه آینده را نیز امکان ‌پذیر می ‌کنند. آینده چیزی نیست که صرفاً رخ دهد؛ آینده تصویری روایی است که جوامع از خود می ‌سازند. روایت ‌های امید، توسعه، پیشرفت، بحران یا خطر، هرکدام شیوه ‌های متفاوتی از کنش جمعی را فعال می ‌کنند. از نگاه ریکور، هر حکومتی تلاش می ‌کند روایت خود را تبدیل به روایت هویتی مردم کند. در یک نظام توتالیتر، روایت آینده در شکلی بسته، قطعی و تک‌صدایی بیان و هر بدیلی نفی می ‌شود، اما در یک نظام آزاد، آینده بر اساس روایت ‌هایی گشوده، چندصدایی و متکی به مشارکت عمومی شکل می ‌گیرد. این جنبه از نظریه ریکور پیامد مستقیم برای برنامه ‌ریزی، سیاست‌گذاری و حکمرانی دارد: بدون روایت ‌های جمعی، هیچ آینده ‌ای سازمان‌دهی نمی ‌شود.

در مجموع، ریکور نشان می ‌دهد که روایت سازوکاری بنیادی برای ساختن معنا، هویت، کنش و آینده اجتماعی است. روایت ‌ها می ‌توانند ابزار قدرت باشند، اما در عین حال می ‌توانند نیرویی برای نقد، مقاومت، آگاهی و گشودن افق ‌های تازه باشند. در نظام ‌های سرکوبگر، روایت محدود می ‌شود تا تجربه جمعی قابل ‌کنترل بماند؛ اما در نظام ‌های باز، روایت میدان رقابت معناها و امکان ‌های تازه است. این رویکرد دوگانه، جایگاه روایت را به یکی از بنیادی ‌ترین محورهای تحلیل رابطه ادبیات و حکمرانی تبدیل می ‌کند.

میدان ادبی، سرمایه و خشونت نمادین

در اندیشه پیر بوردیو، هر کنش فرهنگی از جمله روایت و ادبیات، درون شبکه ‌ای از قدرت نمادین عمل می ‌کند؛ شبکه ‌ای که از طریق «میدان»ها و «سرمایه»‌های فرهنگی و اجتماعی و نمادین سازمان می ‌یابد. بوردیو روایت را امری بی ‌طرف و صرفاً زیبایی ‌شناختی نمی ‌بیند، بلکه آن را کنشی اجتماعی می ‌داند که در نسبت با ساختارهای سلطه شکل می ‌گیرد و خود به بازتولید یا چالش آن‌ها کمک می ‌کند.

 

ادبیات و روایت در این منطق، دو سطح از یک فرآیند واحدند: سطح فرم و تخیل، و سطح عملکرد اجتماعی. برای درک دقیقتر اندیشه بوردیو باید به «هابیتوس» در اندیشه او اشاره کرد. این اصطلاح در فارسی «عادت واره» ترجمه شده اما بنظر کافی نیست. در واقع، او به منش اجتماعی شده در ساختار ذهنی و اجتماعی توجه دارد. در ایده او، هر متن روایی محصول تقاطع هابیتوس یا منش اجتماعی نویسنده با «میدان ادبی» است؛ یعنی مجموعه ‌ای از گرایش ‌ها و تجربه ‌های درونی ‌شده او با قواعد نانوشته ‌ای که میدان تولید ادبی را تنظیم می ‌کند. نویسنده ناخودآگاه از طریق منش اجتماعی خود روایت ‌هایی خلق می ‌کند که در چارچوب‌های قدرت اجتماعی جای می ‌گیرند؛ اما هم‌زمان می ‌تواند با استفاده از سرمایه فرهنگی و نمادینش بر این چارچوب ‌ها فشار وارد کند و قواعد آن را دست‌کاری یا بازتعریف کند.

روایت برای بوردیو یک ابزار قدرت نمادین است؛ قدرتی که بدون اجبار فیزیکی عمل می ‌کند و از طریق اعتبار، مشروعیت، و طبیعی ‌سازی ارزش‌ها اعمال می ‌شود. داستان ‌ها، رمان ‌ها، زندگی‌نامه ‌ها و حتی روایت ‌های تاریخی، در حکم سازوکارهایی عمل می ‌کنند که میدان ‌های اجتماعی را تثبیت یا متزلزل می ‌سازند. ادبیات می ‌تواند ارزش ‌های طبقه مسلط را «طبیعی» و «عادی» جلوه دهد، یا بالعکس سازوکارهای سلطه را افشا کند. اما این افشاگری نیز در درون میدان صورت می ‌گیرد و به سرمایه و جایگاه نویسنده وابسته است؛ یعنی مقاومت نیز بدون جایگاه اجتماعی معتبر شنیده نمی ‌شود، و همین امر نشان می ‌دهد که ادبیات حتی در شکل اعتراضی خود نیز از ساختارهای قدرت سیاسی جدا نیست.

ادبیات نزد بوردیو همیشه بر محور «موقعیت» عمل می ‌کند: موقعیت نویسنده در میدان، موقعیت ساختار قدرت در زمان تولید اثر، موقعیت خواننده در شبکه دریافت. روایت ‌ها، چه در قالب رمان مدرن و چه در قالب خاطره ‌نویسی یا حتی شعر، میدان توزیع معنا را شکل می ‌دهند و به این طریق روابط، قدرت را بازتولید می ‌کنند. ادبیات با تبدیل تجربه ‌های فردی به معناهای عمومی، نوعی مشروعیت ‌بخشی نمادین ایجاد می ‌کند. آنچه روایت می ‌شود و آنچه روایت نمی ‌شود، هر دو محصول توزیع نابرابر قدرت در میدان اجتماعی ‌اند.

در منطق بوردیو، روایت کنشی است که «جهان اجتماعی» را نه فقط بازنمایی می کند بلکه می سازد. رمان ‌نویسان، تاریخ ‌نویسان و راویان خاطرات، با زبان و ساختار روایت، نوعی طبقه ‌بندی و رتبه ‌بندی ایجاد می ‌کنند: چه کسی مهم است، چه کسی حاشیه ‌ای است، چه نوع تجربه ‌ای شایسته روایت شدن است، چه امری باید پنهان بماند. این طبقه ‌بندی ‌ها همان ساختارهای قدرت ‌اند که در سطح نمادین تثبیت می ‌شوند. بنابراین روایت یک میدان مبارزه است: مبارزه برای تعیین اینکه چه کسی حق دارد جهان را تعریف کند. ادبیات از طریق این مبارزه، به ابزار توزیع قدرت تبدیل می ‌شود؛ هم قدرت روشنفکران و نخبگان و هم قدرت ساختارهای سیاسی و اقتصادی.

ازاین‌رو، در نگاه بوردیو رابطه ادبیات و روایت و قدرت رابطه ‌ای تعاملی و چرخه ‌ای است. ادبیات درون شبکه ‌ای از نیروهای اقتصادی، سیاسی و نمادین تولید می ‌شود، اما توانایی دارد که در همان شبکه مداخله کند و ساختارهای سلطه را بازنویسی کند. حتی نوآوری ‌های روایی از شکستن خط روایت گرفته تا چندصدایی و روایت ‌های حاشیه ‌ای، خود نوعی کنش سیاسی ‌اند، زیرا قواعد میدان ادبی را جابه ‌جا می ‌کنند و از این طریق ساختار میدان قدرت را نیز تحت فشار قرار می ‌دهند. بدین ‌گونه روایت هم زمان حامل سلطه و حامل امکان مقاومت است؛ و ادبیات محل برخورد این دو وجه.

میدان ادبی مستقل از سیاست نیست اما قوانین خود را دارد. درون این میدان، سبک ‌ها، ژانرها و معیارهای ارزش‌گذاری شکل می ‌گیرند. قدرت در این میدان از طریق: نهادهای ادبی، آموزش، رسانه، آکادمی و شبکه های حرفه ای منتقل می شود.

نویسنده برای موفقیت باید سرمایه نمادین داشته باشد: اعتبار ادبی، جوایز، حمایت نهادها. این سرمایه تعیین می ‌کند چه کسی شنیده می ‌شود و چه کسی حاشیه ‌نشین می ‌ماند. روایت نیز تابع این سازوکار است.

بوردیو می‌گوید قدرت سیاسی و فرهنگی غالبا از طریق «خشونت نمادین» ارزش ‌های خود را طبیعی و بدیهی جلوه می ‌دهد. در ادبیات، این امر در شکل هایی مثل ادبیات مشروع/ غیرمشروع؛ ژانرهای معتبر/ غیر معتبر؛ نویسندگان بزرگ/ کوچک ظاهر می شود. این خود شکلی از قدرت است که اغلب نادیده گرفته می ‌شود.

ادبیات، حکمرانی و تولید روایت عمومی

با ترکیب سه رویکرد فوکو، ریکور و بوردیو، می‌توان فهمید چگونه حکومت‌ها از روایت و ادبیات برای اهداف مختلف استفاده می‌کنند:

الف. روایت و مشروعیت سیاسی

حکومت ‌ها از روایت برای ساخت تصویر خود و دشمنان استفاده می ‌کنند. این همان «مهندسی روایت» است که قهرمان تولید می کند، فداکاری یا شهادت را طبیعی جلوه می دهد، دشمن فرضی یا شر مطلق می آفریند.

ب. روایت و کنترل فرهنگی

از منظر بوردیو، حکومت ‌ها میدان ادبی را مدیریت می ‌کنند:
با حمایت از برخی نویسندگان، سانسور برخی دیگر، و جهت ‌دهی به سرمایه نمادین.

ج. روایت و مدیریت هویت جمعی

از منظر ریکور، حکومت ‌ها گذشته را روایت می ‌کنند تا آینده را شکل دهند. تاریخ رسمی نمونه ‌ای از همین فرایند است.

د. روایت و مقاومت

در کنار این، ادبیات می ‌تواند روایت های رسمی را بشکند، هویت های آلترناتیو بسازد، تخیل جمعی را تقویت و گسترده کند.

روایت به ‌عنوان میدان کشاکش قدرت

ترکیب سه نظریه فوکو، ریکور و بوردیو ، سه سطح متفاوت اما درهم ‌تنیده از قدرت را عرضه می کند؛ سه سطحی که روایت و ادبیات را نه صرفاً به ‌مثابه فرم، بلکه به ‌مثابه سازوکار تولید و توزیع قدرت قابل فهم می ‌سازند.

در سطح نخست، فوکو نشان می ‌دهد که قدرت در قالب گفتمان عمل می ‌کند؛ یعنی روایت تعیین می ‌کند چه چیز «قابل گفتن» است، چه چیز حذف می ‌شود، و چگونه نظام دانایی یک دوره شکل می ‌گیرد. این سطح از قدرت، مرزهای گفتنی و نگفتنی را ترسیم می ‌کند و از طریق همین مرزگذاری، ابژه ‌ها، سوژه ‌ها و حتی حقیقت را تولید می ‌کند.

در سطح دوم، ریکور قدرت را در حوزه معنا و هویت می ‌بیند. از نظر او روایت تنها بازنمایی رویدادها نیست، بلکه سازنده هویت فردی و جمعی است؛ انسان از طریق روایت خود را می ‌شناسد، گذشته ‌اش را معنا می ‌کند و جایگاهش را در جهان می ‌یابد. بنابراین قدرت در این سطح در شکل ‌دهی تجربه، حافظه و خودآگاهی عمل می ‌کند و ادبیات به دلیل توان روایت‌گری ‌اش، یکی از مهم ‌ترین میدان ‌های تولید هویت است.

در سطح سوم، بوردیو قدرت را در قالب ساختارهای اجتماعی، میدان ادبی و سرمایه نمادین توضیح می ‌دهد. از این منظر، روایت تابع موقعیت تولیدکننده ‌اش در میدان ادبی، قواعد نانوشته این میدان و میزان سرمایه نمادین نویسنده است. ادبیات نه بیرون میدان، بلکه در دل شبکه ‌ای از رقابت ‌ها، مشروعیت ‌ها و نابرابری ‌های نهادی شکل می ‌گیرد. بنابراین روایت، آینه ساختارهای اجتماعی و در عین حال ابزار بازتولید یا چالش آنهاست. ترکیب این سه سطح نشان می ‌دهد که ادبیات فضایی است که تنش دائمی میان قدرت و مقاومت، میان سلطه و آزادی، میان روایت رسمی و روایت غیررسمی، میان مرکز و حاشیه در آن رخ می‌دهد. ادبیات هم از قدرت تأثیر می ‌پذیرد و هم آن را تغییر می ‌دهد؛ هم روایت ‌های مسلط را تثبیت می ‌کند و هم امکان ظهور روایت ‌های حاشیه ‌ای را فراهم می ‌سازد. در این میان، روایت نه تنها محصول قدرت است، بلکه خود میدان پویای درگیری و بازتعریف قدرت است.

در ادامه برای روشن تر شدن بحث باید به سراغ یک جریان اساسی در حکومت جمهوری اسلامی رفت و به تبیین ساز و کار کنترل روایت و ادبیات بر اساس نظریه های طرح شده پرداخت تا نشان داد که چگونه با بکارگیری این نظریه ها میتوان کنترل و مهندسی روایتها را در سه دهه اخیر بررسی کرد.

مهندسی ادبیات و روایت در جمهوری اسلامی دههٔ ۱۳۷۰ تا امروز

پس از موج ترورهای سیاسی و امنیتی علیه نویسندگان و دانشگاهیان در دهه ۱۳۷۰که اوج خشونت عریان  حکومتی علیه تولید مستقل اندیشه و روایت بود، در دهه ۱۳۸۰ با روی کار آمدن جریان «اصلاح ‌طلبی»، استراتژی قدرت تغییر کرد. خشونت مستقیم، جای خود را به مدیریت نرم و سرمایه ‌گذاری در مهندسی ادبیات و روایت داد.

در این دوره، نهادهای نزدیک به ساختار قدرت، با هدایت نظری و امنیتی چهره ‌هایی چون سعید حجاریان، سیاست تازه‌ای را دنبال کردند و به این نتیجه رسیدند که:
به ‌جای حذف نویسندگان و تولید ادبی، باید آن را هدایت، کنترل و بازتولید کنند.

این روند، که با نظریه ریکور درباره بازآرایی روایی و با تحلیل بوردیو از میدان ادبی و سرمایه نمادین قابل توضیح است، از چند مسیر پیش رفت:

الف. تولید ادبیات کنترل ‌شده

ادبیات بی ‌خطر، غیر سیاسی ، پسامدرنِ بی ‌ریشه، فردی و یا به بهانه زیبایی شناسانه و تهی ازهر نوع نقد حمایت شد. ویژگی‌های آن : روایت‌هایی بدون قدرتِ تحلیل ساختارهای سرکوب؛ تمرکز بر فرم ‌گرایی و تجربه ‌گرایی بی ‌خصلت؛ عادی ‌سازی ِ سانسور با شعارهایی مثل سانسور عامل افزایش خلاقیت یا رشد جهانی ادبیات ایران.

این گزاره ‌ها در عمل، همان چیزی است که فوکو گفتمان ‌سازی قدرت می ‌نامد: ساختن یک روایت مطلوب برای توضیحِ وضعیت و مشروعیت ‌بخشی به محدودیت‌ها. بطور مثال میتوان به سه رمان اشاره کرد که چگونه محافل فرهنگی و دانشگاهی با پروپاگاندای حکومتی تلاش کردند تا از آنها الگوهای تحسین شده و تحمیلی ادبی برای جامعه بسازند. برای شناخت این سلطه میتوان به نمونه های بسیاری پرداخت که نشان میدهد چگونه ساماندهی ادبیات مورد تایید رژیم با آثار تحسین شده، جوایز، جلسات و تبلیغات و زیر نقاب زن گرایی یا جوان گرایی دقیقا برای تسلط بیشتر بر ادبیات خلاق رخ داده ولی زمان به زمان به خلاقیت و جریان تولید فکر و نیاز مخاطب آسیبرسانده است. امری که برای دلسرد ساختن صاحب قلمان مستقل و خالی ماندن عرصه برای خودیها در تمام رشته ها رخ داد در عرصه کتاب نیز قابل مشاهده است. برای نمونه و شناخت این روند به چند اثر معدود و پر هیاهوی این دوران یاد اشاره میکنم.

رمان  من ببر نیستم، اثر محمدرضا صفدری؛ رمانی شبه پست مدرنیستی با تاکید بر استعاره و نمادهای ناآشنا برای عبور از سانسور در نهایت به بازیهای زبانی صرف، نثری آشفته و پر نقص منجر شد و با وجود عدم استقبال شدید مخاطبان جدی ادبیات به عنوان برگزیده چندین جایزه ادبی شبه خصوصی-حکومتی اعلام شد. رمان دیگر، چراغها را من خاموش می کنم، اثر زویا پیرزاد، داستانی از روزمرگی های پر تکرار زنی خانه دار و روایت جزیی نگرانه از زندگیش با تاکید و اصرار بر تدوام آنچه مطلوب او نیست. اگرچه نویسنده زمان وقوع داستان را به دهه چهل خورشیدی برده بود برای گریز ازروایت در زمان حاضر ووضعیت زنان و بحرانهای اجتماعی. این اثر با تاکید بر تن دادن زنان به زندان خانگی، گریز از اکنونیت نگاهی به آمال و احوال زنان عصر خود نداشت اما با اختصاص جوایزدولتی و شبه خصوصی و تحسین هماهنگ شده محافل ادبی، گویی یک پیام داشت و آن همسویی با گفتمانی بود که میگفت میتوان تحت هر شرایطی با وضعیت بد موجود  سازگار بود. رمان سوم با عنوان آن مادران و این دختران اثر بلقیس سلیمانی ، به وضوح در نفی زندگی مدرن و زیر سوال بردن آمال و آرزوهای نسل جدید تالیف شده و در خط فکری اثر میتوان نگرشهای ایدئولوژیک همسو با حاکمیت و به ویژه، رویکرد پهلوی ستیزی مرسوم حاکمیت را در آن ملاحظه کرد.

ب. نهادسازی برای کنترل میدان ادبی بوردیو

در میدان ادبی ایران، نهادهای تازه ‌ای پدید آمد که برخلاف انجمنهای انقلابی-هنری سوره و تشکل‌های رسمیِ دهه ۱۳۶۰ و ۱۳۷۰، ظاهر «مستقل» داشتند اما شبکه حمایتی و رانتی آنها از درون به حکومت وصل بود: ناشران رانتی و سرمایه های مشکوک، جوایز ادبی و داوران گزینش شده؛ سردبیران مجلات ادبی با سوگیری های سیاسی؛ چهره سازی سیستماتیک از افراد وابسته و حمایت دولتی از آنها.

این نهادها در مسیر سرمایه نمادین از نگاه بوردیو  فعالیت می کردند: تا سوژه و نویسنده سفارشی، از پاداش و حمایت گسترده برخوردار شود و نویسنده و ایده های مستقل در سکوت و سانسور قرار گیرد. این همان منطق بوردیو است :

. قدرت، میدان را نه با زور مستقیم، بلکه با کنترلِ جریان سرمایه نمادین اداره می‌کند

ج.گسترش پروپاگاندا به خارج از کشور؛ نسل جدید روایت‌سازی

همچنان که ادوارد برنیز از صنعت پروپاگاندا به خوبی در کتاب خود یاد می کند، در اواخر دهه 90 خورشیدی این مدل از داخل کشور به خارج کشور نیز صادر شد:
گرایش ‌هایی در اروپا و آمریکا در پی ایجاد صدای رسمیِ جدید برای ادبیات ایران شکل گرفت.

  • مدرسه ‌های داستان و کارگاه‌های ادبی ظاهراً مستقل؛ برخی از نشریات ادبی فارسی زبان با ساختار شبه امنیتی و سیاستی شبیه به جمهوری اسلامی، برخی ناشران حامی آنها و جوایز و فستیوال های ادبی وابسته.

این روند با هدف نمایش یک ادبیات رام ، بی ‌خطر و غیرسیاسی؛ یا گاه تقلیل خواسته های سیاسی مطابق سلیقه اصلاح طلبان حکومتی ایجاد شد و به ‌عنوان صدای واقعی ادبیات ایران آن هم بعد از اعتراضهای مدنی در این دهه اخیر و خشونتهای مکرر و وسیع تقویت شد. این امر به ویژه، بعد از جنبش ملی 1401 گویی ضروری تر نیز به نظر می رسید و این همان چیزی است که فوکو «سیاست حقیقت» می‌نامد. بر این مبنا، میتوان دید که حاکمیت توتالیتر جمهوری اسلامی با روایت ‌سازی مدام، خاطره جمعی را دوباره شکل می‌دهد تا شدت خشونت سیستماتیک خود را  به واسطه روایتهای عادی کنترل کند و آن را از حافظه مردم بزداید.

نتیجه گیری

مطالعه پیوند میان ادبیات، روایت و سازوکارهای قدرت نشان می‌دهد که ادبیات هرگز در خلأ تولید نمی‌شود؛ بلکه درون شبکه ‌ای پیچیده از نیروهای سیاسی، گفتمانی و ساختارهای میدان فرهنگی شکل می‌گیرد. بررسی سه چشم ‌انداز نظریِ فوکو، ریکور و بوردیو نشان می‌دهد که قدرت نه‌ فقط ادبیات را سانسور یا محدود می‌کند، بلکه آن را تولید، هدایت، طبقه ‌بندی و ارزش ‌گذاری می‌نماید. بنابراین رابطه ادبیات و حکمرانی رابطه‌ای دوسویه اما نامتقارن است: ادبیات بالقوه می‌تواند قدرت را نقد کند، اما قدرت نیز می‌تواند ادبیات را در خدمت خود بازآرایی کند.

بر اساس تحلیل فوکویی، قدرت معاصر بیش از آنکه بر حذف فیزیکی تکیه کند، بر «مدیریت گفتمان» استوار است. پس این قدرت است که روایت‌های مجاز را تعیین می‌کند: آنچه می‌توان شنید، منتشر کرد و معتبر دانست. مطالعه موردی ایران نشان می‌دهد که پس از دوره ‌هایی از خشونت عریان علیه نویسندگان و دانشگاهیان، در دهه ‌های بعد نوعی حکومت ‌مندی از طریق روایت، جایگزین سرکوب مستقیم شد: ایجاد گفتمان‌هایی درباره «ادبیات غیرسیاسی»، ترویج افسانه « افزایش خلاقیت در سانسور»، و بازتعریف نقد ادبی همچون فعالیتی تکنیکی و بی‌خطر. در این چارچوب، قدرت نه تنها محدودیت ایجاد می‌کند، بلکه افق معنا را نیز شکل می‌دهد.

در تحلیل ریکور، این فرایند به صورت «بازآرایی حافظه و بازنویسی روایت جمعی» فهمیده می‌شود. حکمرانی برای تثبیت مشروعیت خود تنها واقعیت‌های سیاسی را کنترل نمی‌کند، بلکه گذشته، هویت و تجربه ‌های جمعی را نیز بازسازی می‌کند. در نتیجه، روایت‌های رسمی از تاریخ، جنبش‌های اجتماعی یا خشونت‌های حکومتی، با «ملایم ‌سازی روایی» و «تعدیل معنایی» بازتولید می‌شوند. نمونه بارز این امر در بازنمایی اعتراضات، خشونت ساختاری و قتل‌های سیاسی در ادبیات رسمی، رسانه‌های همسو و حتی در برخی آثار فرهنگی خارج از کشور مشاهده می‌شود؛ آثاری که با روایتی تقلیل‌گرایانه، بحران‌های ریشه ‌دار را به مسائل فردی یا اخلاقی تقلیل می‌دهند. این همان چیزی است که ریکور آن را تحریف سازمان ‌یافته حافظه می‌نامد.

اما لایه عمیق‌تر این سازوکار در دستگاه فکری بوردیو ظاهر می‌شود. او نشان می‌دهد که میدان ادبی بخشی از میدان بزرگ‌تر قدرت است و هرگونه تولید ادبی در ساختار نیروها، سرمایه ‌ها و تعاملات میدان تعریف می‌شود. قدرت سیاسی و اقتصادی با توزیع سرمایه ‌های نمادین ، از جمله جوایز، تریبون‌ها، امکان چاپ، دیده ‌شدن رسانه ‌ای و مشروعیت می‌تواند ساختار میدان ادبی را مهندسی کند. در ایران معاصر، این مهندسی به صورت حمایت هدفمند از ادبیات غیرسیاسی، چهره ‌سازی از نویسندگان نزدیک به گفتمان قدرت، و به حاشیه راندن نویسندگان مستقل بروز یافته است. حتی در خارج از کشور، شبکۀ رسانه ‌ای ـ نشر ـ فستیوال با تولید «اعتراض ‌نمایی» و ساختن منش فرهنگی شبه ‌معترض، نقش واسطه ‌ای در بازتولید الگوهای کنترل روایت ایفا می‌کند. در مجموع، این سه رویکرد نظری هم‌پوشانی مهمی دارند: فوکو سازوکارهای گفتمانی را نشان می‌دهد ، ریکور پیامدهای روایی آن بر حافظه جمعی را روشن می‌کند و بوردیو مکانیزم‌های ساختاری و توزیع سرمایه را در میدان ادبی تشریح می‌کند.

این سه ‌گانه بیان می‌کند که چگونه قدرت به ‌طور هم‌زمان «چه گفته می‌شود»، «چگونه گفته می‌شود» و «چه کسی اجازه دارد بگوید» را کنترل می‌کند. از این منظر، ادبیات ابزاری برای مقاومت نیز هست، اما تنها زمانی که بتواند از چارچوب‌های کنترل نمادین و روایی فراتر رود.

نتیجه کلی این پژوهش آن است که حکمرانی مدرن بیش از هر زمان دیگر به مدیریت روایت وابسته است.

قدرت برای حفظ خود نه ‌فقط منابع اقتصادی و نظامی، بلکه منابع معنایی تولید می‌کند: داستان، تصویر، حافظه، قهرمان، سوگ‌نامه، روایت اعتراض و حتی روایت آزادی. در این میان، میدان ادبی هم میدان مقاومت است و هم میدان نزاع برای معنای جهان اجتماعی.

در برابر این وضعیت، ادبیات مستقل تنها زمانی می‌تواند نقش آزادکننده خود را ایفا کند که بتواند از شبکه ‌های کنترل نمادین عبور کرده و به بازنمایی صادقانه تجربه زیسته مردم، خشونت‌های ساختاری و روایت‌های حذف ‌شده بپردازد. چنین ادبیاتی نه ‌تنها در برابر قدرت سیاسی، بلکه در برابر قدرت نمادین میدان ادبی و سازوکارهای تولید ذائقه نیز مقاومت می‌کند. از این رو، ارزش ادبیات مستقل در جوامعی با ساختارهای اقتدارگرایانه تنها زیبایی ‌شناختی نیست، بلکه ارزش سیاسی و معرفتی نیز دارد: بازگرداندن صدای خاموش ‌شده به تاریخ، و شکستن انحصار روایت.

در نهایت باید گفت مطالعه ادبیات بدون فهم قدرت ناقص است و تحلیل قدرت بدون فهم روایت، ناتمام.

منابع

دانش و قدرت، میشل فوکو؛ محمد ضیمران، نشر هرمس، 1401

تمایز: نقد اجتماعی قضاوتهای ذوقی، پی یر بوردیو؛ حسن چاوشیان، نشر ثالث، 1390

زمان و روایت، پل ریکور؛ مهشید نونهالی؛ نشرنی، 1401

زمان و حکایت، پل ریکور؛ مهشید نونهالی، نشر گام نو، 1384

گفتمان روایی، ژرار ژنت؛ مریم طیورپرواز، انتشارات مهراندیش، 1398

نظریه کنش، پی یر بوردیو؛ مرتضی مردیها، نقش و نگار، 1396

دیرینه شناسی دانش، میشل فوکو؛ نیکو سرخوش و افشین جهاندیده، نشرنی، 1392