از کمربند سبز تا ائتلاف سرخ-سبز

چگونه دو خطای تاریخی غرب به بقای اسلام سیاسی و جمهوری اسلامی کمک کرد؟

مقدمه: معمای رفتار غرب در قبال جمهوری اسلامی

یکی از مهم‌ترین پرسش‌های سیاسی عصر حاضر این است که چرا بخش‌هایی از اروپا و آمریکای شمالی، با وجود آگاهی از کارنامه جمهوری اسلامی ایران در حوزه حقوق بشر، سرکوب داخلی، تبعیض ساختاری علیه زنان، حمایت از گروه‌های نیابتی و محدودیت‌های گسترده مدنی، همچنان رویکردی محتاطانه و در برخی موارد مماشات‌آمیز نسبت به این حکومت اتخاذ می‌کنند.

برای بسیاری از ایرانیان، این پرسش صرفاً یک موضوع نظری نیست. میلیون‌ها ایرانی طی چهار دهه گذشته پیامدهای مستقیم حکومت ایدئولوژیک جمهوری اسلامی را تجربه کرده‌اند. از اعدام‌های گسترده دهه ۱۳۶۰ تا سرکوب اعتراضات دانشجویی، جنبش سبز، اعتراضات سراسری ۱۳۹۸ و جنبش «زن، زندگی، آزادی»، تجربه ایرانیان نشان داده است که جمهوری اسلامی صرفاً یک حکومت اقتدارگرا نیست، بلکه نظامی ایدئولوژیک است که بقای خود را در کنترل جامعه، انحصار قدرت و صدور روایت سیاسی خویش جستجو می‌کند.

با این حال، در بخش‌هایی از غرب، برخورد با جمهوری اسلامی همواره با سطحی از احتیاط، مدارا و گاه خوش‌بینی همراه بوده است. توضیح این پدیده را نمی‌توان صرفاً در منافع اقتصادی، نفت، تجارت یا دیپلماسی روزمره جستجو کرد. برای فهم این مسئله باید به دو روند تاریخی بازگردیم که از دو خاستگاه کاملاً متفاوت سرچشمه گرفتند اما در نهایت به یک نتیجه مشابه رسیدند: کم‌برآورد کردن ماهیت و ظرفیت اسلام سیاسی.

کمربند سبز؛ اسلام سیاسی به مثابه ابزار مهار کمونیسم

نخستین مرحله این روند به دوران جنگ سرد بازمی‌گردد. در آن زمان، مهم‌ترین دغدغه راهبردی غرب، گسترش نفوذ اتحاد جماهیر شوروی بود. بسیاری از سیاست‌گذاران آمریکایی و اروپایی کمونیسم را بزرگ‌ترین تهدید علیه نظم بین‌المللی تلقی می‌کردند.

در چنین فضایی، این تصور شکل گرفت که نیروهای مذهبی در جهان اسلام می‌توانند سدی در برابر نفوذ مارکسیسم باشند. بعدها این نگاه در ادبیات سیاسی با عنوان «کمربند سبز» شناخته شد. هرچند درباره میزان انسجام و برنامه‌ریزی متمرکز این راهبرد میان مورخان اختلاف نظر وجود دارد، اما تردیدی نیست که بخش‌هایی از ساختار امنیتی غرب در آن دوره اسلام را بیش از آنکه تهدیدی بالقوه بدانند، ابزاری برای مهار شوروی تلقی می‌کردند.

حمایت از مجاهدین افغان علیه ارتش شوروی، همکاری راهبردی با عربستان سعودی و تقویت برخی شبکه‌های مذهبی در منطقه را می‌توان در همین چارچوب تحلیل کرد.

اما مشکل اصلی آن بود که بسیاری از تصمیم‌گیران میان اسلام سنتی، اسلام فرهنگی و اسلام سیاسی تمایز روشنی قائل نبودند. آنچه در کوتاه‌مدت ابزاری علیه کمونیسم به نظر می‌رسید، در بلندمدت به نیرویی تبدیل شد که نه تنها منطقه، بلکه خود غرب را نیز با چالش‌های جدیدی روبه‌رو کرد.

دگردیسی اسلام سیاسی؛ از ضدکمونیسم تا ضد امپریالیسم

یکی از پارادوکس‌های مهم تاریخ معاصر آن است که بخشی از جریان‌های اسلام سیاسی که در ابتدا به عنوان مانعی در برابر کمونیسم تلقی می‌شدند، به تدریج بسیاری از مفاهیم و ادبیات ضد امپریالیستی را جذب کردند.

از دهه ۱۹۶۰ به بعد، خاورمیانه تحت تأثیر موج گسترده‌ای از اندیشه‌های ضداستعماری و انقلابی قرار گرفت. مفاهیمی چون امپریالیسم، استعمار، مقاومت، رهایی‌بخشی و مبارزه با سلطه خارجی به بخش مهمی از گفتمان سیاسی منطقه تبدیل شدند. اندیشه‌های متفکرانی چون فرانتس فانون، جنبش‌های رهایی‌بخش جهان سوم و جریان‌های مختلف چپ انقلابی در این روند نقش مهمی داشتند.

در همین فضا، بخشی از جریان‌های اسلام‌گرا نیز زبان سیاسی خود را تغییر دادند. مفاهیمی مانند «استکبار جهانی»، «مبارزه با امپریالیسم»، «رهایی مستضعفان» و «انقلاب جهانی» به تدریج وارد ادبیات آنان شد.

در نتیجه، نوعی تلفیق میان جهان‌بینی دینی و زبان سیاسی ضد امپریالیستی شکل گرفت. اسلام سیاسی همچنان مذهبی باقی ماند، اما بخش مهمی از ابزارهای بسیج سیاسی خود را از فضای فکری جنبش‌های انقلابی قرن بیستم وام گرفت.

انقلاب ۱۳۵۷ ایران یکی از بارزترین نمونه‌های این تلفیق بود.

انقلاب ایران و سوءبرداشت روشنفکری غرب

یکی از مهم‌ترین نقاط عطف این روند، نحوه مواجهه بخشی از روشنفکران غربی با انقلاب ایران بود.

شماری از متفکران اروپایی که تحت تأثیر سنت‌های ضد استعماری قرار داشتند، انقلاب ایران را بیش از آنکه ظهور یک ایدئولوژی مذهبی اقتدارگرا بدانند، جنبشی علیه سلطه غرب و ساختارهای قدرت موجود تفسیر کردند.

نمونه مشهور این رویکرد را می‌توان در نوشته‌های میشل فوکو مشاهده کرد که انقلاب ایران را نوعی «معنویت سیاسی» توصیف می‌کرد. بعدها خود فوکو و بسیاری دیگر از روشنفکران غربی از پیامدهای واقعی انقلاب ایران شگفت‌زده شدند.

اما مسئله صرفاً اشتباه یک متفکر نبود. انقلاب ایران نشان داد که بخشی از روشنفکری غرب در تشخیص تفاوت میان «ضدیت با غرب» و «تعهد به آزادی» دچار خطای تحلیلی شده است.

مخالفت با آمریکا و نظم موجود، برای برخی ناظران چنان اهمیت یافته بود که ماهیت اقتدارگرای نیروی جایگزین کمتر مورد توجه قرار گرفت.

فروپاشی شوروی و ظهور چپ نو

فروپاشی اتحاد شوروی در سال ۱۹۹۱ نقطه پایان یک دوران و آغاز دورانی جدید بود.

چپ کلاسیک که بر تضاد طبقاتی، مالکیت ابزار تولید و مبارزه سرمایه و کار تمرکز داشت، به تدریج جای خود را به جریان‌هایی داد که بعدها تحت عنوان چپ نو شناخته شدند.

تمرکز این جریان‌ها بر مفاهیمی مانند هویت، چندفرهنگ‌گرایی، استعمارزدایی، تبعیض ساختاری، جنسیت، اقلیت‌ها و نقد میراث استعماری غرب قرار گرفت.

این تحول در بسیاری حوزه‌ها دستاوردهای ارزشمندی داشت. مبارزه با نژادپرستی، دفاع از حقوق اقلیت‌ها و حساسیت نسبت به بی‌عدالتی‌های تاریخی از جمله این دستاوردها بود.

اما در کنار این دستاوردها، برخی منتقدان از جمله پاسکال بروکنر، ژیل کپل، داگلاس موری و دیگران استدلال می‌کنند که بخشی از این جریان‌ها به تدریج دچار نوعی بدبینی ساختاری نسبت به تمدن غربی شدند.

در این چارچوب، غرب بیش از پیش در جایگاه عامل سلطه و جوامع غیرغربی در جایگاه قربانی قرار گرفتند.

ائتلاف سرخ-سبز؛ همگرایی بر پایه دشمن مشترک

در همین فضا بود که پدیده‌ای شکل گرفت که برخی تحلیلگران آن را «ائتلاف سرخ-سبز» نامیده‌اند.

منظور از این اصطلاح، همگرایی بخشی از چپ ضد امپریالیست با برخی جریان‌های اسلام‌گرا است.

این همگرایی نه بر پایه ارزش‌های مشترک، بلکه بر پایه دشمنان مشترک شکل گرفت.

برای هر دو جریان، آمریکا، سرمایه‌داری جهانی، اسرائیل و میراث استعمار غربی موضوعیتی محوری داشت.

در نتیجه، برخی جریان‌های اسلام‌گرا در بخشی از محافل دانشگاهی و رسانه‌ای غرب نه به عنوان حاملان یک ایدئولوژی اقتدارگرا، بلکه به عنوان نیروهای مقاومت در برابر نظم جهانی غرب‌محور دیده شدند.

آیا غرب آنتی‌تز خود را تولید کرد؟

شاید مهم‌ترین و بحث‌برانگیزترین پرسش این باشد که آیا جوامع باز غربی در حال تولید آنتی‌تز خود هستند؟

یکی از نقاط قوت تمدن لیبرال غربی، توانایی آن در تحمل نقد است. دانشگاه‌های غربی، رسانه‌های آزاد و نظام‌های دموکراتیک به منتقدان اجازه داده‌اند حتی بنیادی‌ترین مفروضات تمدن غرب را به چالش بکشند.

اما برخی منتقدان معتقدند که همین نقطه قوت در مواردی به نقطه ضعف تبدیل شده است.

در بخشی از فضای دانشگاهی، فرهنگی و رسانه‌ای غرب، نقد تمدن غربی به امری مشروع و حتی فضیلت‌مند تبدیل شده، در حالی که نقد برخی جریان‌های اقتدارگرای غیرغربی با احتیاط بیشتری انجام می‌شود.

اگر این تحلیل درست باشد، غرب با پارادوکسی مواجه شده است: جامعه‌ای که بر پایه آزادی و تکثرگرایی بنا شده، شرایطی را فراهم کرده که در آن برخی جریان‌های فکری نسبت به سنت لیبرال غربی نگاه انتقادی عمیقی پیدا کرده‌اند، اما در برابر برخی اشکال اقتدارگرایی غیرغربی مدارا نشان می‌دهند.

پیامدهای خارجی؛ جمهوری اسلامی و سیاست مماشات

این تحول تنها یک بحث نظری نیست.

در عرصه سیاست خارجی، نتیجه این روند را می‌توان در نحوه مواجهه بخشی از اروپا با جمهوری اسلامی مشاهده کرد.

بسیاری از دولت‌های اروپایی همچنان جمهوری اسلامی را نه به عنوان یک پروژه ایدئولوژیک، بلکه به عنوان یک بازیگر منطقه‌ای قابل مدیریت می‌بینند.

در این نگاه، حفظ ثبات منطقه، جلوگیری از مهاجرت گسترده، مدیریت بحران انرژی و جلوگیری از جنگ، اولویت بیشتری نسبت به فشار حداکثری بر جمهوری اسلامی پیدا می‌کند.

اما منتقدان معتقدند که این رویکرد در عمل به استمرار نظامی کمک کرده که خود یکی از عوامل اصلی بی‌ثباتی منطقه بوده است.

پیامدهای داخلی؛ از اسلام‌گرایی تا رشد راست رادیکال

پیامدهای این روند تنها به خاورمیانه محدود نمانده است.

در بسیاری از کشورهای اروپایی، چالش‌هایی مانند افراط‌گرایی مذهبی، شکل‌گیری جوامع موازی، دشواری ادغام برخی گروه‌های مهاجر و تنش‌های هویتی به موضوعات مهم سیاسی تبدیل شده‌اند.

در واکنش به این وضعیت، جریان‌های راست پوپولیست و در برخی کشورها راست رادیکال نیز رشد کرده‌اند.

در نتیجه، اروپا امروز همزمان با دو چالش مواجه است: از یک سو افراط‌گرایی مذهبی و از سوی دیگر واکنش‌های افراطی علیه آن.

به بیان دیگر، همان سازوکارهایی که در گذشته به کم‌برآورد کردن اسلام سیاسی در سیاست خارجی انجامیدند، امروز در برخی حوزه‌ها به بحران‌های داخلی نیز دامن زده‌اند.

اگر بخواهیم تاریخ نیم‌قرن اخیر را در یک جمله خلاصه کنیم، می‌توان گفت اسلام سیاسی از دو خطای متفاوت غرب سود برده است.

نخست، خطای ژئوپلیتیک دوران جنگ سرد که آن را ابزاری علیه کمونیسم می‌دید.

دوم، خطای بخشی از نخبگان فرهنگی، دانشگاهی و سیاسی غرب که آن را عمدتاً از منظر ضدیت با غرب تحلیل کردند.

این دو جریان هیچ اشتراک ایدئولوژیکی با یکدیگر نداشتند. یکی از موضع ضدکمونیستی به اسلام سیاسی نزدیک شد و دیگری از موضع ضد امپریالیستی.

اما هر دو در یک نقطه به نتیجه‌ای مشابه رسیدند: کم‌برآورد کردن ظرفیت اقتدارگرایانه اسلام سیاسی.

شاید مهم‌ترین درس تجربه جمهوری اسلامی برای جهان همین باشد که هیچ جنبش سیاسی را نمی‌توان صرفاً بر اساس دشمنانش ارزیابی کرد.

مخالفت با غرب، استعمار یا یک قدرت خارجی، به خودی خود نشانه تعهد به آزادی، دموکراسی و حقوق بشر نیست.

تاریخ بارها نشان داده است که دشمنِ دشمنِ ما، لزوماً دوست آزادی نیست.