
دکتر محمود مسائلی :
طرح موضوع
در روزهای اخیر سه مناظره در باره کارنامه چپگرایان ایرانی در رسانهها انجام گرفت. دو مورد از این مناظرهها در تلویزیون میهن و دیگری در رسانهای که توسط آقای اسماعیل پور مدیریت میشود، انجام پذیرفت. این نویسنده بخشهایی از مناظره میان آقای ایرج مصداقی و آقای بابک یزدی ازحزب کمونیست کارگری و همچنین مناظره میان آقای مصداقی و فتاح پور را دیدم. البته دیدگاههای آقای فتاحپور متین و سنجیدهتر از آقای بابک یزدی بود. بنظرم اینگونه فعالیتها ثمربخش بوده و در مقطع زمانی حساسی صورت میگیرد، بویژه اینکه جریان چپ به دلیل مقاومت در برابر صدای ملیگرایی مورد شماتت مردم قرار گرفته است. ضمن اینکه مشاهده میشود که هموطنان مدعی چپگرایی مطالبی قابل اعتماد برای عرضه ندارند، مشخص است درک آنان از مفهوم چپ نیز از بنیادهای علمی برخوردار نیست. منظورم این است آنان حتی با مفاهیم بنیادین چپگرایی که خود را مدافع آن میدانند، آشنا نیستند، و درنتیجه، در اتخاذ مواضع سیاسی اجتماعی خود در این شرایط خطیری که در پیش روی میهن قرار گرفته است، در جایگاه تاریخی شایسته قرار نگرفتهاند. البته با احترام به آنان و ستایش از تصمیمشان برای حضور در رسانههای عمومی، که باعث شده است مردم با افکار و اعتقادات آنها بیشتر آشنا شوند، مایلم یادآوری نمایم که نقطه نظرات آنان موجبات سردرگمیهایی بیشتری را نیز فراهم آورده است برای اینکه در نهایت برای بسیاری از مردم این پرسش ممکن است مطرح شود که «بالاخره چپگرایی چیست؟» چه ویژگیها و شاخههایی دارد؟ برای روشن ساختن اینگونه پرسشها پیشتر مقالاتی تحریر شد که در کیهان لندن انتشار یافته و در اختیار علاقهمندان قرار گرفت. منظور از این نوشتار کوتاه این است تا با مروری بر آن مقالات پارهای از مفاهیم مربوط به چپ و چپگرایی یکبار دیگر توضیح داده شوند تا پارهای از سردرگمیها نیز برطرف شود. بویژه قصدم این است که شاید هموطنان مدعی چپگرایی این پرسش را برای خود مطرح سازند که آیا به درستی آنها چپگرا هستن،د و اگر چنین است منظورشان از این داعیه چپگرایی چیست.
چپگرایی در فلسفه اجتماعی و سیاسی
برای درک مفهوم چپ و چپگرایی، بهترین رویکرد قرار دادن این رویکردها در طیف اندیشه سیاسی است.[i] این طیف از سمت راست شروع میشود، جایی که سیاستهای محافظهکارانه و مخالف تغییرات قرار دارند، و به سمت چپ میرسد که سیاستهای مترقی و خواهان تغییرات اجتماعی و اقتصادی به سمت عدالت اجتماعی و آزادی بیشتر هستند. در سمت راست، ایدئولوژیهایی مانند اسلامگرایی سیاسی وجود دارند که مخالف تغییرات مدرن و دموکراتیکاند و به اصول سنتی وفادارند. در سمت چپ، ایدئولوژیهای پیشرو مانند کمونیسم و سوسیالیسم قرار دارند که خواهان تحولات اجتماعی و اقتصادی برای برقراری عدالت اجتماعی و برابری بیشتر هستند. ماهیت هر یک از این آیینهای سیاسی به نسبت جایگاه آنان در طیف اندیشه سیاسی تعیین میشود. آیینهای چپگرا، علیرغم گوناگونی، خود را «پیشرو و مترقی»[ii] دانسته و خواستار تغییرات بنیادی در شرایط زندگی برای تحقق عدالت اجتماعی هستند، در حالی که آیینهای راستگرا به حفظ «وضعیت موجود» و مقاومت در برابر تحولات تمایل دارند، چه بسا دیدگاههای خود را در قالب اتخاذ مواضع واپسگرایی[iii] به نمایش میگذارند.
آیینهای میانهرو با پذیرش اصلاحات اجتماعی از طریق قرارگرفتن در جایگاهی میان این دو نوع قطب متضاد بر روی طیف اندیشه سیاسی، تلاش میکنند که تغییرات تدریجی در روابط و ساختارهای اجتماعی ایجاد کنند. این آیینها به تغییرات بنیادین و انقلابهای بزرگ تمایلی ندارند و بیشتر به حفظ ساختارهای موجود اهمیت میدهند. آیینهای سیاسی در قسمت میانه طیف معمولاً از اصلاحات اجتماعی حمایت میکنند، اما در چارچوب سیستم موجود باقی میمانند و تمایلی به تغییرات رادیکال ندارند. در بخش چپ طیف، نگرشهای پیشرفتهتر و انقلابیتر قرار دارند که به تغییرات اساسی در ساختارهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی تمایل دارند و ممکن است خواهان تغییرات رادیکال و انقلابهای اجتماعی باشند. هر چه این آیینها به سمت انتهای چپ نزدیکتر میشوند، تمایل به تغییرات بنیادی و بنیادشکنی بیشتری دارند.
تاکنون آنچه تفاوتهای عمده میان دو مجموعه و یا گروه آیینهای سیاسی را توضیح میدهد، تکیه بر دو واقعیتی است که به نوعی «قاعده» تبدیل شدهاند. چپگرایی به حاکمیت مردم و انجام تغییرات بنیادشکن برای رساندن مردم به حاکمیت خویش اصرار میکند. راستگرایی، در نقطه مقابل، با اکراه برای پذیرش حقوق ذاتی مردم برای تعیین سرنوشت خویش، با تغییرات بنیادین و شالوده شکن مخالفت میکند. در نقطه میانی طیف، مواضع میانه رو قرار میگیرند. موضع «میانه روی» با اصلاحات در سیستم از طریق تلاش برای ایجاد نوعی همکاری میان طرفین مشخص میشود. از این نقطه نظر، پیشنهاد میشود فلسفه سیاسی لیبرال در حالت میانهروی تعریف شود زیرا نه تنها رو به ترقی و اصلاحات اجتماعی عمیق است، و توانایی و تمایل به استقرار عدالت اجتماعی هم دارد، از همکاری و یادگیری از دو طیف متقابلاً حذف کننده راست ارتجاعی تا چپ مدعی تغییرات بنیادشکن برای سامان بخشی امور جامعه نیز استقبال میکند.
موضوع محافظه کاری بیشترین سردرگمی را برای علاقهمندای به آیینهای سیاسی بوجود می آورد. جایگاه محافظه کاری بر روی طیف سیاسی کجاست؟ آیینهای محافظه کار آنهایی هستند که حفظ وضع موجود را حفظ کرده و یا مورد محافظت قرار میدهند که البته این تعریف با آنچه معمولا برای احزاب محافظه کار استفاده میشود متفاوت است. در حقیقت، در اینجا نظر ما به احزاب سیاسی معطوف نیست، بلکه توجهات را به معنی محافظه کار بودن از نقطه نظر جایگاهی که بر روی طیف سیاسی قرار دارد، معطوف میکنیم. حال، اگر محافظه کاری را به عنوان حفظ کردن وضعیتی که در جریان است در نظر بگیریم. هر کدام از آیینهای سیاسی میتوانند به نوعی محافظه کار باشند. به عنوان مثال، حزب کمونیست چین و یا نولیبرالیسم امریکایی مادامیکه میکوشند همچنان شرایط موجود را برای حفاظت از قدرت حفظ کنند، اینگونه گرایش نوعی محافظهکاری به حساب میآید. در اینصورت، گرایش محافظه کاری در هر کجای طیف سیاسی میتواند چهره خود را نشان دهد، هرچند که به لحاظ تاریخی با مواضع راست افراطی همراه بوده است. حال بهتر میتوان معنی چپگرایی، راستگرایی، و یا محافظهکاری را ادراک کرد. نمودار زیر این گرایشات (یا آیینهای) سیاسی را توضیح میدهد:
ملاحظه میشود که چپگرایی شامل طیف گستردهای از نظریهها و رویههای اجتماعی و سیاسی است. چپگرایی از لیبرالیسم اجتماعی – که به سوسیال دمکراسی هم موسوم است – و امروزه در کشورهای حوزه نوردیک در کانون مرکزی سیستمهای سیاسی این کشورها قرار دارد – تا مارکسیسم یا حتی سوسیالیسم انقلابی را در بر میگیرد. چپگرایی ممکن است با اندیشههای لیبرال ترکیب شود تا علاوه بر تاکید بر «آزادیهای فردی»، موضوعات «برابری اجتماعی»، «خیرعمومی»، و «سیاستها رفاهی» را برجسته سازد. از این زاویه دید، و بهعنوان مثال، انگلستان و کانادا از زاویه دید سیاستگذاریهای معطوف به خیر اجتماعی و رفاه مردم، در جناح چپ سنت فلسفه سیاسی لیبرالیسم قرار میگیرند. این درحالی است که برخی چپگرایان به نگرشهای مارکسیستی و حتی سوسیالیسم انقلابی گرایش دارند و در این حالت، ممکن است خواهان تغییرات بنیادین در ساختارهای اقتصادی و سیاسی جامعه باشند اما فراغ از زیربنای فلسفی توضیح دهنده مفهوم چپگرایی، این نوع رویکردهای رادیکال، صوفنظر از تناقضات ماهوی که در درون خود مستتر دارند – یعنی اینکه أراده انسان آزاد و عقلایی برای تعیین سرنوشت خود را نادیده میگیرند – به نوع ایدئولوژی محافظهکارانه و حتی واپسگرایی تبدیل میشوند که علی رغم داعیه چپگرایی در منتها علیه سمت راست طیف اندیشه سیاسی قرار میگیرند. صرفنظر از وحافظهکاری واپسگرای اتخاد جماهیر شوروی سابق و أقمار آن که در دفاع از حفظ وضع موجود خود هر نوع اعتراضی برای برابری و آزادیهای اجتماعی را سرکوب میکردند، امروزه کشور کوبا یکی از مرتجعترین نظامهای سیاسی را به نمایش میگذارد که علیرغم داعیه چپگرایی کمونیستی، به یکی از عقب ماندهترین کشورهای جهان از زاویه دید رفاه اجتماعی و پیشرفت اقتصادی تبدیل شده است. بنابراین، چپگرایی، همانند محافظهکاری، میتواند طیف گستردهای از مواضع سیاسی را پوشش دهد، از پیشرو و مترقی بودن گرفته تا بنیادشکنی و انقلابخواهی ا در بر میگیرد. در این تنوع، هر دو سمت طیف (چپ و راست) میتوانند ویژگیهای متفاوت و در برخی موارد متضادی را به خود بگیرند که باعث پیچیدگی و تکثر در تحلیلهای سیاسی میشود.
چپگرایی و نظامهای سیاسی
از دوم قرن نوزدهم اندیشههای فلسفی چپگرایی در ظهور نهضتهای اجتماعی تبلور یافتند. در این ایام چپگرایی در سه نحله متفاوت قرار گرفتند که هرکدام از آنها نیز در درون خود شاخههایی را در بر میگرفتند. در واقع، نابرابریهای عمیق اجتماعی در اروپای قرن نوزدهم، و بویژه در انگلستان، باعث شد تا اندیشههای چپگرایی بهعنوان پاسخی به سرمایهداری افسارگسیخته با متن شرایذ انجتماعی راه یافته و جایگاه برجستهای پیدا کنند. به همین دلیل هم هست که قرن نوزدهم را عصر ظهور نهضتها مردمی و یا عصر قیامها اجتماعی نامیدهاند. اگر به ادبیات اروپای قرن نوزدهم نظر کوتاهی داشته باشیم و با آثار نویسندگانی مانند «چارلز دیکنز» و یا «ویلیام بلیک» مراجعه نماییم، میتوانیم عمق فاجعه بخشی بزرگی از مردم که در محرومیت محض فقط زیستی ساده داشتند را دریابیم.[iv] درحقیقت، سرمایه داری انحصاری آنچنان نابرابریهای دهشتناکی را بوجود آورد بود که ضرورت ایجاد تغییرات را برای دفاع از حقوق ذاتی حیاتی طبقه محروم اجتناب ناپذیر میساخت. در این شرایط بود که گرایشات چپگرایی با اقبال عمومی همراه شدند.
بنابراین، قرن نوزدهم را باید بهعنوان نقطه شروع منسجم آیینهای چپگرایی که هر کدام با تفاسیر خاص خود از مفهوم چپ به معنی سوسیالیستی کلمه ظهور کردند، مورد توجه قرار داد. در این ایام سه جریان چپگرایی سوسیالیستی مشاهده میشوند: سوسیالیسم آرمانگرا، سوسیالیسم لیبرال (یا لیبرالیسم اجتماعی)، و سوسیالیسم مارکسیستی. نگاهی گذرا به هر کدام از این جریانات تواند توضیح دهنده آمال و آروزها و همچنین اهداف و خط مشیهای عملی آنان باشد.
سوسیالیسم آرمانگرا که توسط متفکرانی مانند «سنت سیمون»[v]، «رابرت اوون»[vi]، و «چارلز فووریه»[vii] پایهریزی شد، در واقع واکنشی به نابرابریهای شدید و شرایط سختی که در دوران انقلاب صنعتی در اروپا، به ویژه در بریتانیا، بود. این اندیشهها بهطور عمده تلاش میکردند تا از طریق توسعه آرمانهای اخلاقی و اجتماعی، شرایط زندگی ستمدیدگان و فقرا را بهبود بخشند. در این مسیر، سوسیالیستهای اولیه نظریههای بدیل و اقدامات بنیادشکنی را مطرح کردند که بهطور کلی به نام سوسیالیسم آرمانگرا شناخته شدند. این سوسیالیستها آمال خود را در نیکوکاری، خیرخواهی، و خدمت به همنوعان قرار میدادند و بر فضایل اخلاقی اجتماعی تأکید میکردند. از این دیدگاه، تغییرات اجتماعی باید از درون انسانها و برمبنای اصول اخلاقی و روحانی اتفاق بیفتد. اما علیرغم همه تلاشهای نیکوکارانه بنیانگذاران این نوع سوسیالیسم، به این دلیل که آنها به علل سیستماتیک نابرابریها بیاعتنا بودند، و سعی میکردند در درون سیستم موجود أصول سوسیالیستی آرمانی خود را تحقق بخشند، در اثر توطئههای رقبای اقتصادی خود در نهایت از پای درآمدند. علاوه براین، کارگرانی که بیشترین بهرهها را در این نوع سوسیالیسم میبردند، بجای قدردانی از طرحهای نیکوکارانه رهبران این نوع سوسیالیسم که اغلب از میان سرمایهداران و کارآفرینان انسان دوست بر میخواستند، با تنبلی و سواستفادههای پنهان مانع از ادامه حیات این نگرش آرمانگرایانه شددند. درنهایت سوسیالیسم آرمانگرایانه تا اوایل قرن بیستم به پایان حیات خود نزدیک شده و از میان رفت.
لیبرالیسم اجتماعی تلاش کرد تا حقوق فردی و آزادیهای فردی را در کنار تعهد به خیر عمومی در فلسفه سیاسی خود قرار دهد. در این مکتب، حقوق فردی نه تنها به معنای آزادی از موانع است، بلکه شامل توانایی برای انتخاب و دستیابی به یک زندگی انسانی و عادلانه میشود. این رویکرد بر این نکته تأکید دارد که حقوق فردی باید با احترام به حقوق دیگران همراه باشد و آزادی فردی باید در راستای خیر عمومی قرار گیرد. توماس هیل گرین، از اندیشمندان مهم این مکتب، این رابطه را بهعنوان درک حقوق فردی از طریق شناسایی و احترام به حقوق دیگران توضیح میدهد. امروزه این نگرش چپگرایی روح ناظر بر سیاستهای اجتماعی کشورهای اسکاندیناوی را دربر میگیرد.
جریان سوم چپگرایی کلاسیک در فلسفه مارکسیستی ریشه دارد. این بحث بر این است که نظام سرمایهداری اولیه با تغییرات بنیادین در نقش افراد در پیشرفت اقتصادی و ابزارهای تولید بهنظر میرسید که به سمت رفاه عمومی حرکت میکند، اما در عمل، به تضادی میان ساختار اقتصادی و اهداف آن منجر شد. سرمایهداری باعث نابرابری شد زیرا منافع افراد قدرتمندتر جامعه را تأمین میکرد و در عین حال خود را با شعار آزادی و فردگرایی توجیه میکرد. در آغاز، ده درصد از جمعیت کل داراییها را در اختیار داشتند، در حالیکه اکثریت جامعه که نیروی اصلی تولید بودند، نادیده گرفته میشدند. با پیچیدهتر شدن روابط اجتماعی و اقتصادی، ثروت بیشتر در دستان طبقات ثروتمند متمرکز شد و طبقه متوسط به طبقه کارگر تبدیل شد. توسعه سرمایهداری با حقوق بشری که فلاسفه لیبرال وعده داده بودند، در تضاد کامل قرار گرفت.
شایان ذکر است که هرچند فلسفه مارکسیستی توانست علل سیستماتیک نابرابریهای اجتماعی را توضیح دهد، اما راهحلی که برای این شرایط پیشنهاد میکرد، چهره خود را در کمونیسم روسی انحصارگرایانه و سرکوبگرا نشان داد. در نتیجه، با تردیدهای جدی که نسبت به چپگرایی کمونیستی بوجود آمد، در میانههای دوران جنگ سرد، چپگرایی تحولات عمیقی را تجربه کرد که با ویژگیهای سنتی مارکسیسم تفاوتهای قابل توجهی داشت. این تغییرات بهگونهای بود که یک نوع چپ جدید شکل گرفت، چپی که هم نظام سرمایهداری را به چالش میکشید و هم در برابر سیستم مارکسیستی کمونیستی منسوخشده قرار میگرفت. بهطور کلی، این تحولات را در دو جریان اصلی تداوم پیدا کردند.
جریان اول، که به مارکسیسم نو تبدیل شد، در کارهای نظریهپردازانی مانند «آندره گوندر فرانک»[viii] تبلور یافت. این دیدگاه بهویژه در مورد «توسعه نیافتگی» نظریهپردازی میکرد. به اعتقاد این نظریهپردازان، توسعهنیافتگی کشورهای جهان سوم (در آن زمان) بهطور عمده نتیجه ساختارهای بینالمللی و نهادهای استعمارگرانه کشورهای پیشرفته است. جریان دوم در اروپا گسترش یافت. این نوع چپ کاملاً از چپ سنتی کمونیستی جدا شد و سعی کرد خود را با شرایط و مسائل جدید جهانی وفق داد. چپ نوین جهانی نه تنها از مارکسیسم و کمونیسم سنتی فاصله گرفت، بلکه در مواجهه با نظام سرمایهداری نیز به شکل جدیدی به نقد آن پرداخته و راهحلهای متفاوتی را جستجو کرد. این چپ در جریان اعتراضات و اجلاسهای جهانی، مانند اجلاس سازمان تجارت جهانی در سیاتل و اجلاس پورتر آلگره در سال ۲۰۰۱، ظاهر شد و بهویژه در عرصه جهانی ضد جهانیسازی و نابرابریهای اقتصادی موضع گرفت. اما این جریان نیز به سرعت دچار بحران و فروپاشی شد، چرا که نتوانست ائتلافها و ساختارهای پایدار لازم برای ادامه مبارزات خود را ایجاد کند. علاوه براین، امروزه این نوع چپگرایی در هماهنگی با اسلامگرایی به پدیده نوینی منجر شده است که بخش بزرگ اغتشاشات امروزین را زیر عنوان حمایت از فلسطین در جهان رهبری میکند. علاوه براین، بخشهای بزرگی از جریانات «ال جی بی تی کیو» هم بدون تامل در ماهیت این نوع چپگرایی به آن پیوسته است.
مشاهده میشود که چپگرایی دربرگیرنده گرایشات سیاسی مختلفی است که در درون خود با یکدیگر تضادهای ذاتی را حمل میکنند. افزون براین، آنها از مبانی فلسفی چپگرایی که بر برابریهای عینی اجتماعی، انسانگرایی، و عدالت اجتماعی قرار داشتند، فاصلههای غیر قابل توصیفی را گرفته و، درحقیقت، به مرامهای سیاسی تبدیل شدهاند که مبانی دمکراسی را نشانه رفتهاند. شوربختانه کسانی هم در اثر ناآگاهی به سوی این نوع چپگرایی کشیده شدهاند.
یک نتیجهگیری کوتاه
در شرایط جهانیشدن که ویژگی مفاهیم و فلسفههای سیاسی دنیای امروز را عمیقت تحت تاثیر قرار داده است، این آیینهای سیاسی مختلف و اغلب متضاد میتوانند از یکدیگر یاد بگیرند و مرزهای سنتی خود را مورد بازبینی قرار دهند. این فرایند انتقال و ترکیب میتواند به صورت ترکیبهایی نوآورانه از ایدئولوژیهای مختلف درآید که به مشکلات و چالشهای جدیدتر پاسخ دهند. برای مثال، نهضتهای محیطزیستی که از سیاستهای مختلف، از چپ تا راست بهره میبرند، به دنبال ترکیب نظریات مختلف برای توضیح و پیشبرد اهداف خود هستند. آنها به جای پایبندی به یک دیدگاه سیاسی خاص، از هر جنبش و ایدئولوژیای که میتواند به پایداری و عدالت محیطی کمک کند، استفاده میکنند. در نتیجه، این فرایند همگرایی میان آیینهای سیاسی نشان میدهد که در دنیای امروز، مفاهیم سیاسی ثابت نیستند و میتوانند در پاسخ به تغییرات جهانی، تغییر کرده و به هم نزدیک شوند.
با توجه به این توضیحات بهتر میتوان موضع و جایگاه چپ ایرانی را شناخت. آیا چپ ایرانی که میبایست در سمت چپ طیف سیاسی یاد شده بالا قرار گیرد و با خود تغییرات اجتماعی، پیشبرد أصول انسانی، و عدالت اجتماعی را توضیح دهد،، درک درستی از این سنت فکری و لایهها و دگرگونیهای آن دارد؟ آنگونه که از مناظرههای یاد شده استنباط میشود، به نظر نویسنده پاسخ بسیار ناامید کننده است بگونهای که حتی میتوان موضع آنها را در سمت و سوی محافظهکاری جریاناتی که در سمت راست طیف سیاسی قرار میگیرند، قرار داد. در واقع جریانات چپگرای ایرانی تصویر روشنی از ویژگیهای چپ بودن را برای خود ترسیم نمیکنند. بلکه در مواضعی فرو افتادهاند که پیوسته به موانعی را در پیش روی نهضت رهایی بخشی مردم ایران تبدیل شدهاند. بنظر نمی رسد عامه جریان چپ در ایران درک روشنی از فلسفه فکری چپ بودن داشته و بیشتر با ویژگی چپ نمایی و سطحی نگری مواضع خود را به نمایش گذاشته است.
[i] نگاه کنید به «چپگرایی، اسلام سیاسی، و بحران فلسطین» از این نویسنده که توسط انتشارات اندیشکده بینالمللی نظریههای بدیل انتشار یافته است.
[ii] Progressive and often radical
[iii] Retrospective and conservative
[iv] Dickens, C. (1837-39). Oliver Twist; or The Parish Boy’s Progress. Charles; Dicken, C. (1864-65). Our Mutual Friend. See: The Project Gutenberg eBook of Our Mutual Friends, by Charles Dickson; Blake, W. (1969). Chimney Sweeper.
Blake, W. (1789/2012). The Songs of Innocence; Gaskell, E. (1845/2017). Mary Barton: A Tale of Manchester; Trollope, C. (1984). Shirley; Kingsley, C. (1984/2010). Yeast: A Problem; North and South, novel by Elizabeth Gaskell, written at the request of Charles Dickens and published anonymously in serial form in Household Words; Barton, M. (1839). A Tale of Manchester Life.
[v] Henri de Saint-Simon (1760-1825).
[vi] Robert Owen (1858-1771).
[vii] Charles Fourier (1772-1837).
[viii] Andre Gunder Frank