بِنِدیکت اسپینوزا تکفیر شده از سوی رابی ها

فیلسوف- ماتریالیست پیشگام، بندیک اسپینوزا یکی از اندیشمندانی بود، که دلیرانه اربابان دین را به مبارزه فرامی خواندند.

 او، که تکفیر شده و همواره زیر پیگرد رابی ها بود، تا واپسین روزهای زندگیش به باورهای خودش وفادار ماند.

زندگی و کارهای ب. اسپینوزا یکی از برگهای درخشان تاریخ مبارزۀ دانش با خرافات دینی بود.

کاندیدای علوم فلسفی، م. بِلِنکی مقالۀ خودش را به این موضوع پرداخته است.

در 27 ژوئیۀ 1656 انبوه مردم کنیسه را پر کرده و شاهد نمایش غم انگیزی بودند. در روشنایی لرزان شمع های سیاه، با همراهی صدای گوشخراش شووفار [شیپور شاخی] مجری مراسم با صدایی موقر واژه های تکفیری یهودی باستانی را خواند: «اعضای ماگاماد [شورای جامعۀ یهودیان آمستردام، که «ماآماد» نیز خوانده می شود] به اطلاع می رسانند، که چندی است از شیوۀ اندیشه های پلید و فعالیتهای باروخ دِسپینوزا آگاهی یافته و تلاش می کرده اند بوسیله های گوناگون و پندها او را از راه نادرست دور کنند. اما، از آنجایی، که همۀ اینها به هیچ نتیجه ای نرسیده، بلکه برعکس، هرروز خبرهای تازه ای از کفرگویی های وحشتناکی می رسید، که او بدانها اعتراف می کرده و آنها را تبلیغ می کرده است و رفتارهای وحشتناکی، که او انجام می دهد، و از آنجایی، که همۀ اینها با اسناد و مدارکی قابل اثبات هستند، که ارائه و همۀ اتهامات در حضور دِسپینوزا گفته و تایید شده اند، بنا بر مباحثۀ همۀ آنچه در حضور سروران خاخام ها گفته شد، با تایید ایشان تصمیم گرفته شده است، که دِسپینوازای معروف می بایست از مردم اسرائیلی دور و تبعید شود و در همه جا بر او تحریم اعمال می شود…  به شما هشدار می دهیم، که هیچکس نباید با او هیچگونه ارتباطی داشته باشد، نه گفتنی، نه نوشتنی- با او گفتگو نکنید، هیچ خدمتی به او انجام ندهید، با او زیر یک سقف زندگی نکنید، کمتر ازچهار آرنج به او نزدیک نشوید، هیچ نوشتۀ تنظیم شده ای یا نوشته شده از او را نخوانید».

بندیک اسپینوزا فیلسوف بزرگ سدۀ هفدهم، که از سوی رابی ها تکفیر شد، در 24 نوامبر 1632 در آمستردام زاده شد. آنگونه، که مارکس خاطرنشان می کند، هلند در میانۀ سدۀ هفدهم به اوج قدرت بازرگانی خودش رسیده و کشور نمونۀ سرمایه داری شده بود، که عمده ترین سرمایۀ آن در تجارت خارجی تمرکز یافته بود. انقلاب بورژوایی هلند، که در نتیجۀ آن هلند جمهوری مستقلی شد، در شرایط تاریخی پیچیده ای جریان داشت. در اینجا مبارزۀ بورژوازی با فئودالیسم با جنگ آزادیبخش توده های مردم علیه اسپانیا درهم آمیخته شده بود. و از آنجا، که کلیسای کاتولیک تکیه گاه عمدۀ فئودالیسم و خودکامگی اسپانیا بود، بنا بر این، حوزۀ ایدئولوژیک مبارزۀ توده های مردم بازتاب خود را در نفی کاتولیسیسم، در اعلام اصول آزادی مذهب یافته بود. هلند بورژوایی پناهگاهی برای کسانی شده بود، که در پیگرد از سوی انگیزاسیون بودند. کالوینیستها از بلژیک، یهودیان از اسپانیا و پرتقال بدانجا مهاجرت می کردند.

در میان مهاجران اسپانیایی اجداد اسپینوزا نیز بودند. شواهدی از کودکی و جوانی این فیلسوف، که بوسیلۀ زندگینامه نویسان او، کولِرووس و لووکاس ارائه شده است، بدبختانه بسیار کم مایه می باشد. هردوی آنها اظهار می دارند، که بندیک در سن هفت سالگی به آموزشگاه دینی «اتسخایم» (درخت زندگی) می رفت، که او را با روحیۀ فرمانبرداری در برابر اتوریتۀ انجیل و تلموود بار آورده بود. در چارچوب این آموزشگاه «کتاب مقدس» همچون مکاشفۀ خداوند به شکل حقیقت پایان یافته ای پذیرفته شده بود، که برای خرد بشری دست یافتنی است. اسپینوزا با یادآوری این موضوع نوشته بود، که او «از کودکی با عقاید معمولی دربارۀ کتاب مقدس تغذیه می شد». هر واژۀ کتاب عهد عتیق را آموزگاران آموزشگاه مقدس، پر از اسرار و دارای اندیشۀ ویژۀ خداوندی موعظه می کردند. اسپینوزا از کودکی می دانست، که هرگونه تلاش برای نقد انجیل را رابی ها همچون کفرگویی دانسته و بگونۀ بیرحمانه ای سرکوب می کنند. اما طبع علاقمندش به طبیعت، تلاش برای فهمیدن قوانین واقعی و مفهوم هستی او را وادار می کرد این را نادیده بگیرد.

در آموزشگاه «درخت زندگی» در کنار «کتاب مقدس»، آثار فیلسوفان یهودی و روحانیان سده های میانه نیز آموزش داده می شد، و اسپینوزا از آنها وجود فرهنگ یونان باستان و عربی را دریافت. برای آشنایی با آنها لازم بود دست کم، لاتین را یاد بگیرد. و اسپینوزا به آموزشگاه «فرانسیس وان دِن اِندِن» آزاداندیش راه یافت. در آنجا افزون بر زبان لاتین، فلسفۀ یونانی ادبیات روم، ریاضیات، مکانیک، آموزه های فرانسیس بیکن و رنه دکارت را بخوبی فراگرفت.

زیر تاثیر این آموزشها و ارتباط شخصی با افراد روشنفکر آمستردام، رفته رفته اسپینوزا از جامعۀ یهودی دور می شود. بنا بر گفتۀ لووکاس، او گاهی در «اِتسخایم» بازهم به دیدگاه دانشمندان آن روزگار دربارۀ رموز مقدس انجیل، روح جاویدان و وجود غیرمادی پاسخ منفی می دهد.

اظهارات اسپینوزا می توانستند «تاثیر منفی» روی جوانانی بگذارند، که با روحیات آیین یهود پرورش می یافتند. رفتار این آزاداندیش خشم رابی ها را برانگیخته بود. پیران کنیسه این اندیشمند جوان را به دین فراخواندند. او به تکفیر صغیر محکوم شد: در درازای یک ماه هیچکس حق نداشت با او سخن بگوید. اما این اقدام بر اسپینوزا تاثیر نگذاشت. او حریصانه به فراگرفتن دانش ادامه می داد و در راه آگاهی از ماهیت جهان و قوانین تکامل طبیعت می کوشید.

در سالهای 1656-1655 اسپینوزا نخستین اثر فلسفی خودش-«رسالۀ کوتاه دربارۀ خداوند، انسان و خوشبختی او»- را نوشت، که به دوستانش پیشکش نمود. اما این رساله در زمان زندگی نویسنده اش منتشر نشد. تنها 200 سال پس از آن در آمستردام بوسیلۀ اِ.بِمِر پیدا شده و در سال 1862 منتشر گشت.

در همین نخستین رساله اسپینوزا ایدۀ مونیسم ماتریالیستی را مطرح کرده بود، که سالها پس از آن در «اتیک» (اخلاق) آنرا گسترش داد.

در «رسالۀ کوتاه» دو گفتگو هست. در نخستین گفتگو عشق، خرد، جاذبه و عقل مباحثه می کنند. در همان آغاز مباحثه عشق می پرسد: اگر موجودیت چیزی یگانه به موجودیت چیز یگانۀ دیگری وابسته باشد، آنگاه آیا چنین موجودی، که در تراز بالا تکامل یافته و به هیچ چیز و هیچکس کرانمند نباشد وجود دارد؟ خرد به این پرسش پاسخ می دهد:«بله، من طبیعت را چیزی جز کل آن نمی بینم، بی پایان و در ترازی بالا کامل، و تو، اگر تو به این شک داری، از عقل بپرس»، و عقل پاسخ می دهد: «حقیقت این برای من شک ناپذیر است، زیرا اگر بخواهیم طبیعت را محدود کنیم، آنگاه مجبور خواهیم بود این را بوسیلۀ چیزی چرند انجام دهیم. بوسیلۀ این چرندگویی از پذیرش این نکته سر باز بزنیم، که طبیعت یگانۀ جاویدان است و وجودش وابسته به خودش می باشد، بی پایان، قادر مطلق و غیره. بدینسان، طبیعت بی پایان است و همه چیز بدان وابسته است» (اسپینوزا، گزیده آثار، ج 1، 1957، ص 91-90). اگر همۀ چیزهای یگانه، از آن جمله، انسان نیز، در طبیعت شامل هستند، همۀ پرسشهای روابط متقابل انسان و خداوند غیر لازم و چرند خواهند شد. اسپینوزا می اموزد، «تا زمانی، که انسان بخشی از طبیعت را تشکیل می دهد، می بایست از قوانین آن پیروی کند. و تا زمانی، که این کار را می کند، خوشبخت است»(همان، ص 144).

در شرایط اروپای آن زمان «رسالۀ کوتاه» بیگمان اثری با دلیری بسیار بود. نویسنده، که بخوبی می دانست حتی دوستانش از دلیری فلسفی این رساله شگفتزده می شوند، در بخش نتیجه گیری با این جمله به آنان رو کرده بود: «برای آنکه همه چیز را به پایان ببرم، تنها مانده است به دوستانی، که این را برای آنها می نویسم، بگویم: از این خبرهای تازه شگفتزده نشوید، زیرا بخوبی می دانید هیچ چیزی از حقیقت بودن دست برنمی دارد، تنها از این روی، که بسیاری آنرا به رسمیت نمی شناسند. و از آنجایی، که خوی زمانۀ ما بخوبی برای شما آشناست، بنا بر این از شما بویژه خواهش می کنم هنگام گزارش این نکته ها به دیگران، احتیاط را رعایت کنید. نمی خواهم بدینوسیله بگویم، که شما باید آنها را کاملاً نزد خودتان نگه دارید، اما اگر آغاز به گفتن آنها به هرکس دیگری بکنید، تنها انگیزۀ شما می بایست علاقه به نیکی برای نزدیکانتان باشد» (همان، ص 164).

«رسالۀ کوتاه» اسپینوزا را سرامد ایدئولوژی رادیکالترین روشنفکران بورژوازی جمهوری هلند نمود. بسیاری از پیشگامان جامعۀ آمستردام آن روزگار به اسپینوزا پیوستند. محبوبیت گستردۀ ایده های فیلسوف جوان نگرانی محافل ارتجاعی آمستردام را به دنبال داشت. آنها علیه اسپینوزا و ایده های او برخاستند.

کنیسه رفتارها و کارکردهای این آدم «غیرقابل اعتماد» نسبت به جامعۀ خود را زیر نظر داشت. آیا از محتوای «رسالۀ کوتاه» اگاه شده بود؟ شاید. به هر روی، بزرگان کنیسه می دانستند، که اسپینوزا با آزاداندیشان در تماس است و باشندگان امستردام خرد او را می ستایند و اینکه جوانان به سخن او گوش می کنند. آنان این اندیشمند را به دادگاه جامعۀ یهودیان فراخواندند. در انجا با اقناع و تهدید تلاش کردند «پسر سرگشته» را به «راه راست» بازگردانند. اما تنها موفق شدند اسپینوزا را وادارند قاطعانه از رفتن به کنیسه در آینده خودداری و از دستورهای آیین یهود سرپیچی کند.

اسپینوزا عمیقاً معتقد بود، که روحانیت خرافاتی را نهادینه می کند، که مردم را «از موجوداتی منطقی به جانوران تبدیل می کند… مطلقاً از بهره برداری هر فرد از داوری آزادانۀ خودش و شناخت حقیقت جلوگیری می کند.» (ب.اسپینوزا، گزیده آثار، ج 2، ص 11، مسکو 1957). اسپینوزا بطور قطع از جامعۀ یهودیان گسست و از خانۀ پدری بیرون رفت و در خانۀ اِدِن ساکن شد. هیچ تکفیر یا پیگردی نتوانست روح این فیلسوف را به زنجیر بکشد. به نام استقلال، او از سرمایه های ارثیۀ پدری چشمپوشی کرد و با کار در عدسی سازی به درآوردن نان خودش پرداخت.

زندگی اسپینوزا کوتاه بود. 44 سال. اما سرشار از مفهومی ژرف بود. این اندیشمند کبیر نوشته بود: «و زندگی خودم را تلاش می کنم نه در اندوه و آه، بلکه در آرامش، شادی و شادمانی بگذرانم، در حالیکه از یک پله به پلۀ دیگر بالا می روم» (ب.اسپینوزا، گزیده آثار، ج2، مسکو 1957، ص 11). تایید این را در آثار او می یابیم.

در سال 1670 رسالۀ اسپینوزا منتشر شد، که به بررسی دانشورانۀ انجیل پرداخته شده بود. فرنام آن برای خوانندۀ امروزی بسیار عجیب است: «رسالۀ دینی-سیاسی در بر دارندۀ چندین استدلال، که نشان می دهند آزادی فلسفیدن نه تنها می تواند بدون زیان به صداقت و آرامش کشور، مجاز شمرده شود، بلکه در غیر اینصورت می تواند همراه با آرامش کشور و خود صداقت ملغی شود».

اما ایده های در بر داشته در این اثر از آزمون زمان سربلند بیرون آمدند. در زمان زندگی این فیلسوف و دوران او، این اثر به معنی آغاز نقد دانشورانۀ انجیل بود. پیش از این نیز او «رسالۀ کوتاه دربارۀ خداوند، انسان و خوشبختی او» را نوشته بود. «رسالۀ دربارۀ تکامل خرد» و اثر عمدۀ فلسفی همۀ زندگی او-«اخلاق»- تقریباً به پایان رسیده بود. در کگوتاه سخن، اصول اساسی فلسفۀ او فرموله شده بود، بویژه آموزۀ دربارۀ «ماده و علت و معلول». اسپینوزا در «اخلاق» می گوید، ماده وجود بی پایان، کامل و مطلق می باشد. او استدلال می کند، که هرچیز نهایی با چیز دیگری محدود می شود. چنین ماده ای، که خود به خود وجود دارد و نیازی به چیز دیگری ندارد تا وجودش را تبیین کند. چیزهای منفرد، تغییر شکل ماده، وجوه آن می باشند. وجوه در گذار هستند، زیرا چیزها پدیدار و ناپدید می شوند. ماده دارای جاودانگی است، نه آفریده شدنی، و نه نابود شدنی است. شمار بی پایانی از وجوه هست، اما ماده تنها یکی است.

اسپینوزا می گفت: هر پدیده ای، دترمینیستی است، یعنی با قوانین اوبژکتیو مشروط می باشد. زندگی طبیعت نمونه های فراوانی می دهد، که چگونه یک چیز بوسیلۀ چیز دیگری برای موجودیت تبیین می شود. علیت، ارتباط طبیعی موجود اشیاء و پدیده های یک واقعیت موجود می باشد. نخستین اصلی، که طبیعت به ما می آموزد، علیت مشروط همۀ اشیاء و پدیده هاست. ایدۀ آفرینش ماده از هیچ، در وجود خودش توهم و تحریف است، دقیقاً همچون همۀ تئوریهای دیگر دینورزان و ایدآلیستها. قانون علیت، قانون فراگیر همۀ جهانبینی هاست. نه تنها وجوه، بلکه همچنین ماده از آن پیروی می کند. و این بی علت نیست. این نیز علت وجودی خودش را دارد. اما این علت را می بایست در وجود خود ماده جستجو نمود. ماده خودش را برای موجودیت تبیین می کند. ماده ازلی و ابدی است. ماده دلیل خودش می باشد-

Causa sui.

آموزۀ اسپینوزا دربارۀ ماده، پنداشتهای دینی و اسکولاستیک دربارۀ آغاز جهان، آفرینش و آفریننده را بطور قطع نفی کرده و علوم طبیعی را پیشرفت داد. جای پرسش است: آیا در سیستم اسپینوزا جایی برای خدا وجود دارد؟ نه، وجود ندارد. تایید ماده، نفی خداوند است. و از همین روی، هنگامیکه این فیلسوف می نویسد: «همۀ آنچه موجود است، در خداوند وجود دارد، و بدون خداوند هیچ چیزی نه می تواند وجود داشته باشد، نه قابل تصور است» (ب.اسپینوزا، گزیده آثار، ج 1، ص 373)، این بدین معنی است: همۀ آنچه وجود دارد، در طبیعت وجود دارد، و هیچ چیزی بدون طبیعت نمی تواند وجود داشته باشد و نمی تواند شناخته شود.

از نظر اسپینوزا طبیعت بدون هرگونه افزوده ای وجود دارد و کاملاً قادر مطلق و توانایی است، که همواره چیزی نو را می آفریند. آموزۀ اسپینوزا دربارۀ ماده همانند پیشگفتاری است بر نقد خداشناسی بطور کلی، اصول دروغین و ساختار آن. آموزه دربارۀ ماده، اصول فلسفی است، که از موضع آن اندیشمند محتوای انجیل را همه سویه تجزیه و تحلیل می کند. اظهارات این فیلسوف دربارۀ وجود ماده همچون دلیل بر خود، همچون یگانۀ در بر گیرندۀ همۀ طبیعت گوناگون، تبدیل به اصل برای پژوهش ماهیت دین و انجیل گشت.

دلایل پیدایش پنداشتهای دینی در کجا هستند؟ چرا آنها تا امروز زنده و موجود هستند؟ اسپینوزا برای پاسخ به این پرسشها در «رسالۀ دینی-سیاسی» می نویسد، که مردم از ترس به خرافات پناه می برند و «تخیلات بی پایان و بی شماری را شکل می دهند و طبیعت را آنقدر عجیب تفسیر می کنند، که گویی طبیعت نیز همراه با آنها دیوانه شده است». آنگاه آنها نیز«نذر می کنند و اشکهای زنانه می ریزند، عقل را کور … و خرد انسانی را پوچ، و برعکس، هذیان را پنداشت و خواب، چرند کودکانه را اشارات پروردگار می نامند… ترس تا این اندازه مردم را وادار به بی خردی می کند». (ب.اسپینوزا، گزیده آثار، ج 2، ص 8).

بدینسان، نادانی و ترس همان دلایلی هستند، که در پی آنها خرافات پدیدار، حفظ و تایید می شود. گرچه این در واقع، درست نیز می باشد، با اینهمه اسپینوزا در اینجا دور از درک واقعی مفهوم و کارکرد دین در جامعۀ طبقاتی می باشد. او مبارزه علیه دین را استثنائاً همچون مبارزۀ هخرد علیه تاریکی و نادانی توده ها می داند، همچجون مبارزه ای روشنگرانه.

با اینهمه، اسپینوزا می فهمید، که دین سلاحی است در دست طبقۀ فرمانروا، دولت فئودالی، که آنرا به سود هدفهای سیاسی خودش به کار می گیرد. این اندیشمند نوشته بود، که بنا بر این، «دین حفظ شده است، زیرا برای سلطنت، برای هر دولت ستمکاری سودمند است، زیرا بزرگترین راز فرمانروایی سلطنتی و بزرگترین سود آن در این است، که مردم را در فریب نگه دارد، و ترسی، که آنها می بایست در آن نگهداری شوند، با نام پرطمطراق دین پوشانده می شود، برای اینکه مردم از برای بردگی خودشان بجنگند، همچون از برای رفاه خودشان، و کوتاهی نکردن از گوشت و خون خود از برای خودستایی یک فرد، هرکه می خواهد باشد، را نه شرم آور، بلکه بالاترین افتخار می دانسته اند» (همان، ص 10).

برای آنکه فرد خود را از قید دین آزاد کند، اسپینوزا تصمیم گرفت «کتاب مقدس را آزادانه و بدون پیشداوری بررسی» کند (همان، ص 13). با حرکت از این او «روش نوین تفسیر حماقت های مقدس» را پیشنهاد کرده بود، که آنها را تاریخی نامیده بود. این روش از روش تفسیر طبیعت فرقی ندارد. زیرا همانند روش تفسیر طبیعت، بطور عمده شامل این است، که ما بویژه تاریخ طبیعت را شرح می دهیم، که از آن، همانگونه، که از داده های مشخص تبیین چیزهای طبیعی را نتیجه گیری می کنیم، همانگونه نیز دقیقاً برای تفسیر کتاب مقدس لازم است تاریخ حقیقی آنرا همانند داده های مشخص و اصول، با کمک نتیجه گیریهای دربارۀ اندیشۀ نویسندگان کتاب مقدس ترسیم نماییم» (همان، ص 106).

واژه های گفتاورد شده بسیار قابل توجه می باشند. از اینها نتیجه گرفته می شود، که اسپینوزا تصمیم گرفته بود از موضع سیستم ماتریالیستی خودش به پژوهش در انجیل بپردازد. همچنین این واژه ها نشان می دهند، که این اندیشمند ویژگیهای تکامل جامعه و اشکال آگاهی های اجتماعی را نمی فهمید. موضع او در این باره، که تجزیه و تحلیل دانشورانۀ محتوای انجیل می بایست مطلقاً بر پایۀ مطالعۀ محتوای آن بی رابطه با شرایط اجتماعی پیدایش پنداشتهای دینی انجیل گذارده شود، اشتباه بود.[تاکید از منپ]. اما روش اسپینوزا برای دوران خودش پیشرفته و انقلابی بود، زیرا درخواست پژوهش نقادانۀ متون انجیل به رد کردن ایدۀ روح خداوندی آن و برپایی دیدگاهی بر آن همچون یادبود ادبی معمولی می انجامید، که بوسیلۀ کسان بسیاری با شخصیت ها، احساسات و تخیلات گوناگون ساخته و پرداخته شده باشد.

اسپینوزا با کاربرد روش خودش چندین موضع مهم را پیشرفت داد، که به آغاز پژوهش دانشورانۀ انجیل کمک کرد.

نخستین موضع: ضروری است طبیعت و ویژگی های زبانی را توضیح بدهیم، که این یا آن کتاب انجیل با آن زبان نوشته شده است.

دومین موضع: می بایست به جستجوی ویژگیهای مهم ادبی پرداخت، که همۀ کتابهای انجیل [متی، مرقس، لوقا، یوحنا] را متحد و مرتبط می کنند.

سومین موضع: می بایست وضعیت هایی را، که به کتابهای همۀ پیامبران مربوط است توضیح داد، بویژه راه زندگی، خوی و سرگرمی نویسندۀ هر کتابی را (او که بود، در چه مناسباتی و در چه زمانی می نوشت). می بایست نشان داد هر کتابی به دست چه کسی رسید، چه کسی، چرا و چگونه آنرا اصلاح کرد، چه اندازه فرق داشت، چه کسی تصمیم گرفت آنرا به کتاب دستور دینی وارد کنند.

بطور خلاصه، اسپینوزا فراخوان داده بود انجیل و ایده های آن به تجزیه و تحلیل دانشورانه گذارده شود، فضای روحانی، که در آن حکایتهای انجیل ساخته شده اند، فهمیده شود، فرگشت متن انجیل پژوهیده شود.

اسپینوزا سرسختانه به دنبال نویسندگان و ویراستاران «کتب مقدس» بود. اسپینوزا شخصیت تاریخی موسی را نفی نکرد، اما نشان داد، از آنجا که تقریباً همیشه پنج کتاب از موسی همچون شخص سوم یاد می کند، دربارۀ مرگ او حکایت می کند و دارای حکایاتی است دربارۀ رویدادهایی، که پس از مرگ او رخ دادند، بنا بر این، «از همۀ اینها روشنتر از روز می توان دید، که اسفار پنجگانه [سفر پیدایش، سفر خروج، سفر لاویان، سفر اعداد، سفر تثنیه] نه بوسیلۀ موسی، بلکه بوسیلۀ کس دیگری نوشته شده است، که چندین سده پس از مرگ او زندگی می کرد (ب.اسپینوزا، گزیده آثار، ج 2، ص 131-130). اسپینوزا از تجزیه و تحلیل اسفار پنجگانه به کتاب عیسای ناوین [جاشوآ، جانشین موسی، که قوم اسرائیل را به تسخیر کنعان رهبری نمود] می رسد و در آن جاهایی را جدا می کند، که از عیسای ناوین بصورت سوم شخص مفرد سخن می رود، دربارۀ مرگ او، جایی، که دربارۀ رویدادهایی سخن گفته می شود، که پس از او رخ داده بودند. این فیلسوف نتیجه می گیرد، که این کتاب چندین سده پس از مرگ عیسای ناوین نوشته شده بود. سپس او به ارتباط میان محتوای کتاب پنجگانه و کتاب عیسای ناوین توجه نموده و نتیجه می گیرد، که آنها بوسیلۀ یک و همان یک «تاریخدان» تنظیم شده اند.

اسپینوزا فرض می گیرد، که تنظیم کنندۀ این آثار کتابفروشی به نام عِزدرا بود. به نظر نویسندۀ «رسالۀ دینی-سیاسی» هم او کتاب داوران، ساموئیل و پادشاهان را نوشت. اسپینوزا اظهار می دارد، که عِزدرا نوشته های گوناگون، وقایع نگاری و تاریخنگاری های باستانی را گردآوری نموده و آنها را پایۀ اسفار پنجگانه و همچنین کتابهایی به نام پیامبران بزرگ قرار داد.

اسپینوزا خوی تالیفی انجیل را دریافت. بیگمان در محتوای آن نوشته های اصیلی هستند، که به دست ما نرسیده اند و نویسنده های آنها برای ما ناشناخته اند. در نتیجه، نه انجیل بطور کامل، نه کتابهای جداگانۀ ان به یک نویسنده تعلق ندارند، بلکه کسان بسیاری آنها را نوشته اند.

اسپینوزا با دنبال کردن کتابهای پیامبران اشعیاء، ارمیا و دیگر پیامبران اینگونه می نویسد: «هر بار، که به آنها نگاه می کنم، می بینم، که پیشبینی های گردآوری شده در انها، از کتابهای دیگر فراهم آمده و همیشه نیز با چنان نظمی نوشته نشده اند، که حکایت شده اند، و یا خود پیامبران نوشته اند» (همان، ص 152).

سرچشمه های ادبی انجیل به دست ما نرسیده اند- اسپینوزا با افسوس تاکید می کند. هرآنچه حفظ شده است، بسیاری جاافتادگی ها و غلطها را متحمل شده است. افزون بر این، به گفتۀ اسپینوزا، بسیاری نیز فرض می گیرند، که گونه ای گناهکاری به محتوای انجیل رخنه کرده است، اما اظهار می دارند، که خداوند با گونه ای نیروی ویژۀ پیشبینی، همۀ انجیل را بدون آسیب نکهداری کرده است؛ به گفتۀ آنان، روایس های گوناگون به مفهوم نشانه های رموز بسیار ژرف می باشند… نمی دانم آیا اینها را از روی حماقت، یا تقوای ویژۀ زنان سالخورده، یا در پی غرور و پیامبری می گویند، برای اینکه آنها را تنها داراندگان رموز خداوندی به شمار بیاورند» (ب.اسپینوزا، گزیده آثار، ج 2، ص 145).

اسپینوزا برخورد غیرمنطقی با انجیل را محکوم نموده، تلاش می کند تاریخ ساختن کتابهای پیامبران را بازسازی کند. او دانش عظیم همگانی، آگاهی ژرف زبانشناسانه و غریزۀ دانشورانه را به کار می گیرد.

اسپینوزا در پی پژوهش متون انجیل به نتیجه می رسد، که «کتابهای مقدس نه بوسیلۀ یک آدم تنها، نه برای یک مردم یک دوران نوشته نشده اند، بلکه بوسیلۀ مردان بسیاری با نبوغ گوناگون نوشته شده اند، که در سده های گوناگون می زیستند. اگر می خواستیم زمانی را، که همۀ آنها را در بر می گیرد، روی هم بگذاریم، نزدیک دوهزار سال می شد، و شاید هم بسیار بیشتر» (همان، ص 186). این نتیجه گیری اسپینوزا را دانش تایید کرده است.

در تجزیه و تحلیل انجیل، که اسپینوزا انجام داده است، ارزیابی او از پیامبری و معجزات انجیل توجه بسیاری را به خود جلب می کند. همانگونه، که می دانیم، انجیل در بر دارندۀ پیشگویی ها و آموزه های پیامبرانه ای می باشد. همین نیز باعث شده است آنرا کتاب آسمانی اعلام کنند. اما اسپینوزا اظهار داشته است، که در تفاوت از آگاهی های دانشورانه، پیامبری دارای هیچگونه پایۀ مستحکم و اصولی نیست، و در بر دارندۀ هیچگونه سند قابل اتکایی نمی باشد، و تنها به پنداشتهای پیامبر وابسته است. پیامبران دلایل درستی پدیده هایی را، که در پادشاهان پیشگویی می کردند، نمی دانستند. آنها آدمهایی بودند با داشتن استعداد تخیلات، اما دارای استعداد شناخت دلایل واقعی تکامل طبیعت نبودند. از همین روی، محتوا و مفهوم پیامبری بطور کامل به خلق و خو، فانتازی و تربیت پیامبر وابسته بود. اگر او آدم شادی می بود، آنگاه به نظر اسپینوزا، دربارۀ پیروزیها و صلح سخن می گفت، و یا دربارۀ اینکه چه چیزی مردم را به شادی وادار می کند؛ اگر او سودایی مزاج می بود، آنگاه جنگ و مجازات و هرگونه بدبختی را متصور می شد؛ اگر پیامبر هرگونه باشد، خداوند نیز از زبان او همانگونه است. اسپینوزا نتیجه می گیرد: «اگر همۀ اینها را درست بسنجیم، آنگاه بسادگی به نظر می رسد خداوند از خودش دارای هیچگونه سبکی در گفتار نمی باشد، اما همینکه به دانش و استعدادهای پیامبر بنگریم، خداوند ظریف، دقیق، سختگیر، خشن، پرگو و ناآگاه می باشد» (همان، ص 37).

اسپینوزا با نفی مکاشفه و معجزات «خوی خداوندگاری» انجیل را نابود کرد. انجیل تبدیل شد به آنچه در واقع می باشد،- یادگار ادبی دوران باستان. و همینکه انجیل دیگر چیزی نبود جز یادگار ادبی، آنگاه همۀ استنادات به آن همچون سخنان خداوند و سرچشمۀ باور به روح خداوند، تاب نقد را نداشتند.

پژوهش در محتوای انجیل نزد اسپینوزا همراه بود با نقد شدید مفهوم خداشناسانۀ پروردگار، دین و کلیسا، و مبارزۀ سرسختانه برای جامعه ای، که در آن دربارۀ دین، این سیستم ایده های بی ثمر و میرنده، « هرکسی می تواند فکر کند، همانگونه، که می خواهد، و بگوید هرآنچه فکر می کند» (ب.اسپینوزا، گزیده آثار، ج 2، ص 258).

اسپینوزا درخواست آزادی وجدان را پیش کشیده و پرشور از اصول ماتریالیستی توضیح اوبژکتیو واقعیات دفاع می کند.

«رسالۀ دینی-سیاسی» با علاقۀ بسیار از سوی همدورانی های اسپینوزا رو به رو گشت. در زمان نسبتاً کوتاهی چهار بار بازچاپ شد. مسلماً با نام مستعار.

همینکه «رسالۀ دینی-سیاسی» رنگ انتشار را به خود دید، تاریکی بر آن هجوم آورد. شورای کلیسای آمستردام تحریک کنندۀ پیگرد کاملی علیه اثر اسپینوزا شد. در 30 ژوئن 1670 اربابان کلیسا شکایت نامه ای به سینود [شورای روحانیان] نوشتند و توجه را به چاپ پی در پی کتابهای زیانبار، بویژه «رسالۀ دینی-سیاسی» جلب کردند. همینگونه شکایت ها از کلیساها و انجمن های دیگر نواحی منتشر می شد. در سال 1674 شتات هالتر هلند، ویلهلم هنریک، شاهزادۀ اوران ونائو فرمانی را صادر کرد، که در آن گفته شده بود: «از آنجایی، که اطلاع یافته ایم، که از چندی پیش کتابهای زیانباری به چاپ رسیده اند، که هرروزه منتشر می شوند و کتابهایی به فروش می رسند همانند «لویافان» (کتاب توماس هوبس انگلیسی)، «رسالۀ دینی-سیاسی» و برای اینکه… از این زهر هولناک و زیان جلوگیری کنیم و تا جایی، که می شود جلوگیری کنیم از اینکه کسانی به این فریب جذب شوند، وظیفۀ خود دانسته ایم کتابهای نامبرده را محکوم نموده و آنها را کتابهای کفرآمیز و کشندۀ روح، و دیدگاههای خطرناک، وحشتناک و زیان آور برای دین و باور ها اعلام نماییم. بنا بر این، بدینوسیله چاپ کردن این کتابها و همانند اینها، پخش کردن یا فروختن در آکسیونها و جاهای دیگر را با در نظر گرفتن مجازات ممنوع اعلام می کنیم» (پیوست به «رسالۀ دینی-سیاسی»، مسکو 1935، ص 388-387).

گسترش ارتجاع و تیرگی اوضاع نگرانی اسپینوزا برای آزادی اندیشه و فلسفۀ پیشگام را موجب شد. او می دانست، که کار عظیمی را در راستای آزادسازی بشریت از قید دین، کرنش کورکورانه در برابر اتوریته، فاناتیسم و یوغ کلیسا انجام داده است.

روح زمانه از زبان اسپینوزا سخن می گفت. در صفحات رسالۀ او رویدادهای داغ سیاسی دوران، درخواستهای حیاتی دانشورانۀ سده بازتاب یافته بودند. دقیقاً از همین روی، رسالۀ او از استقبال گسترده ای برخوردار شد و بزودی به زبان فرانسوی (1678)، انگلیسی (1689) و هلندی (1693) ترجمه شد (همانگونه، که در آن روزگار رسم بود، «رسالۀ دینی-سیاسی» به «زبان دانشمندان» (لاتین) نوشته شده و به چاپ رسیده بود).

ایده های «رسالۀ دینی-سیاسی» موضوع مباحثاتی بزرگ و تند و تیز شده بودند. این ستیز میان نیروهای پیشرو و ارتجاعی در سراسر اروپا بود. دانشمندان و فیلسوفان پیشرو از شاهکار گستاخانۀ اسپینوزا شادمان شده بودند. آنها در سدۀ هفدهم میلادی امکان دفاع آشکار از اثر او را نداشتند. اصول اساسی «رسالۀ دینی-سیاسی» را همچون رزم افزار به کار گرفتند. روشنگران فرانسوی سدۀ هژدهم بر اهمیت رساله ارج بسیاری گذاردند. نفوذ ایده های آن بر جهانبینی آتئیستی هولباخ و دیدرو تاثیر گذارده بود.

اسپینوزا بر جهانبینی روشنگران آلمانی سدۀ هژدهم تاثیر نیرومندی گذارد. لِسینگ، هِردِر، گوته زیر تاثیر او بودند. گوته نوشته بود: « اندیشمندی، که اینگونه قاطعانه روی من تاثیر گذارد و مقدر شده بود، که او چنین نفوذ عظیمی را روی همۀ زرادخانۀ عقلی من بگذارد، اسپینوزا بود» (ئی.گونه، گزیده آثار فلسفی، مسکو 1964، ص 193).

اسپینوزیسم تکامل خود را در فلسفۀ ماتریالیستی پیشرو در نیمۀ نخست سدۀ نوزدهم یافت. فویرباخ نوشت: اسپینوزا «یگانه فیلسوف از میان فیلسوفان نوین است، که برای نقد و شناخت دین و دین شناسی نخستین پایه ها را گذارد … از همین روی شادمانانه شگفتی و احترام خودم را به او تقدیم می کنم» (ل.فویرباخ، گزیده اثار فلسفی، ج 2، مسکو 1955، ص 501-500).

ستایش کنندگان اسپینوزا همچنین روسهای انقلابی دمکرات بودند، بویژه گِرتسن [الکساند گِرتسن، روزنامه نگار و منقد اجتماعی، پایه گذار اندیشۀ برپایی سازمان نارودنیک].

برای فهمیدن آموزۀ اسپینوزا سخنان انگلس از اهمیت عظیم روشمندانه ای برخوردار است: فیلسوفان «از اسپینوزا تا ماتریالیستهای کبیر فرانسوی، سرسختانه تلاش کردند علوم طبیعی آینده را با ارائۀ جزئیاتش اثبات نموده و جهان را با خودش توضیح دهند» (ک.مارکس و ف.انگلس، ج 20 آثار، ص 350).

فیلسوفان بورژوایی دوران ما تلاش دارند اسپینوزا را به مدافع عرفان تبدیل کنند. بدینسان، پژوهشگر آمریکایی سیستم اسپینوزا، گ.وُلسون تلاش دارد اثبات کند، که گویا اسپینوزیسم همانا «شاهکار یهودیسم» است، و روزنامه نگار آمریکایی-اروپایی، خ. ژیتلوفسکی روراست اعلام می دارد، که «اسپینوزا خط دینی پیامبر ایلیا، پیامبر میخه یا و کابالا را ادامه می دهد». [کابالا روشی است برای دستیابی به مفهوم جهان و انسان با کمک فهم معنی مخفی متون یهودی مانند تورات و نوشتارهای رابی‌ها مانند تلمود. روشن است، که این روش در نقطۀ مقابل روش اسپینوزا قرار دارد.] اما اینگونه جعلیات آموزۀ این فیلسوف کبیر محکوم به شکست می باشند. هیچکس موفق به خاموش کردن آتش زندۀ آثار اسپینوزا نمی شود. آنان چنین مواضعی را در تاریخ ماتریالیسم و آتئیسم دارند.