تشییع

داستان تمام شده

یا آغاز خویش را تکرار می کند؟

هنگام که خفتهء بی آرامش

چون خورشیدی گمشده

به آینهء ماه بدل می شود

، زمین خونسرد درختان اش را می آراید،

و آسمان بی اعتنا

با نمی

بر چهرهء آشنایان غریبه خط می کشد

در دور دست ها

خیابان بوی خون گرفته و

او اینجا قلم در کاسه چشم زده

به حسرت روزی که می شد

تا دانشگاه قدم زد

و 24 اسفند را تحویل انقلاب نداد

در ولوله ی باد زمستانی

در جمعیت برگ های زرد

این آشنائی خاکی باران خورده ست

با سرگذشتی

بی شباهت به آنچه می توانست باشد

پس بیا، غریبهء آشنا،

بیا جرعه ای شراب بیافشان

بر این خاک سیراب

و سرگذشت نامراد را

در آتش برف خورده بسوزان

که در خیابان های فراغ

لهیب دگرگونی های دیگر است. 14