تلاقی تروما و توهم؛ ریشه‌های روان‌شناختی خشونت کلامی در اپوزیسیون پادشاهی خواه

تحلیل رفتارشناسی سیاسی و واکنش‌های تند بخشی از جریان پادشاهی‌خواه نسبت به چهره‌هایی نظیر ترانه علیدوستی، نیازمند کالبدشکافی دو مفهوم محوری است: «خودزیادپنداری» (Self-Grandiosity) و «ترومای فقدان» (Trauma of Loss). این دو مولفه، در تلاقی با یکدیگر، فضایی را ایجاد کرده‌اند که در آن نقد یا تفاوت دیدگاه، نه به عنوان یک امر دموکراتیک، بلکه به مثابه «خیانت به مام میهن» یا «ایستادن در جبهه دشمن» تلقی می‌شود.

جریان پادشاهی‌خواه طی سال‌های اخیر با اتکا به نوستالژی دوران پهلوی و بهره‌گیری از شبکه‌های رسانه‌ای قدرتمند، تصویری از خود ساخته است که گویی تنها وارث مشروع قدرت در ایران است. این «خود زیاد پنداری» باعث شده تا این جریان، وزن سیاسی خود را بسیار فراتر از واقعیت‌های میدانی و تکثر موجود در جامعه ایران برآورد کند.

وقتی جریانی خود را «صاحب‌خانه» و دیگران را «مهمان» یا «غاصب» بپندارد، هرگونه کنشگری مستقل از سوی چهره‌های مدنی (مانند ترانه علیدوستی) که خارج از چارچوب فکری آن‌ها باشد، نوعی «تخطی» محسوب می‌شود. فحاشی‌های سازمان‌یافته به علیدوستی در واقع واکنش به زنی است که بدون استمداد از نمادهای سلطنت، به نماد مقاومت مدنی بدل شده است؛ این امر، انحصارطلبی جریانی را که می‌خواهد تمام اعتبار مبارزه را به نام خود سکه بزند، به چالش می‌کشد.

از منظر روان‌شناسی سیاسی، پادشاهی‌خواهی در ایران جریانی است که با «فقدان» تعریف می‌شود. سقوط در سال ۱۳۵۷، نه یک جابجایی قدرت معمولی، بلکه فروپاشی یک جهان‌بینی و از دست دادن یک جایگاه نمادین بود. این «تجربه از دست دادن»، نوعی خشم فروخورده و «رادیکالیسم واکنشی» ایجاد کرده است.

این جریان به دلیل ترس از تکرار تاریخ و احساس «حاشیه نشینی» در تحولات مدرن، به شدت نسبت به صداهای میانه یا متفاوت حساس است. حمله به هنرمندانی که لزوماً زیر پرچم آن‌ها سینه نمی‌زنند، سازوکاری دفاعی برای جبران آن احساس ضعف تاریخی است. در واقع، فحاشی به علیدوستی، تلاش برای مرزبندی میان «خودی» و «غیرخودی» است تا از این طریق، هویت لرزان خود را در فضای متکثر اپوزیسیون حفظ کنند.

رادیکالیسم فعلی این جریان، نشان‌دهنده ناتوانی در پذیرش «زنِ فاعل» و «جامعه مدنی مستقل» است. غرض دفاع از ترانه علیدوستی نیست؛ اما پادشاهی‌خواهان هر کسی را به زعم خود بخواهد به جایگاه شاهزاده رضا پهلوی خدشه‌ای وارد کند، تخریب می‌کنند؛ چون معتقدند تنها نمادی که باید «نماد ایران» تلقی شود «خاندان پهلوی» است. این انحصارطلبی در بازنماییِ اراده‌ی ملی و ناتوانی در هضمِ تکثرِ نمادین، برای جریانی که مشروعیت خود را تنها در «بازگشت به عقب» می‌بیند، گران تمام می‌شود.

فحاشی‌های اخیر، بیش از آنکه نشانه قدرت جریان پادشاهی‌خواه باشد، گویای یک بحران عمیق درونی است. آمیزش «خودبزرگ‌بینی» با «هراس از نادیده گرفته شدن»، رادیکالیسمی را بازتولید کرده که به جای جذب نیرو، به دفع حداکثری روی آورده است. این جریان با حمله به سرمایه‌های نمادین جامعه مدنی، عملاً نشان می‌دهد که در صورت رسیدن به قدرت، تا چه حد می‌تواند نسبت به تکثر و صدای مخالف بی‌تحمل باشد.