
طارق حسینی :
گرم ترین درودهایم را تقدیم مردم شجاع و دلیر وطنم می کنم که این روزهای سرنوشت ساز با دست خالی در برابر مزدوران و جلادان تا بن دندان مسلح آخوندیسم ایستاده اند.
هر حيوان كه از دور ديدی و ندانستی سگ و گرگ است يا آهو، ببين رو به سمت مرغزار و سبزينه است يا لاشه و استخوان؛ آدمی را نيز چون نشناسی، ببين به كدام سوی میرود.
مجالس سبعه
مولانا
تعریف:
به جماعتی اطلاق میشود که با نقاب روشنفکری، ژست نقد و ادعای مخالفت، در عمل به یکی از کثیفترین ابزارهای بقای آخوندیسم تبدیل شدهاند. اینها نه اشتباه میکنند، نه سادهلوحاند؛ آنها آگاهانه نقش ماشین سفیدشویی جنایت را بازی میکنند. هر جا خون میریزد، هر جا گلوله شلیک میشود و هر جا زندان پر میشود، حاضرند با چند جمله نرم و چند واژه بزک شده، جنایت را پیچیده، قابل درک یا دوطرفه جلوه دهند.
این جماعت بی وطن با فاصله گذاریهای نمایشی و زبان حسابشده، وانمود میکنند بیرون از قدرت ایستادهاند؛ در حالی که دقیقاً همان کاری را میکنند که آخوندیسم به آن نیاز دارد: کاهش هزینه جنایت. با تکرار واژههایی مانند دموکراسی، گفتوگو، اصلاحات، عقلانیت، حقوق بشر و پرهیز از خشونت، حقیقت عریان سرکوب را میپوشانند، خشم اجتماعی را بیاثر میکنند ( می کردند) و خشونت سیستماتیک حکومت را به یک اختلاف نظر سیاسی تقلیل میدهند.
خط قرمز اینها جان مردم نیست،عدالت و حقیقت هم نیست؛ خط قرمز واقعیشان خود ساختار قدرت هرچه به آن نزدیک تر میشوی، زبانشان بیشتر میلرزد، نقدشان خفه می شود و شجاعتشان دود هوا. ممکن است به یک مهره، یک تصمیم یا یک حادثه حمله کنند، اما هرگز جرأت نزدیک شدن به ریشههای سرکوب، ماهیت ایدئولوژیک و غیرپاسخ گوی نظام، یا نهادهای اصلی قدرت را ندارند. نقدشان از پیش خنثی است؛ نقدی بیدندان، بیخطر و دقیقاً به همین دلیل مطلوب حاکمیت.
آنها همدستی آگاهانه با سرکوب می کنند. آنها اعتراض را جرم میکنند تا جنایت حکومت عادی شود.
خطر این جماعت دقیقاً در همین نرمی متعفن و ظاهر اتوکشیدهشان است. برخلاف مزدوران عریان حکومت، حساسیت برنمیانگیزند و به همین دلیل در رسانه، دانشگاه و فضای روشنفکری نفوذ میکنند. ( کرده اند). آنها زمان میخرند. زمان برای زندان، برای اعدام، برای فرسایش حقیقت و برای عادیسازی خشونت. سالها و سالها در کارشان بسیار موفق بوده اند و ساده لوحان را فریب می داده اند.
اینها ضربهگیر نرم قدرتاند؛ سپری انسانی که با زبان اخلاق، عقلانیت قلابی و میانهروی جعلی، انرژی خشم مردم را میمکند ( می مکیدند). و آن را به گفت وگوهای بیپایان، بینتیجه و بیهزینه برای حکومت منحرف میکنند( می کردند). در جهان آنها، عدالت همیشه باید صبر کند، حقیقت همیشه پیچیده است و مسئولیت هرگز دقیقاً متوجه صاحبان واقعی قدرت نمیشود.
نقش پول و پول و پول در خودفروشی قاتلین خجالتی مردم ایران
پول، یگانه انگیزه و بت اعظم این افراد است، آنها چنان به پول آویخته اند که اگر لازم باشد، بی تردید از خونِ نزدیک ترینِ خود هم میگذرند که دیده ایم. سکوت شان نه از ترس، که از معامله است؛ سکوتی متعفن که بوی خیانت میدهد. با دستهای به ظاهر تمیز و دهان های بسته، در جنایت شریک اند و هر کلمهای که مینویسند یا نمینویسند، در چک لیست حقوق اشان نوشته می شود. نفرت انگیزتر از قاتل، کسی است که قتل را میبیند و لبخند میزند چون سهمش سر جایش است.
گونه بندی انواع خودفروش قاتل
دسته اول، افرادی هستند که از همان ابتدا جزئی از حکومت بودهاند و به طور مستقیم در سرکوب و خشونت نقش داشتهاند. آنها حتی وقتی موقتاً به حاشیه رانده شدهاند، هرگز از اهداف و ایدئولوژی خود جدا نشده و بعدتر با چهرهای تعدیلشده—چه در داخل و چه خارج از کشور—بهعنوان ابزار مشروعیتبخشی، کنترل نرم جامعه و مهار نقد واقعی بازگشتهاند. گونه های زیادی از آنها در آمریکای شمالی و اروپا فعالند با حفظ سمت استادی دانشگاه یا مدیر فلان موسسه و پژوهشکده
دسته دوم، مخالفان سابقی اند که با وجود پیشینه ضدحکومتی، برای حفظ منافع، امنیت یا جایگاه شخصی با قدرت معامله کردهاند. این گروه اگرچه در ظاهر بر اصول و ایدئولوژی خود تأکید میکنند، اما در عمل به محافظهکاری، محدود کردن نقد و خنثیسازی اعتراض واقعی تن دادهاند؛ چه در داخل کشور و چه در خارج. این گونه، بسیار ارزان تر در خدمت آخوندیسم قرار می گیرند.
یکی با وفاداری آشکار به قدرت سرکوبگر، و دیگری با تناقض میان شعارهای آزادیخواهانه و عملکردی که عملاً به حفظ وضع موجود کمک میکند.
بخشی از افراد هر دو گونه، نه بهدلیل مبارزه یا شایستگی، بلکه به واسطه هماهنگی پنهان بین غرب همیشه ریاکار و فرزند ناپاکش حکومت آخوندی به جهان غرب راه یافتند. این سفرها و اقامتها بخشی از نقشهای بود که هر دو طرف برای حفظ و تداوم قدرت جمهوری اسلامی طراحی کرده بودند: حکومت با سکوت و همراهی این افراد منافع خود را تضمین میکرد و غرب با اعطای اقامت و فرصت شغلی، آنها را در بازی های حقوق بشری و پروژههای ظاهراً مستقل جای داد. در سایه این حمایت، زندگیی امن، نرم و بی دردسر برپا کردند؛ زندگیی که بر رنج مردم و خون قربانیان بی پناه ایرانی بنا شده است.
حامیان آخوندیسم از همان آغاز، همواره و بدون وقفه همین سه کار را انجام دادهاند:
رنج مردم را فروختهاند، خون قربانیان را به رزومه و اعتبار شخصی تبدیل کردهاند، و حقوق بشر را به دکان دائمی کسب وکار، فاند و منافع فردی بدل کردهاند.
فاندها، کمکهزینهها، پروژهها و کنفرانسها جای عدالت را گرفت و حقیقت قربانی محاسبات مالی شد. آنچه این افراد انجام میدهند، دفاع از حقوق بشر نیست؛ بلکه کلاهبرداری اخلاقی به نام حقوق بشر است. نقدهایشان حسابشده، اعتراضهایشان بیخطر و سکوتشان دقیقاً در جایی است که باید فریاد زده شود.
این شیوه زیست سیاسی و اقتصادی آن هاست؛ مدلی پایدار از ارتزاق بر رنج و خون مردم بی پناه ایران؛ مانند درندهای که از لاشه و خون تغذیه میکند. چه تشبیهی بهتر از لاشه خور بودن این جماعت.
وجه اشتراک همه این خودفروخته های بی وطن، فارغ از دسته بندی ها و نقاب های رنگارنگ شان یک چیز است: پهلوی ستیزی بیمارگونه.
دشمنی آنها با نام پهلوی بر اساس نقد و تحلیل نیست؛ بلکه واکنشی عصبی، غریزی و عقده مندانه به نمادی است که همه دروغ ها، ریاکاری ها و دکان هایشان را بیاعتبار میکند. پهلوی برای آنها صرفاً یک نام نیست؛ آینه ای است که حقارت، بیریشگی و بیهویتی شان را بیرحمانه منعکس میکند. این پهلویستیزی، ریشه در عقده اودیپ سیاسی دارد: نفرت از پدر نمادین ملت ایران.
پهلوی نماینده دولت ملی، حاکمیت سکولار، کرامت شهروندی و پیوند ایران با جهان مدرن است؛ همان چیزی که این جماعت یا هرگز نتوانستند بسازند، یا آگاهانه در تخریبش نقش داشتند. از همین روست که خشم آنها نه متوجه آخوندیسم جنایتکار، بلکه متوجه نامی است که یادآور نظم، پیشرفت و اقتدار ملی است؛ نامی که مشروعیت اخلاقی شان را از ریشه میسوزاند. نام باشکوه و خدشه ناپذیر پهلوی
آنها با آخوندیسم نقد کنترلشده دارند، اما با پهلوی دشمنی عریان. جنایت را نسبی میکنند، سرکوب را توجیه پذیر میدانند، اما وقتی سخن از پهلوی به میان میآید، ناگهان رادیکال، هیستریک و بی پروا میشوند. این تناقض تصادفی نیست؛ پهلوی تهدیدی است وجودی برای تمام سرمایه نمادین آنها: فاندها، پروژهها، ژستهای اخلاقی و بازار مکاره حقوق بشر. بازگشت پهلوی یعنی فروپاشی تمام دروغ هایی که سالها با آن نان خوردهاند.
از همین روست که این جماعت، با وجود همه اختلافات ظاهریشان، در یک نقطه به یک اجماع شوم میرسند: باید پهلوی حذف شود. نه از سر دلسوزی برای مردم، بلکه برای بقای خودشان. چون میدانند در نظمی که بر شایسته سالاری، حافظه تاریخی و مشروعیت ملی بنا شود، نه جای دلال رنج هست، نه مفسر سفارشی حقیقت، و نه روشنفکر اجارهای. پهلوی بازگشت مسئولیت است؛ و مسئولیت، کابوس کسانی است که تمام عمر از پاسخگویی گریختهاند.
پهلویستیزی این خودفروختگان، در واقع آخرین سنگر دفاعی آنهاست؛ سنگری لرزان در برابر خیزش ملتی بزرگ که حافظهاش بیدار شده و دیگر فریب زبان نرم، اخلاق فروشی و ژستهای روشنفکری را نمیخورد. آنها میدانند با سقوط این سنگر، نه فقط پروژههایشان، که خودشان نیز به حاشیه تاریخ پرتاب خواهند شد، جایی که دیگر نه خریداری هست، نه توجیهی، و نه امکان تطهیر.
گفتار آخر به قاتلین بزک کرده مردم ایران
با بیداری مردم ایران و خیزش ملی ۱۴۰۴، خیابانهای ایران به لرزه درآمده و فریاد جاوید شاه به گوش جهان میرسد؛ فریادی که پایان نیرنگ، فریب و ژستهای کثیف قاتلین حقوق بشری را اعلام می کند. شاهزاده رضا پهلوی اکنون محور امید و رهبری ملت است؛ چراغی که مسیر آزادی، عدالت و حاکمیت ملی را روشن نگه می دارد.
خیزش ۱۴۰۴ ثابت میکند که هیچ ژست حقوق بشری، هیچ قرارداد پنهان با قدرتهای غربی و هیچ فریبکاری نمیتواند راه ملت ایران و صدای واقعی عدالت را متوقف کند. قاتلین حقوق بشری، با همه زندگی امن و راحتشان در غرب، اکنون سایهای از گذشته خود هستند؛ بیاعتبار، منفعل و ناتوان، و تنها رهبری شاهزاده رضا پهلوی است که آینده ایران را شکل میدهد و آزادی را تضمین میکند.
ما بیشماریم و از شما هیچ انتظاری نداریم؛ نه برای همراهی، نه برای همدلی، نه برای مبارزه. چون شما از جنس مردم نیستید. شما جایی بیرون از دایره انسانیت ایستادهاید؛ آنجا که پول جای وجدان را میگیرد و حتی نزدیکترین پیوندها -خانواده، خاطره، خون- قابل معامله میشود. ما به شما نیاز نداریم، چون مبارزه ما بر شرافت، رنج مشترک و حافظه زنده استوار است، نه بر فاند، پروژه و مصلحت. شما انتخاب خود را کردهاید و این انتخاب، شما را از مردم جدا کرده است. ستاره اقبال شما رو به افول است و خورشید تابان ایران دوباره در حال طلوع است؛ نه با شما، نه به نام شما، و نه با زبان آلودهای که سالها حقیقت را پوشاند. شما در تاریخ، نه قهرمان خواهید بود و نه حتی قربانی.
مردم ایران از سر آگاهی تاریخی، شما را نه میبخشند و نه فراموش میکنند؛ شما آگاهانه و آزادانه در آن سوی حقیقت ایستادید، رنج یک ملت را معامله کردید و نام اخلاق را خرج منافع خود نمودید. این انتخاب شما بود، نه اجبار.
در ایران آزاد فردا، جایگاهی در اعتماد عمومی ندارید، حقی برای ادعای نمایندگی مردم ندارید، و نه حتی جامعهای که بهای آزادی را با جان می دهد.
اگر امروز در غربت، پشت میزهای کنفرانس و گزارشهای رنگی پنهان شدهاید، بدانید این آرامش، وام دار دروغ و موقتی است. تاریخ با شما مهربان نخواهد بود. تاریخ شما را بهعنوان همکاران نرم سرکوب ثبت میکند؛ کسانی که حقیقت را تکهتکه کردند تا همزمان مقبول قدرت و مقبول بازار بمانند.
فردای ایران آزاد، انتقام کور نمیخواهد؛ اما داوری اخلاقی بی امان خواهد داشت. شما باید پاسخ گوی سکوتهای حسابشده، تحریفهای آگاهانه و معاملههای پنهان باشید؛ پاسخ گو در برابر خانوادههای قربانیان، در برابر حافظه جمعی، و در برابر حقیقتی که سالها دفنش کردید.
سرنوشت شما بیاعتباری دائمی و فراموشی است؛ ملت ایران شما را طرد کرده اند.
قدرتهایی که امروز از آنها ارتزاق میکنید، فردا کنار میگذارندتان؛ و مردمی که به آنها خیانت کردید، هرگز بازتان نمیپذیرند.
این است بهای فروش حقیقت
نه اینجا پذیرفتهاید، نه آنجا محترم؛
نه وطن دارید، نه اعتبار؛
نه گذشتهتان قابل دفاع است، نه آیندهتان قابل اعتماد.






