
علی میرفطروس :
*«ما باید از چیزهائی سخن بگوئیم كه همه می دانند ولی هر كسی را شهامت گفتنِ آن نیست.»
* در هجوم تبلیغات حزب توده، جریان اصیلِ روشنفكری ایران [محمد علی فروغی و دیگران] مُنزوی و فراموش گردید.
* در درخشان ترین دورۀ تاریخ معاصر ایران(پادشاهی محمدرضاشاه)، ما، مات شده ایم.
اشاره:
متن زیر بخشی از گفت و گوی نگارنده با دکتر محمّد عاصمی سردبیر فصلنامۀ کاوه است که ۳۰ سال پیش در شمارۀ ۸۲، فروردین ۱۳۷۵/مارس ۱۹۹۶ آن فصلنامه منتشر شده بود.در سال های سُلطۀ ایدئولوژی های فریبا موضوعاتِ مطروحه در این گفت و گو نوعی جدال با خاموشی و تنزّه طلبی بود که می توانست بسیار «مسئله ساز» باشد چنانکه ملاقات نگارنده با برخی مقامات اسرائیلی و خصوصاً نامه به سناتور لیندسی گراهام (در سال ۲۰۱۰) مبنی بر «حملۀ هدفمندِ نظامی به بیتِ رهبری و ستادهای سرکوب رژیم» مخالفت های بسیاری را برانگیخته بود.
تحوّلات سال های اخیر و خصوصاً « انقلاب شیر و خورشید » طلیعۀ دورانِ دیگری است که می توان آنرا «دورانِ بازگشت به فرهنگ و هویّت ملّی» نامید.
بازنشر این گفت و گو ادای دَینی ست به دکتر محمّد عاصمی که در سال های خاموشی و فراموشی با انتشار فصلنامۀ کاوه و برگزاری کلاسها و کنفرانسهای فرهنگی در مونیخ آلمان حدود۵۰ سال در ترویج فرهنگ و ادب فارسی کوشیده بود و به قول ابوالفضل بیهقی«مردی تمام بود».
***
کاوه: در یک نگاه عمومی به تاریخ ایران، می بینیم كه جامعۀ ما دوره های كوتاهی از رونق شهرها و پیشرفت علم و فلسفه را طی كرده و در دوره های بسیار درازی هم در ركود و انحطاط بسر برده است. شما این مسئله را چگونه توضیح می دهید؟
میرفطروس: چنانکه گفته اند:«تاریخ ایران، تاریخ ایل هاست نه تاریخ آل ها». روند تكاملی جامعۀ ایران ـ بارها ـ بخاطر حملات ایل های بیابانگرد و عشایر چادر نشین از هم گسسته است. مهم ترین نتیجۀ این حملات، تضعیف مناسبات شهر و شهرنشینی و تقویت موقعیت ایل ها و قبایل مهاجر در ایران بود. به عبارت دیگر: ایران در طول تاریخ خود ـ برخلاف اروپا ـ زیر فشار هجوم های ایلات چادرنشین، كمتر روی ثبات و آرامش بخود دیده و آن هنگام كه چنین ثبات و آرامشی در جامعه وجود داشت(مثلاً در عصر سامان یا سامانیان و آل بویه) ما شاهد رشد شهرها و رونق تجارت و صنعت و تاریخ و فلسفه و ادبیات بوده ایم.
پس از استقرار سیاسی یک ایل و سپری شدن دوران آشفتگی و هرج و مرج و پیدایش یک آرامش نسبی در جامعه، هجوم قوم دیگری این آرامش لرزان را بهم می ریخت و بار دیگر، ظلم و ستم و آشفتگی و ناامنی و قتل و غارت بر جامعه حاكم می شد. مثلاً: پس از حمله محمود و اشرف افغان به اصفهان و سقوط حكومت 240 ساله صفوی ها: «دست به تاراج گشودند و سامان ۲۴۰ سالۀ خلق اصفهان را برهم زدند».
حكومت ایل ها تا اواخر قرن نوزدهم شكل مسلط حكومت در ایران بود، بهمین جهت تا آغاز قرن بیستم كه اروپا مراحل نوینی از تمدن و پیشرفت را تجربه می كرد، جامعۀ ایران از علم و پیشرفت و تجدّد و دموكراسی خبری نداشت.
کاوه: با اینهمه حكومت های ایلی، ما ـ بعنوان ایرانی ـ چگونه توانستیم در طول تاریخ باقی بمانیم؟ از طرف دیگر: ما با تمدّن -به معنای مدرن كلمه -از چه زمانی آشنا شدیم؟
ع.م: در تمامت این قرن ها، نقش سیاستمداران و دیوانیان ایرانی در دستگاه حكومت تركان، نقشی اساسی بود و در واقع سیاست نامه ها و نصیحـة الملوك ها راه و رسم كشورداری را به مهاجمان بیابانگرد آموخت و در این مسیر طولانی، ایرانیان، تنها با تاریخ و زبان(فارسی) توانستند هویّت ملّی خودشان را حفظ كنند. در واقع تاریخ و زبان، دو قلعۀ تسخیرناپذیر و پناهگاه مردم ما در حملات و هجوم های اقوام مختلف بود.
از اوایل قرن ۱۹میلادی با مداخلات توسعه طلبانۀ روسیه و انگلیس و فرانسه و خصوصاً پس از شكست ایران از روسیه و معاهده های ننگین گلستان و تركمان- چای و ضرورت تجهیز به سلاح های مدرن و آشنائی با دنیای غرب،نسیم آگاهی و تمدّن جدید در ایران احساس شد و سیستم ایلی ـ استبدادیِ قاجارها تَرَک برداشت و انقلاب مشروطیّت باعث انكشاف نیروهای نوین اجتماعی شد.
نكتۀ بسیار مهم در بررسی انقلاب مشروطیّت اینست كه نشریات سیاسی و اجتماعی، شعارهای مردمی، خواست های سیاسی و اتحادیه های صنفی در این دوران ـ بیشتر ـ دارای خصلتی غیراسلامی بودند. با اینحال بخاطر سلطۀ مناسبات ایلی ـ فئودالی و تفكیک نشدن اقتصاد شهری از اقتصاد روستائی، فقدان سرمایه داری صنعتی و ادغام منافع «فئودال» ها و بورژوازی تجاری و ضعف نیروهای نوین اجتماعی(طبقۀ متوسط و پیشه وران شهری و كارگران)، در یک ائتلاف سیاسی بین اشراف درباری، بورژوازی تجاری دلّال و روحانیّت حاكم (یعنی با مصالحه بین مشروطه خواهان و مشروعه خواهان) انقلاب مشروطیت نتوانست یا نمی توانست به هدف های اساسی خود در ایجاد تجدّد و امنیّت ملّی، حاكمیّت قانون، آزادی و دموكراسی توفیق یابد، بنابراین عجیب نیست كه نخستین رؤسای دولت های مشروطه، فئودال و از شاهزادگان مستبدِ قاجار بودند!
کاوه: انقلاب مشروطیّت و نقش مهم روشنفكران یا «منوّرالفكر» های آن دوران در طرح شعارهای ملّی، لائیک و تجدّدخواهانه، این سئوال را مطرح می كند كه: چرا در انقلاب 57، این شعارها و خواست های اساسی در برنامۀ اكثر روشنفكران و سازمان های سیاسی ما غایب بود؟ به عبارت دیگر:اگر انقلاب مشروطیت را یک مرحلۀ مهم و اساسی در تاریخ معاصر ایران بگیریم، حضور و نقش روشنفكران ایران در مرحله های بعدی(یعنی در دوران رضاشاه، مصدّق، محمد رضاشاه تا انقلاب 57) چگونه بود؟ اصلاً چرا هر قدر كه ما از انقلاب مشروطه به انقلاب 57 جلو می آئیم، عرصۀ سیاست ایران را از روشنفكران آگاه و خصوصاً از رجُل سیاسی برجسته، خالی تر می بینیم؟
ع.م :بعد از انقلاب مشروطیت – و خصوصاً از دوران رضاشاه تا انقلاب 57 – ما شاهد پیدایش سه دسته روشنفكر بودیم:
دسته اول:روشنفكرانی كه با تكیه بر تاریخ و فرهنگ ایران، اصلاحات فرهنگی و سیاست های آموزشی و تربیتی و تحولات آرام اجتماعی ـ به سبک اروپا ـ را مد نظر داشتند. این دسته از روشنفكران كه در واقع فرزندان بلافصل روشنفكران عصر مشروطه(مانند: آخوندزاده، میرزا آقاخان كرمانی و میرزا ملكم خان) بودند، ضمن حمایت آشكار از اصلاحات رضاشاه جهت نوسازی، ایجاد امنیت ملّی و استقرار نهادهای مدنی در جامعه، در واقع هستۀ فكری ناسیونالیسم دوران رضاشاه را تشكیل می دادند. روشنفكرانی مانند: محمد علی فروغی(ذكاء الملک)، مشیرالدوله پیرنیا، محمود افشار، ابراهیم پورداوود، عباس اقبال، سعید نفیسی، احمد كسروی، عارف قزوینی، علی دشتی، ملک الشعراء بهار… و هستۀ نویسندگان نشریۀ ایرانشهر و كاوه (در برلین آلمان) یعنی: كاظم زاده ایرانشهر، رضازاده شفق و سید حسن تقی زاده…
دسته دوّم:روشنفكرانی كه تحت تأثیر انقلاب شوروی، خواستار تغییرات انقلابی و سوسیالیستی در ایران بودند. این دسته از روشنفكران كه در واقع فرزندان فكری كمونیست های عصر مشروطه(مانند حیدر عمواوغلی، احسان الله خان و سلطان زاده) بودند، بدون توجه به محدودیت های تاریخی و ظرفیت های فرهنگی مردم و بدون آگاهی از ضرورت ها و اولویت های اساسی جامعه ایران، با تشكیل گروه «53 نفر» و بعد،حزب توده ایران به مخالفت با رضاشاه و اصلاحات اجتماعی او پرداختند. حزب توده كه در آغاز، محفلی از فئودال زاده های تحصیل كرده اروپا بود ـ ضمن آرزوی تحقّق ساختمان سوسیالیستی(به سبک شوروی) در ایران، تحت تعالیم و توصیه های استالین، مبارزات سیاسی را ابتداء از زاویه مبارزه با امپریالیسم جهانی(به سركردگی انگلیس و بعد آمریكا) آغاز كرد. انترناسیونالیسم حزب توده(كه در خدمت مصالح و منافع دولت شوروی بود)در واقع بر ضد ناسیونالیسم دورۀ رضاشاه بود و اگر چه براساس تحلیل های اولیه كمینترن،رضاشاه بعنوان «نماینده بورژوازی پیشرو ایران»بشمار می آمد، امّا بزودی مبارزه با حكومت رضاشاه و مخالفت با رژیم بورژوایی او، سرشت و سرنوشت سیاسی روشنفكران چپ ایران را تعیین كرد. حزب توده ـ كه از انسجام ایدئولوژیک و حمایت مالی و تداركاتی دولت شوروی(و خصوصاً استالین) برخوردار بود و با همین امكانات، در جامعه ایران «افكار عمومی» می ساخت، بتدریج به جریان مسلّط روشنفكری ایران تبدیل شد و از این تاریخ، جریان اصیلِ روشنفكری ایران[یعنی محمدعلی فروغی و دیگران] در هجوم تبلیغات حزب توده مُنزوی و فراموش گردید.
دسته سوم:با واقعۀ سیاهكل (۱۹بهمن ۴۹) دوران جدیدی در تاریخ روشنفكری ایران بوجود آمد كه نه غنای فرهنگی روشنفكران عصر مشروطیت را داشت و نه دارای شعور و آگاهی روشنفکران دوران رضاشاه بود. «مبارزۀ مسلحانه: هم استراتژی، هم تاكتیک» در واقع تیر خلاصی بود بر پیكر نیمه جان اندیشه و تعقّل سیاسی در ایران… انهدام گرائی، شهادت طلبی، فقرپرستی، تحقیر كتاب و فرهنگ و هنر، مطلق كردن استبداد سیاسی رژیم و نفی امكان هرگونه مبارزه صنفی و دموكراتیک، بن بست سیاسی ایران را عمیق تر ساخت… دیگر، همه بجای اندیشیدن، «نقل قول» می كردند.سلاحِ فرهنگ به چاه ویلِ فرهنگِ سلاح سقوط كرد و فولكلور مذهبیِ خون و شهادت، دلیل بر حقانیّت مبارزه و جایگزین خِرَد سیاسی گردید و «شهید، قلب تاریخ» شد… تأكید بر عدالت خواهی و فلسفۀ شهادت باعث همدلی روشنفكران ماركسیست و شیعی (مجاهدین و هواداران شریعتی) گردید، شعار «فدائی ـ مجاهد پیوندتان مبارک!» در واقع، بیانگر نوعی وحدت سیاسی ـ استراتژیک روشنفكران مذهبی و ماركسیست بود، استراتژی واحدی كه در آن از آزادی و دموكراسی و حقوق بشر سخنی نبود و جنبه های مثبت فرهنگ و تمدن غرب نیز ـ یكجا ـ نفی و انكار می شد. در این دوران، مترقی بودن افراد و گروه ها، ابتداء از زاویۀ مخالفت با شاه و امپریالیسم ارزیابی می شد بی آنكه به ماهیّت ارتجاعی عقاید آنان توجۀ اساسی گردد. اینكه «اكثریت» بزرگترین سازمان سیاسی چپ ایران بهنگام انقلاب(یعنی سازمان چریكهای فدائی خلق) با اولین كیش تئوریک حزب توده، مات گردید و سران و رهبران آن به دامان كیانوری افتادند و ـ بعد ـ هر دوی این سازمان ماركسیستی، مجذوب شعارهای ضد امپریالیستی امام خمینی شدند، نتیجۀ همین همدلی و وحدت سیاسی ـ استراتژیک بود.لذا:
-عاشقان، سرشكسته گذشتند
شرمسارِ آوازهای بی هنگام خویش.
کاوه: به گفتۀ مخالفان اختناق و استبداد سیاسی شاه، عامل اساسی در گرایش «نسل سوم» به مبارزۀ مسلّحانه بود …
ع.م: در آن زمان، عموم روشنفكران ما بوسیلۀ انواع ایدئولوژی های انقلابی(از ماركسیسم روسی،چینی و كوبائی گرفته تا تشیع سرخ علوی) مسخ و افسون شده بودند، بهمین جهت در كنار اختناق سیاسی، تحولات عظیم اقتصادی-اجتماعی و فرهنگی را نمی دیدند، تحلیل های رایج چنان بود كه اختناق سیاسی را مغایر توسعۀ اجتماعی می دانستند.با چنین دیدگاهی،روشنفكران ایران در قبل از انقلاب ۵۷،خود را از دیدن تحولات جاری در جامعه[ و از جمله آزادی زنان ایران] بی نیاز می دیدند و با نوعی رادیكالیسم كور، موجب تشدید و گسترش اختناق سیاسی گردیدند.در واقع این سخن درست افلاطون كه:«ای فرزانگان! اگر شما از حكومت دوری كنید گروهی ناپاک آنرا اشغال خواهند كرد» به وسیلۀ روشنفكران ما ناشنیده ماند. آنان با تشكیل نوعی«جبهۀ امتناع» و با اعتقاد به این باور نادرست كه: «روشنفكران با حكومت نیستند، بر حكومت هستند» هم جامعه و هم رژیم شاه را از داشتنِ روشنفكران آگاه و هدایت گر محروم كردند.
کاوه:به گفتۀ همان مخالفان: خود شاه، روشنفكران آگاه و متعهّد را برنمی تابید و حضور آنها را خوش نداشت؟
ع.م: ببینید! رابطۀ بین دولت ها و روشنفكران، جادۀ یكطرفه ای نیست.دولت ها و روشنفكران از هم تأثیر می گیرند و بر هم تأثیر می گذارند ماحَصَلِ این كنشها و واكنش ها، فضای سیاسی یک جامعه را می سازد…از این گذشته، ما دارای ۱۹۰۰ كیلومتر مرز مشترک با شوروی ها بودیم كه همیشه چشم به منافع ملّی ما داشتند، و بعد، حزب توده كه با یک شبكۀ سراسری بعنوان عامل شوروی ها در ایران عمل می كرد. خودِ همین مسئله،همیشه فضای سیاسی ایران را پُر از سوء ظن و توطئه كرده بود و باعث كنش ها و واكنش های متقابل رژیم و نیرو – های سیاسی جامعه شده بود[در این باره کافی است که سوء قصدهای متعدّد به شاه را بخاطر آوریم]. علاوه بر این، در آن زمان«جبهۀ امتناع روشنفكران»، رژیم شاه را فاقد مشروعیّت سیاسی می دانست و لذا هرگونه همكاری و همسوئی با آنرا كفر می دانست. البته بودند روشنفكرانی كه با هوشیاری، شجاعت و واقع بینی به نفوذ در دستگاه دولتی و اصلاح رژیم از درون معتقد بودند، مانند: دكتر عنایت الله رضا، پرویز نیكخواه، دكتر مهدی بهار (نویسندۀ «میراث خوار استعمار»)، داریوش همایون، چنگیز پهلوان و خصوصاً فرزانه ای مانند فیروز شیروانلو(از رهبران برجسته كنفدراسیون دانشجویان ایرانی در خارج از كشور). شیروانلو پس از جریان سوء قصد به شاه در كاخ مرمر و طی آگاهی و شناخت نزدیک از تحولات اجتماعی و توسعۀ صنعتی ایران، با ترجمه و انتشار كتاب ارزشمند ضرورت هنر در روند تكامل اجتماعی (اثر ارنست فیشر) و تشكیل فرهنگ -سرای نیاوران و با حضور فعال در سازماندهی و گسترش«كانون پرورش فكری كودكان و نوجوانان» فضای نوینی در عرصۀ فرهنگی و انتشاراتی ایران بوجود آورد كه تأثیرات مثبتِ آن بر هیچ نویسنده و متفكری پوشیده نیست…
کاوه: در این تقسیم بندی، روشنفكران «جبهۀ ملّی» را فراموش كرده اید…
ع.م : جبهۀ ملّی بنا بر سرشت جبهه ای خود، طیف های فكری و طبقاتی مختلف و حتّی متناقضی را نمایندگی می كرد. بخشی از این جبهه، توسعۀ اجتماعی و سیستم پارلمانی به سبک كشورهای اروپائی را در نظر داشت و بخشی هم اقشار بازاری و گرایش های اسلامی را نمایندگی می كرد.گروهی هم پائی در جبهۀ ملّی و دلی با رژیم سلطنتی و دربار داشتند. این تركیب متفاوت و متناقض با پیشرفت جنبش اجتماعی و رادیكال شدّت خواست ها و شعارها، بتدریج دچار تشتّت، اختلاف و چنددستگی گردید. در واقع، قیام ملّی ۳۰ تیر ۱۳۳۱ در آستانۀ ۲۸ مرداد ۳۲، دیگر از نفس افتاده بود زیرا: نه جبهۀ ملّی آن جبهۀ ملّی سابق بود، نه مصدّق آن عزم و اراده و نفوذ سیاسی سابق را داشت، نه كارگران و توده های خروشان ۳۰ تیر در كنار مصدّق بودند و نه حزب توده(كه با یک شبکۀ نظامی قدرتمند شعار سرنگونی سلطنت و استقرار «جمهوری دموكراتیک» از نوع اروپای شرقی را می داد)…بهر حال، در سال های ۴۹-۵۶ صدای روشنفكران و رهبران جبهۀ ملّی چندان بگوش نمی رسید. اصلاً «نسل سوّم» نه از مصدّق و جبهۀ ملّی و نه از رویداد ۲۸ مرداد ۳۲ هیچگونه خاطرهای نداشت. در واقع، بعد از ۲۸ مرداد ۳۲،با تبلیغات حزب توده و جبهۀ ملّی، رژیم شاه دچار نوعی بحران مشروعیّت گردید كه با وجود گام های مثبت شاه در توسعۀ اقتصادی ـ صنعتی و رفاه اجتماعی، تا پایان سال ۵۷ ادامه داشت.بهر حال، شخصیّت های جبهۀ ملّی در این سال ها در حال سكوت و انتظار بودند و برخی ها در جریان نهضت آزادی(مهندس مهدی بازرگان) فعالیّت می كردند و سرانجام هم دیدیم كه اكثر رهبران این جبهه با امام خمینی و دولت موقّت بازرگان، «بیعت» كردند…
کاوه: وجه مشخّصۀ جنبش روشنفكری ایران در این سال ها، از نظر سیاسی، چه بود؟
ع.م: جنبش روشنفكری ایران تا همین چند سال پیش، خصلتی ماركسیستی و ضددموكراسی داشت. در واقع، فلسفه بافی ها، شعارها و برنامه های كلّی(كه اساسآ رونوشتی از برنامه انقلاب شوروی و چین و كوبا بود) جای تفكر و ارائه یک پروژه اجتماعی مبتنی بر شرایط واقعی و منافع ملّی ما را گرفته بود. تأكید سازمان های چپ بر عدالت اجتماعی جائی برای مفاهیمی چون دموكراسی، آزادی و حقوق بشر باقی نمی گذاشت، در نظر چپ ایران ملیّت،میهن دوستی، آزادی، دموكراسی و حقوق بشر، مفاهیمی بورژوائی و لیبرالی و لذا مذموم و «بویناك» بودند، همچنانكه هواداران خمینی هم شعار می دادند: «دموكراتیك و ملّی، هر دو فریب خلق اند!»
کاوه: تحولات سال های اخیر، فكر می كنم بر روشنفكران ما تأثیر اساسی گذاشته است…
ع.م: بله! این یک واقعیّت خوشحال كننده ای است. امروزه گروه های متعدّد و انجمن های مستقلی در اروپا و آمریكا وجود دارند كه موضوع فعالیت آنها ترویج هنر و فرهنگ ایران و اشاعه دموكراسی و روحیه تفاهم و مدارا می باشد… با این حال وقتی می بینیم كه چند تنی از روشنفكران معروف ایران از بایكوت كردن نویسندۀ فرزانه ای مانند دكتر مصطفی رحیمی حرف می زنند(بجرم اینكه او در كتاب«تراژدی قدرت در شاهنامه»، قدرت طلبی و توتالیتاریسم لنینیستی را محكوم كرده است) و یا در همین پاریس ـ در كانونی از نویسندگان تبعیدی ـ وقتی «نویسنده»ای، فرهیختگان و فرزانگان فرهنگ ما(یعنی: خانلری، یارشاطر، ذبیح الله صفا، زرّین كوب و مسكوب) را بباد تهمت و دشنام می گیرد، می توان بسیار متأسف و ناامید بود. چندی پیش، نویسنده ارجمند خانم ناهید موسوی در مطلب دردآلودی نوشت:«درد جامعۀ روشنفكری ما را نمی توان با صدای بلند اعلام كرد، چون همانند تُفِ سر بالا خواهد بود، امّا انكارش جنایت است…»
کاوه: نظر شما در باره روشنفكران ایران، كمی بدبینانه، مأیوس كننده و حتّی متهم كننده و به اصطلاح «كفرآمیز» است…
ع.م: شاید! اما همۀ حقایق بزرگ ـ در آغاز ـ كفرآمیز شمرده می شدند. از این گذشته، من نه تنها دیگران را بلكه خودم را، نسل خودم را هم قضاوت كرده ام. متأسفانه، مسئله این بود كه بسیاری از روشنفكران ما جوهر تحولات اجتماعی و صنعتی آن زمان را درک نمی كردند. بسیاری از روشنفكران ما با ذهنیّتی مذهبی و با فرهنگی دهاتی سرشت و شهری نما، توسعۀ صنعتی و تحولات اجتماعی را«غرب زدگی»و «درهم ریختن مرزهای اجدادی»می دانستند (نمونه اش: جلال آل احمد)،و بسیاری هم توسعۀ صنعتی و تجدّدگرائی رژیم شاه را «طوفان های بنیادكن اعتقادی و اخلاقی» می دانستند و لذا «برای نیرومند شدن در برابر هجوم ارزش های عقلی و مادی و فردی غرب» خود را با حماسۀ كربلا و روایات اسلامی «واكسینه» می كردند(نمونه اش: دكتر علی شریعتی). بعضی روشنفكران «لائیک» هم انقلاب حضرت محمّد را «بزرگترین انقلاب تاریخ بشر» و پیام محمّد را «پیام یک انقلابی كامل عیار زمینی» می دانستند و لذا «بازگشت به سرچشمه» و «برابری و مساوات اسلامی» را توصیه می كردند(نمونه اش: دكتر علی اصغر حاج سیدجوادی).چپِ ایران هم كه از اساس، اختناق سیاسی را مغایرِ توسعۀ صنعتی و اجتماعی می دانست و لذا این تحولات را یا نمی دید و یا به هیچ می گرفت؛در حالیكه توسعۀ صنعتی و تحولات آرام اجتماعی می توانست بر محدودیّتهای سیاسی تأثیر بگذارد و رژیم را از حالت «بسته» به نظامی «باز» و دموكراتیک تبدیل كند و یا مبارزات آرام سیاسی روشنفكران می توانست به تعادل یا تفاهم بین رژیم و مردم كمک كند و از سوق دادن جامعه به یک انقلاب وهم آلود جلوگیری كند(نمونه اش:كُرۀ جنوبی و فضای باز سیاسی اواخر رژیم شاه).
بر بستر این بی بضاعتی فکری و بی نوائی های فلسفی، در درخشان ترین دورۀ تاریخ معاصر ایران(یعنی پادشاهی محمدرضاشاه پهلوی)، ما، مات شده ایم. این را همه می دانند امّا از اظهار آن شرمنده و ناتوانند. به قول تولستوی:
-«ما باید از چیزهائی سخن بگوئیم كه همه می دانند ولی هر كسی را شهامت گفتن آن نیست.»
ادامه دارد






