
محمود اشکانیان :
آنچه امروز در ایران در جریان است، صرفاً مبارزهای میان مردم و جمهوری اسلامی نیست. این نبرد، در عمیقترین لایه خود، رویارویی میان دو نوع نگرش به انسان، جامعه و سیاست است. از یک سو اندیشهای قرار دارد که بر خردورزی، آزادی، مسئولیت فردی، کرامت انسان، حاکمیت قانون و حق انتخاب مردم استوار است و از سوی دیگر نگرشی که بر تقدسگرایی، اطاعت کورکورانه، شخصیتپرستی، تعصب و اقتدارگرایی تکیه دارد. جمهوری اسلامی تنها تجلی سیاسی این فرهنگ نیست؛ بلکه محصول تاریخی نوعی ذهنیت است که در آن رهبران و ایدئولوژیها به جای آنکه موضوع نقد و ارزیابی باشند، به موضوع ایمان و اطاعت تبدیل میشوند.
بزرگترین درس انقلاب ۱۳۵۷ این است که هیچ جامعهای صرفاً به دلیل داشتن آرمانهای بزرگ از خطر استبداد مصون نیست. آنچه زمینه پیروزی حکومت ایدئولوژیک را فراهم کرد، تنها اشتباهات سیاسی یا تحولات اجتماعی آن دوران نبود، بلکه وجود فرهنگی بود که در آن بخش مهمی از جامعه آمادگی داشت رهبران سیاسی را فراتر از نقد ببیند و وعدههای آرمانگرایانه را جایگزین قضاوت عقلانی کند. هنگامی که یک رهبر یا یک ایدئولوژی در جایگاه حقیقت مطلق قرار میگیرد، راه برای استبداد هموار میشود؛ زیرا دیگر پرسشگری، شک و نقد جای خود را به اطاعت و ایمان میدهد.
از همین رو مبارزه برای آزادی ایران تنها با تغییر یک حکومت به پایان نمیرسد. فرهنگ سیاسی جامعه نیز باید تغییر کند. از نگاه بسیاری از طرفداران مدرنیته ایرانی، این روند با پروژه دولتسازی و نوسازی رضاشاه آغاز شد؛ پروژهای که تلاش داشت جامعه ایران را از سلطه سنتهای بازدارنده، خرافات و ساختارهای کهن قدرت به سوی آموزش، قانونگرایی، هویت ملی و شهروندی مدرن سوق دهد. این مسیر در دوران محمدرضا شاه نیز با گسترش آموزش عمومی، توسعه دانشگاهها، افزایش مشارکت زنان در عرصه اجتماعی، اصلاحات ارضی، سپاه دانش، سپاه بهداشت و دیگر برنامههای توسعهای ادامه یافت.
در همین چارچوب، حکومت پهلوی کوشید نقش آموزش و نهادهای مدرن را در زندگی اجتماعی پررنگتر کند و بخشی از امور فرهنگی و آموزشی را از انحصار ساختارهای سنتی خارج سازد. هدف اعلامشده بسیاری از این سیاستها، افزایش سطح آگاهی عمومی، گسترش سواد، تقویت هویت ملی و ایجاد جامعهای مبتنی بر شهروندی مدرن بود. آنچه امروز نیز بارها در سخنان شاهزاده رضا پهلوی درباره حقوق شهروندی، حاکمیت مردم، سکولاریسم، برابری حقوقی، آزادی انتخاب و مخالفت با هرگونه تقدس سیاسی شنیده میشود، از نگاه حامیان او ادامه همان مسیر فکری و ملیگرایانهای است که هدف آن ساختن جامعهای مبتنی بر خردورزی، مسئولیت فردی و کرامت انسانی است. در این روایت، شکوفایی هویت ملی ایران نه از مسیر اطاعت و تقدیس اشخاص، بلکه از مسیر رشد آگاهی شهروندان، تقویت نهادهای مدنی و گسترش فرهنگ نقد و مسئولیتپذیری امکانپذیر میشود.
یکی دیگر از ویژگیهای تاریخی دوران پهلوی تبدیل رعیت به شهروند بود؛ یعنی انسانی که دارای حق انتخاب، استقلال فکری و کرامت ذاتی باشد.
به همین دلیل، یکی از تناقضهای عجیب روزگار ما آن است که برخی افراد در حالی خود را مدافع خاندان پهلوی معرفی میکنند که در عمل دقیقاً برخلاف مهمترین جنبههای فکری و تاریخی آن عمل میکنند. مدرنیته ایرانی با شخصیتپرستی و مریدپروری سازگار نیست. اندیشه مدرن بر استقلال انسان استوار است، نه بر اطاعت انسان از انسان. جامعه مدرن شهروند میخواهد، نه مرید. احترام با تقدیس تفاوت دارد و حمایت سیاسی با اطاعت بیچونوچرا یکی نیست.
در این میان، مواضع سیاسی شاهزاده رضا پهلوی در سالهای اخیر از اهمیت ویژهای برخوردار است. او بارها تأکید کرده است که شکل نهایی نظام آینده ایران باید توسط مردم و از طریق انتخابات آزاد، مجلس مؤسسان و رفراندوم تعیین شود. او مشروعیت سیاسی را نه ناشی از نسب خانوادگی و نه ناشی از هیچ حق مقدس یا تاریخی، بلکه ناشی از اراده آزاد مردم میداند. تأکید مداوم او بر سکولاریسم، حقوق بشر، برابری شهروندان، جدایی دین از حکومت و حق انتخاب مردم نشان میدهد که نگاه او بر محور نهادهای دموکراتیک شکل گرفته است، نه بر محور اقتدار فردی.
شاهزاده رضا پهلوی در سخنان مختلف خود هشدار داده است که هیچ فرد یا گروهی نباید خود را نماینده انحصاری مردم ایران بداند. او بارها رفتارهای توهینآمیز، حذفگرایانه و غیردموکراتیک را محکوم کرده و تأکید داشته است که اپوزیسیون ایران تنها از مسیر مدارا، همکاری و احترام متقابل میتواند به موفقیت برسد. در این نگاه، هیچ شخصیت سیاسی فراتر از نقد نیست و هیچ عنوانی نمیتواند جایگزین رأی و اراده مردم شود.
با این حال، در بخشی از فضای سیاسی خارج از کشور گروه کوچکی اما پرصدا وجود دارد که برخلاف این رویکرد عمل میکند. این افراد گاه چنان رفتار میکنند که گویی حمایت از یک شخصیت سیاسی باید به اطاعت مطلق تبدیل شود. گاه به دیگران حمله میکنند که چرا از القاب مورد نظر آنان استفاده نکردهاند و گاه میزان وطندوستی و ایرانی بودن افراد را بر اساس میزان ابراز وفاداری به یک فرد یا جریان سیاسی میسنجند. چنین رفتاری نه تنها با اصول دموکراسی سازگار نیست، بلکه به شکل مستقیم با مواضع اعلامشده شاهزاده رضا پهلوی نیز در تضاد قرار دارد.
مشکل اصلی این رفتارها تنها تندروی سیاسی نیست، بلکه بازتولید همان فرهنگ تقدسگرایی است که ایران پیش از این هزینه سنگینی بابت آن پرداخت کرده است. هنگامی که یک فرد یا یک جریان از دایره نقد خارج شود، تفاوت چندانی نمیکند که آن تقدس رنگ مذهبی داشته باشد یا رنگ ملیگرایانه. سازوکار ذهنی در هر دو حالت یکسان است؛ تعطیلی تفکر انتقادی و جایگزینی آن با ایمان سیاسی.
یکی از نمونههای شناختهشده این مسئله در تاریخ معاصر ایران، سازمان مجاهدین خلق است. بسیاری از منتقدان این سازمان در طول دهههای گذشته به وجود نوعی فرهنگ اطاعت تشکیلاتی، کیش رهبری و محدود شدن استقلال فکری اعضا اشاره کردهاند. نقد اصلی به چنین ساختارهایی آن نیست که افراد دارای عقاید سیاسی خاصی هستند، بلکه آن است که وفاداری به رهبر یا سازمان بر حق پرسشگری و استقلال فکری غلبه پیدا میکند. در چنین فضایی، نقد به خیانت تعبیر میشود و اطاعت به فضیلت. این دقیقاً همان الگویی است که در اشکال مختلف اقتدارگرایی مشاهده میشود؛ الگویی که سیاست را از عرصه گفتوگو و انتخاب آزاد به عرصه ایمان و تبعیت تبدیل میکند.
واقعیت آن است که تقدسگرایی نقطه اتصال بسیاری از جریانهای تمامیتخواه است. حزباللهی افراطی، مجاهد خلق فرقهگرا و سلطنتطلب متعصب، اگرچه در ظاهر شعارهای متفاوتی دارند، اما در یک نقطه به هم میرسند: تمایل به تبدیل رهبر یا ایدئولوژی مورد علاقه خود به امری فراتر از نقد. تفاوت تنها در نمادها و شعارهاست؛ اما منطق حاکم بر رفتار یکسان است. هر سه به نوعی میکوشند سیاست را از حوزه خرد و مسئولیت به حوزه ایمان و تعصب منتقل کنند.
در مقابل، جامعه دموکراتیک بر اصل کاملاً متفاوتی بنا میشود. در یک نظام دموکراتیک هیچ چیز و هیچ فردی مقدس نیست. همه چیز باید قابل نقد، قابل اصلاح و پاسخگو باشد. مشروعیت نه از تقدس، نه از نسب، نه از انقلاب و نه از ادعای رسالت تاریخی، بلکه تنها از رأی آزاد مردم سرچشمه میگیرد. در چنین سیستمی، ارزش انسان به میزان اطاعت او از دیگران نیست، بلکه به میزان استقلال فکری، مسئولیتپذیری و احترام او به حقوق دیگران بستگی دارد.
ایرانی بودن نیز نباید با میزان چاپلوسی از یک فرد یا جریان سیاسی سنجیده شود. هویت ایرانی ریشه در سنتی بسیار عمیقتر دارد؛ سنتی که خردورزی، کرامت انسانی، استقلال رأی، نیکاندیشی و مسئولیت فردی را ارج مینهد. از آموزههای کهن ایران تا میراث فرهنگی و فلسفی آن، همواره بر ارزش عقل، اخلاق و آزادگی تأکید شده است. ایرانی بودن یعنی توانایی اندیشیدن مستقل، نه تکرار باورهای دیگران. یعنی احترام گذاشتن بدون تقدیس کردن. یعنی حمایت کردن بدون بندگی. یعنی نقد کردن بدون نفرت.
اما اگر تقدسگرایی، شخصیتپرستی و اطاعت کورکورانه بخشی از مشکل ایران هستند، پرسش مهمتر این است که راه حل چیست؟
پاسخ در درجه نخست بر عهده روشنفکران، کنشگران مدنی، روزنامهنگاران، نویسندگان، دانشگاهیان و همه کسانی است که خود را متعهد به آیندهای دموکراتیک برای ایران میدانند. مسئولیت نسل کنونی تنها مبارزه با جمهوری اسلامی نیست؛ بلکه مبارزه با فرهنگ سیاسیای است که جمهوری اسلامی را ممکن ساخت. اگر این فرهنگ تغییر نکند، استبداد میتواند با چهرهای جدید بازگردد و بار دیگر آزادی را قربانی کند.
انقلاب واقعی ایران پیش از آنکه یک انقلاب سیاسی باشد، باید یک انقلاب فرهنگی و فکری باشد؛ انقلابی علیه جهل، خرافه، تقدسگرایی، قهرمانپرستی و هر نوع نگرشی که انسان را به پیرو و مرید تبدیل میکند. روشنفکر ایرانی باید شجاعت آن را داشته باشد که همزمان با مبارزه علیه جمهوری اسلامی، با هر شکل از اقتدارگرایی در درون اپوزیسیون نیز مقابله کند. معیار نباید این باشد که یک فرد یا گروه در کدام جبهه سیاسی قرار دارد؛ معیار باید پایبندی به اصول آزادی، حقوق بشر، مدارا و دموکراسی باشد.
در این مسیر، وظیفه نیروهای دموکراسیخواه آن است که به جای تشویق اطاعت، استقلال فکری را تقویت کنند و به جای دوقطبیسازی و حذف مخالفان، زمینه گفتوگو و همکاری میان همه نیروهای معتقد به همکاری ملی و رهبری شاهزاده رضا پهلوی را فراهم آورند.
اگر هدف، حمایت از خط مشی سیاسی شاهزاده رضا پهلوی است، بهترین خدمت به آن خط مشی تکرار القاب، تعصبورزی یا حمله به منتقدان نیست. بهترین حمایت، دفاع از همان ارزشهایی است که او بارها بر آنها تأکید کرده است: حاکمیت مردم، سکولاریسم، حقوق بشر، آزادی بیان، تکثرگرایی، مدارا و حق انتخاب آزادانه شهروندان. کسانی که واقعاً خود را حامی این پروژه سیاسی میدانند، باید بیش از هر چیز مدافع فرهنگ دموکراتیک باشند؛ زیرا دموکراسی نه با تقدیس افراد، بلکه با توانایی نقد آنان حفظ میشود.
آینده ایران نباید بر پایه اطاعت از اشخاص، بلکه بر پایه احترام به قانون، آزادی انسان و کرامت شهروندان ساخته شود. دموکراسی زمانی پیروز میشود که هیچ فردی فراتر از نقد نباشد، هیچ ایدئولوژیای فراتر از پرسش قرار نگیرد و هیچ شهروندی خود را موظف به بندگی سیاسی نداند. ایران آزاد نه به مریدان وفادار، بلکه به شهروندان مستقل، خردورز، مسئول و شجاع نیاز دارد. تنها در چنین جامعهای است که میتوان چرخه تاریخی استبداد را شکست و آیندهای ساخت که در آن آزادی، نه یک شعار، بلکه یک فرهنگ پایدار باشد.
محمود اشکانیان
روانپزشک، دکترا (PhD)







