دوج دارت

سیزده و جاده چالوس. دوج دارت و آفتابه!

داش‌‌امیر نظامی بود و کاربلد. فرزند اول و بزرگ خانواده و زینب بلاکش.

یه دوج دارت آمریکایی داشت که تو صندوق‌عقب‌اش راحت یه گوساله را می‌شد جاخور کرد. تو صندوق عقب ماشین همه‌ی وسایل ضروری ی پیک‌نیک مهیا بود. از متکا و تخته و قلیون و منقل و پیژامای راه‌راه و کیسه‌ی مهره‌های دبلنا و البت دو تا آفتابه با طناب بسته‌شده!

اعضای فامیل صبح کله‌ی‌ سحر همه دنبال داش‌امیر به صف می‌شدیم تا هرجا حکم داد بساط کنیم و سیزده را در. داش امیر سرِ دوج دارت را کج کرد سمت جاده چالوس. همه فکر می‌کردیم جای خاصی مدنظرش است. چند جا از ماشین پیاده شد و قواره‌ی بنگاهی‌ها نگاهی خریدارانه به چند نقطه‌ی سرسبز و باصفا انداخت اما مقبول نیافتاد و گفت نوچ!

جوان‌های فامیل که داشت حوصله‌شان سر می‌رفت فریاد که: «پسرعمه‌‌امیر» این‌جا که عالی بود چرا نگه نداشتی؟

داش‌امیر بی‌توجه به فریادِ معترض‌ها! این‌جا مال نیست!

داش‌امیر رفت و رفت تا یه‌جای معمولی که خیلی باصفا و خوش چشم‌انداز نبود نگه داشت و گفت: عالی‌یه همین‌‌جا بساط می‌کنیم. ما جغله‌ها به اعتراض که بابا این‌جا کجاست؟ چرا این‌جا؟

داش‌امیر با نگاه عاقل اندر سفیه رو به ما کرد و گفت شما الان تنگ‌تون می‌گیره و جلدی می‌رید پشت یه درخت خودتون را راحت می‌کنید. من باید چه خاکی سرم کنم با ننه‌مون؟

جای خوش آب‌و‌هوا و باصفا با پیر‌های فامیل یعنی یه جا که اول آب و آفتابه داشته باشه و دوم توالت کنار دست‌ات!

بعدش دستور تخلیه‌ی وسایل از پشت دوج دارت را صادر کرد