
مهدی اصلانی :
پیشکش به هنرمندان قبیلهی شرف و کارورزان تئاتر در تبعید.
محسن نامجو در تازهترین ارتکاب تصویریاش در کنار دیگر هنرها از علاقهاش به تئاتر گفت.
نمایش در چند پرده.
بازیگران بهترتیب ورود به صحنه:
استاد صهبای زمانه، یگانه دوزاریشناس قرن محسن نامجو (با لباس ورزشی، رانینگِ نایک اصل.) دستی بر گیتار دارد و شیهه میکشد، در دستی دیگر یک جلد قرآن زرکوب.
قاضیی پرونده: ریشومردی آراستهظاهر.
بازجو: برادری با کلام فصیح و اهل دل و آشنا با موسیقی و گیتار.
تماشاگران: اپوزیسیون دوزاری در حال شکستن تخمه ژاپنی و تماشای مسابقه.
پردهی اول: استارت در مسیر درکه و لوناپارک تا اوین. استاد نامجو روی خط استارت دو صدمتر ایستاده است. رو به دوربین رسانههای خارجی فریاد میزند: «همهتان بیشرفید! خاک بر سرتان! شما هیچی نیستید! همین الان بیایید با من مسابقه دو صدمتر بدهید، همه را میبرم! همهتان ترسو و بیشرف و بزدل هستید ترسوها. شهامت بازگشت به وطن ندارید.»
صدایی از میان جمعیت: پسرِ شجاع شما که قرآن را با عرعر تلاوت کردید با چه شهامتی برگشتید؟ میخواهی برگردیم و به برادر بازجوی اهل موسیقی توصیه کنی با سیم گیتارت مأموریت ناتمام را پایان دهد.
نامجو: من فرق دارم
همان صدا: بله، معلوم است شما نه با حکومتید، نه با اپوزیسیون؛ شما با هیچکس نیستید، جز با میکروفون.
مسابقه با شلیک داور آغاز میشود. نامجو بعد از ده متر دویدن آمبولانس لازم میشود و میرود زیر چادر اکسیژن.
قاضی: آقای نامجو حالتان چطور است؟ برخوردها در مدت اقامت در وطن با شما چطور بوده؟
نامجو: حاج آقا! برخوردها بسیار مناسب بوده و کلی هم به من کمک کردهاند! من اصلاً از اوضاع ایران شگفتزدهام! همینطوری که تو خیابون راه میروم همه برام پپسی باز میکنند و از من ماچ آرتیستی میخوان!
خوب شد دستمال ابریشمیام را همراه آوردم وگرنه با چه چیز تفهای محبت را از روی گونههایم پاک میکردم؟
حاج آقا بینظیر هستند این مردم.
قاضی: پس مشکلی ندارید؟
نامجو: میدانید حاج آقا! مشکل که نه اما من شهروند آزاد نیستم. شاید شما مرا نبخشید. من احتمال میدهم بهزودی بازداشت شوم.
قاضی: نگران نباشید.
نامجو: تو را قسم به روح رهبر شهید مرا بازداشت کنید!
همین الان دستبند بزنید تا این دوزاریهای آنور آب فکر نکنند من با شما همآهنگ کردهام.
قاضی: شما در حال حاضر آزاد هستید و پروندهی سال ۸۸ شما مختومه است. تشریف ببرید به دیدار خانوادهتان.
نامجو: نه! حاج آقا تو رو خدا آزادم نگذارید، اگر آزاد بمانم به همراهیی من با حکومت تعبیر خواهد شد.
اگر پایم به کوچه و بازار برسد، همقدمیام با دولت متبوع شما، بیلبوردهای شهر را به رسوایی میکشاند.
راه دوری نمیرود، حداقل دو شب مرا بیاندازید در سلول انفرادی که اپوزیسیون زپرتی لال شود.
بعد به شرف نداشتهام سوگند، میروم قرآن را با گیتار به سبک عبدالباسط تلاوت میکنم.
آزادیی من سوءتفاهم ایجاد میکند من نیازمند دوشب بازداشت هستم بدون شام و نهار.
تمامِ تشویش و واهمهی من برای عاقبتِ خیرِ شماست، وگرنه عیان است که این وسط «برند سیاسیِ» بنده چوب خواهد خورد که آنهم فدای سرِ وطن. من آمدم سربازی و کار کردن با ژ۳را هم بلدم.
قاضی: سعی کنید ما را بفهمید آقای نامجو! جا نداریم. سلولها بعد از دی ماه پر است. بفرمایید بیرون.
نامجو: حاج آقا! شما که لطف کردید، یک گوشهای از راهرو حتا راهپله هم باشد اُکی است، دستکم حکم کنید و فرمان تا یک عکس با دستبند از من بگیرند.
دو مأمور نامجو را به بیرون هدایت میکنند.
پردهی دوم: نامجو با مشت محکم به پشت در بزرگ اوین میکوبد. در را باز کنید. من متهمم! من به مقدسات توهین کردهام، میگید نه! بروید از برادر حسین بازجو بپرسید. کیهان شاکیی من است! چرا مرا نمیگیرید؟ چرا زندهگیی مرا خراب میکنید؟ اگر مرا نگیرید، من چطور ثابت کنم که با شما نیستم؟
استاد نامجو ناامید از بازداشت شدن در سربالایی درکه و اوین درازبهدراز شده و به سبک خودش با گیتار میخواند:
ای ساربان وااای.
من نه با حکومتم نه با اپوزیسیون دوزاری وااای
من دوندهی دوی صدمتر هستم. ای بیشرفها ااا
ای دوزاری ها ااا چرا مرا دستگیر نمیکنید وااای.
پردهی آخر:
پیش از آنکه تاریکیِ بر صحنه چیره شود، نامجو در محاصرهی هجومِ بیرحمانهی دود، تنها، تکیده و شرمسار رو به جمعیت گیتاری کجوکول با سیمهای شل و از کوک خارجشده را چون صلیبی بر دوش میکشد.
چشمانِ بهتزدهاش روی نقطهای کور قفل شده است: درِ آهنی و نفوذناپذیر اوین.
و تراژدیی اثر در همین انزوای مطلق است، جایی که حتی حکومت نیز او را شایستهی زنجیر نمیداند.
پشتِ درِ بستهی زندان، به حال خود رها میشود.
ناامیدیی فضا با افتادن پرده.
سکوت اما با طنینِ بم، خشدار و اساطیریی بامداد شاعر که هر واژهاش چون پتک فرومیافتد شکسته میشود:
«به روزگاری که شرف، ندرتی است بهتانگیز»








