
بهرام فرخی :
وقتی دشمنِ استبداد،
فرزندِ همان فرهنگ است
ایران، در این ۴۷ سال، فقط زیر سلطهی یک رژیم تمامیتخواه فرسوده نشده است،
ایران زیر فشار یک فرهنگ سیاسی معیوب تحلیل رفته است.
فرهنگی که نهتنها رژیم اسلامی را به قدرت رساند، بلکه اپوزیسیونهای اصلی آن را نیز به همان بیماری مبتلا کرد.
رژیم اسلامی بیتردید یک نظام جنایتکار تمامیتخواه است، نظامی که قدرت را مقدس کرد، حقیقت را مصادره نمود و جامعه را به حاشیه راند و وضعیت وحشتناک کنونی را رقم زد. اما فاجعه آنجا عمیقتر میشود که درمییابیم بزرگترین اپوزیسیونهای این نظام نیز، نه در تقابل با این منطق، بلکه اغلب در امتداد آن ایستادهاند.
در دهههای نخست پس از انقلاب، سازمان مجاهدین خلق با ادعای در اختیار داشتن “حقیقت ناب انقلاب” به میدان آمد, امروز نیز بخش بزرگی از اپوزیسیون سلطنتطلب با تکیه بر “حق تاریخی” سخن میگوید. تفاوت در زبان است، اما شباهت در جوهره نگرانکننده است:
در هر دو، قدرت نه بهعنوان امانتی موقت از سوی جامعه، بلکه بهمثابه حقی از پیشتعیینشده تعریف میشود.
این همان نقطهای است که در آن دموکراسی میمیرد.
زیرا دموکراسی یعنی قدرت محدود، پاسخگو و “قابل واگذاری”,
و تمامیتخواهی یعنی قدرت مطلق، مقدس و مصون از پرسش و جوابگویی.
ریشهی این بحران، عمیقتر از یک جریان یا یک ایدئولوژی است. ایرانِ مدرن هرگز فرصت نیافت سیاست مبتنی بر نهاد را تمرین کند. دولت همواره بالاتر از جامعه ایستاده و جامعه هیچگاه ابزار مهار قدرت را نیاموخته است. در چنین بستری، اپوزیسیون نیز بهجای نهادسازی، به فتح قدرت میاندیشد، بهجای قانون و جوابگویی به جامعه، به رهبر پناه میبرد.
مجاهدین خلق، در این مسیر، به فرقهای سیاسی بدل شدند که در آن نقد گناه بود و اطاعت فضیلت. در سوی دیگر، “بخشهایی از سلطنتطلبی” نیز، با فاصله گرفتن از منطق “مشروطه”، به نوعی کاریزماپرستی لغزیدهاند که در آن پرسشگری با برچسبزنی پاسخ داده میشود. در هر دو، مخالفت تحمل نمیشود, چون قدرت، قرار نیست تقسیم شود.
انقلاب ۵۷، این الگو را نهادینه کرد. آن انقلاب، انقلاب گفتوگو و توافق نبود, انقلاب حذف بود. منطق مسلط آن سالها ساده و خشن بود:
“یا با ما هستی، یا دشمنی.”
این منطق هرگز شکست نخورد, فقط شکل عوض کرد.
در رژیم اسلامی، مخالف “ضدانقلاب” شد،
در اپوزیسیون، “نفوذی”،”بریده” یا
“خائن”
وقتی سیاست بر حذف بنا شود، دموکراسی حتی پیش از تولد خفه میشود.
تبعید نیز این بحران را تشدید کرد. اپوزیسیونِ دور از جامعه، اپوزیسیونِ بیهزینه است. در تبعید، شعارهای تند تشویق میشوند، رادیکالیسم پاداش میگیرد و عقلانیت به سازشکاری متهم میشود. نه تصمیم اشتباهی هزینه دارد، نه وعدهای نیازمند اجرای فوری. در چنین فضایی، قدرت به خیال بدل میشود، و خیال، مستکنندهترین مخدر سیاست است.
بخشهایی از اپوزیسیون، بیش از آنکه آلترناتیو رژیم اسلامی باشند، شبیه آن شدهاند.
روایت واحد، رهبر غیرقابل نقد، دشمنسازی،عدم پاسخگویی به مطبوعات و رسانه های آزاد، طرد مخالف و ابهام در آینده،
همه آشناست، فقط پرچم تغییر کرده است.
حقیقت این است که استبداد، صرفاً یک نظام حکومتی نیست، یک الگوی ذهنی است.
و تا زمانی که این الگو در اپوزیسیون نقد نشود،
هر تغییری میتواند فقط بازتولید همان زندان، با دیوارهایی تازه باشد.
دموکراسی از نفی رژیم اسلامی بهتنهایی زاده نمیشود.
دموکراسی از تمرین دموکراسی متولد میشود:
از تحمل مخالف، از نهادسازی، از شفافیت، از پذیرش خطا و محدود کردن قدرت.
اگر اپوزیسیون امروز، تمرینی برای فردای ایران است،
پس پیش از فروپاشی رژیم، باید از خودش آغاز کند.
شاید این سختترین نبرد باشد،
اما بیتردید، حیاتیترین آن است.
رم ایتالیا






