زمان رهائی فرا رسیده است!

زمانی بر این باور بودم که براندازی نظام ولایت تنها از مسیر رهایی از یوغ الله ممکن است. امروز نیز، با وجود تأملات و تجربه‌های بسیار، همچنان به این باور پایبندم؛ با این تفاوت که اکنون آن را روشن‌تر و دقیق‌تر بیان می‌کنم. مقصود من نفی ایمان یا اعتقاد فردی نیست، زیرا هر انسان آزاد است خدایی را که می‌خواهد بپذیرد یا نپذیرد. سخن بر سر جامعه است، نه فرد. تا هنگامی که جامعه خود را از سلطه امر مقدس و اقتدار الهی رها نسازد، دستیابی به آزادی، چه در مقام فرد و چه در مقام ملت، دشوار خواهد بود.

از نخستین سال‌های زندگی، مفهوم الله در ذهن ما جای می‌گیرد. به ما می‌آموزند که او «بخشنده» و «مهربان» است و این صفات را هر روز در دعاها و عبادت‌های خود تکرار می‌کنیم. اما در همان حال، از ما خواسته می‌شود که در برابر او تسلیم باشیم، فرمان ببریم و از احکامش سرپیچی نکنیم. بدین‌ترتیب، رابطه انسان با خدا بیش از آنکه بر آزادی و انتخاب استوار باشد، بر اطاعت و فرمانبری بنا می‌شود.

مؤمن باور دارد که اگر زندگی خود را بر اساس احکام الهی تنظیم کند، در جهان دیگر پاداش خواهد گرفت و به بهشت راه خواهد یافت. این، تا زمانی که در قلمرو وجدان و انتخاب شخصی باقی بماند، امری خصوصی است و کسی را به پذیرش آن نمی‌توان واداشت. ایمان، هنگامی که آزادانه برگزیده شود، به حوزه زندگی فردی تعلق دارد، نه به عرصه قدرت سیاسی.

اما پس از فروپاشی نظام شاهنشاهی، این وضعیت دگرگون شد. الله دیگر تنها خدای مؤمنان نبود، بلکه به سرچشمه مشروعیت حکومت تبدیل گردید. جامعه‌ای که پیش‌تر بر محور اقتدار شاه سازمان یافته بود، اکنون بر محور اراده الهی سامان می‌یافت؛ اراده‌ای که گفته می‌شد در وجود فقیه جامع‌الشرایط تجسم یافته است. بدین‌سان، قدرت سیاسی از اراده شاه به اراده خدا انتقال یافت؛ اراده‌ای که تفسیر و اجرای آن در اختیار ولی‌فقیه قرار گرفت.

اکنون که به گذشته می‌نگریم، شاید لازم باشد تاریخ معاصر ایران را از منظری دیگر بخوانیم. انقلاب تنها به جابه‌جایی یک نظام سیاسی نیانجامید، بلکه نوع تازه‌ای از حکومت را پدید آورد؛ حکومتی که مشروعیت خود را نه از مردم، نه از سنت سلطنت، بلکه از خدا می‌گرفت. حتی در اروپای قرون وسطی نیز، با وجود نفوذ گسترده کلیسا، این پادشاه بود که قدرت اجرایی را در اختیار داشت، هرچند برای مشروعیت خود به تأیید پاپ نیازمند بود. اما در جمهوری اسلامی، برای نخستین بار در تاریخ ایران، یک فقیه مستقیماً در رأس هرم قدرت سیاسی قرار گرفت و اقتدار دینی و اقتدار سیاسی در وجود یک شخص به هم پیوست.

جامعه ایران در آغاز انقلاب، با امید دستیابی به عدالت، استقلال و کرامت، از شعار «اسلام ناب محمدی» استقبال کرد. بسیاری می‌پنداشتند که بازگشت به دین، راه رهایی از فساد، وابستگی و استبداد خواهد بود. اما دیری نپایید که دینداری از یک انتخاب فردی به تکلیفی حکومتی تبدیل شد. حکومت کوشید همه عرصه‌های زندگی را زیر نظارت خود بگیرد؛ از پوشش و روابط اجتماعی گرفته تا خوردن، نوشیدن و شیوه زیستن.

اجرای چنین سیاستی مستلزم ایجاد دستگاهی عظیم از نهادهای نظارتی، انتظامی و قضایی بود. تحمیل حجاب اجباری، جداسازی جنسیتی، ممنوعیت مصرف مشروبات الکلی و نظارت بر رفتار شهروندان، همگی هزینه‌های سنگین انسانی، اقتصادی و سیاسی بر جامعه تحمیل کردند. با وجود این، حکومت هرگز نتوانست این الگوی مطلوب خود را به طور کامل بر جامعه حاکم سازد. از همان سال‌های نخست، اشکال گوناگون مقاومت اجتماعی پدیدار شد؛ مقاومتی که گاه آشکار و گاه پنهان بود، اما هیچ‌گاه متوقف نشد. اکنون با پیوستن ولایت فقیه، آخوند خامنه ای، زمان رهائی فرا رسیده است.

https://firoznodjomi.blogspot.com

fmonjem@gmail.com