
رکسانا حمیدی :
با گذشت چهل و هفت سال از عمر جمهوری اسلامی و با نگاهی دیگر به روزهای اول این حکومت، شاید به این نتیجه برسیم که بسیاری از عملکردها، باورها، سیاست گذاری ها و قوانینی که بر ایران حاکم شد از همان ابتدا آگاهانه انتخاب شده بود و از آغاز تا کنون به آنها عمل شده است. به عنوان مثال مخالفت با آزادی های اجتماعی، سرکوب زنان، تصویب قوانین متعدد و تبعیض آمیز علیه حقوق اجتماعی و سیاسی، نفرت از ملی گرایی، مخالفت با هنر و ادبیات و رفاه و شادمانی و پیشرفت به شدت از ابتدا وجود داشت. در واقع، اگر امروز ظاهرا فضای اجتماعی برای زنان کمی بازتر به نظر می رسد، به سبب ضرورت تغییر یا رافتی در نگرش آنان نیست؛ بلکه برآمده از موضع ضعف و نمایشی است که به آن احتیاج دارند.
در میانه دهه شصت زمزمه هایی در بین مردم به راه انداخته بودند که اگر مثلا هاشمی رفسنجانی روی کار بیاید، به زنان اجازه پوشیدن کت و دامن و روسری به جای لباسهای متحدالشکل اجباری داده می شود. اما چنانکه دیدیم تا همین سال 1401 کمترین تخفیف، نسبت به موضوع حجاب وجود نداشت و اگر امروز زنان در ملاعام بی حجاب تردد می کنند، به معنای کمترین تغییری در قوانین یا نگرش حاکمیت نیست. حتی میتوان گفت در این کارزار بقای رژیم، حضور زنان بی حجاب در عرصه عمومی یا تظاهرات حکومتی، نه تنها برای تکمیل سیرک دولتی است که برای القای این تفکر است که در ایران برخلاف تبلیغ معاندان، رخدادهایی در حال شکل گیری است.
چنان که پیداست ساختار توتالیتر با عناصر روایت و نمایش کار دارد اما تغییر در کار او نیست. تغییر در ساختار بسته رژیم های توتالیتر بخصوص از نوع مذهبی اش، حکم خودکشی برای آنها دارد. از مارکس جمله معروفی نقل می شود که هر آنچه سخت و استوار است، دود میشود و به هوا میرود. این سرانجام تمامی این دست حکومتهاست. اما آنچه در رژیم جمهوری اسلامی از همان ابتدا مورد توجه بود، توجه به “روایت” است. امری که از همان ابتدا در بسته بندی ایدئولوژی این رژیم مورد توجه قرار داشت.
می دانیم که روایت، از جایگاه مهمی در ساختار شیعه برخوردار است. شیعه جز قرآن و سنت پیامبر مثل دیگر مذاهب دین اسلام، به روایات دوازده امام باور دارد. کتاب های مذهبی شیعیان از جمله کتب اربعه شیعه که توسط سه راوی حدیث یعنی شیخ صدوق، کلینی و شیخ طوسی گردآوری و تدوین شده اند، به بازگویی و روایت سخنان امامان از زبان دیگران تمرکز دارند. در واقع ذکر خاطره ای و نامی و سخنی از زبان کسی دیگر در بازنمایی روایتها اهمیت پیدا می کند و این امر در رژیم اسلامی مثل دستورالعملی آشنا به نظر می رسد. بعد از روی کار آمدن ملایان، پاک سازی دانشگاه ها و ادارات و تمامی عرصه ها از نیروهای ملی و متخصص و جایگزینی آنها با عناصر انقلابی و در ادامه، حذف و زندان و تبعید گروه کثیری از مردم و نیروهای مخالف در دهه شصت و هفتاد خورشیدی در دستور کار قرار گرفت. همچنان که در زمینه مسایل فرهنگی و ادبی و هنری جریان سانسور و مهندسی افکار عمومی به صورت نظام مند فراگیر شد: از بی توجهی به شاهنامه به عنوان نماد ملی و ایرانگرایی گرفته تا استخراج مفاهیم عرفانی برای هر بیت از اشعار حافظ تا گشایش مراکز شبه هنری ایدئولوژیک مانند “سوره” برای تولید هنر و ادبیات ارزشی و موارد دیگر. گرچه در نهایت با این کارها نتوانستند چندان تاثیری بر ذهن مخاطب داشته باشند. رژیم توتالیتر یا به قول واسلاو هاول پساتوتالیتر نیاز دارد تا مراکز و مفاهیم و روایتهای آشکار و پنهان خود را بسازد و دیگران را حتی با سرکوب یا در خاموشی همراه نشان دهد. از این رو، در دهه هشتاد بر فعالیتهای فرهنگی جناحهای وابسته به اصلاحات سرمایه گذاری های کلانی شد؛ نویسندگان و هنرمندان و دانشگاهیانی غیرسیاسی پرورده شدند و آنها نیز به طمع منافع مادی و جاه طلبی در حکم ویترینی برای روایت سازیهای جدید بودند؛ آنچنانکه مورد نیاز حاکمیت بود. اختصاص بودجه های هنگفت در عرصه فرهنگ و هنر و تولید انبوه نامها و کتابها و فیلمها برای غلبه روایت رسمی و حکومتی، رویه دیگری بود برای به سایه بردن روایتهای مستقل و معترض و حقیقت جو. این گونه روایتها البته برای عادی سازی مصایب تا مدتی اثر میگذاشتند اما در نهایت فیلمهای مردم فقیر و امنیتی های ثروتمند در سناریوهای سفارشی امنیتی و جوایز سفارشی کن و اسکار و ونیز همیشه تسکین بخش نبودند یا انتشار محدود کتاب هایی با صحنه های اروتیک و جوایز متعدد برای آنها، سوپاپ هایی کم جان محسوب می شدند. همچنان که وعده های ارزانی و رشد صادرات و واردات برای نجات مردم و سیاه بازی دعواهای جناحی از حد فک درمانی بیشتر پیش نمی رفت. مردم ایران زندگی دیگرگونه ای را به یاد می آوردند و در خاطرات و خوانده ها تجربه دیگری را سراغ داشتند. پس هر چند سال یک بار اعتصابها و اعتراضات گوشه و کنار دست به دست هم می داد و بزرگتر می شد. وقایع اجتماعی و اعتراضات و عریض شدن کارنامه خشونت و خرابی رژیم و کوچ های اجباری و استیصال همگانی باید به گونه دیگری ثبت و ضبط می شد، چراکه روایتها جرات و جسارت میزایند یا باعث نومیدی می شوند. نمایش و روایت سازی یک زندگی معمولی، عادی سازی بدبختی آن هم برای مردمانی پیچیده در رنجهای متکثر شاید برای گروهی درآمد و امکاناتی داشت، اما برای چندین میلیون زیر فقر عامدانه و تبعیض گسترده و آرزومند به حد بقا، مثل تیر خلاصی به رویاها و امیدهایشان بود.
به خاطر دارم در برخی رمانهای سفارشی میانه دهه نود این گونه روایت ها ترویج می شدکه شخصیت اصلی داستان به خارج کشور می رود، در آنجا ایرانیان تبعیدی را غرق در افسردگی و بیچارگی توصیف میکند و در پایان راوی به این نتیجه می رسید که باید به وطن بازگشت و حاضر به تحمل غربت نشد. جالب اینجا بود که این نویسندگان و یا این آثار، اغلب مورد حمایت جناحی از حکومت یعنی اکثرا اصلاح طلبان قرار میگرفتند. برای بسیاری از این نویسندگان هرسال این امکان فراهم می شد که در چارچوب سفرهای پر هزینه به کشورهای مختلف برای تبلیغ آثارشان بروند و در داخل کشور صاحب مراکز هنری خاصی بشوند. در حالیکه افراد مستعد و کوشا که حاضر به همکاری در تولید روایتهای رژیم نبودند، در انزوا و تنگدستی به سر می بردند. نامهای محدود و تکراری باید همیشه مطرح می شدند و برگزاری جلسات فرهنگی باید فقط با صلاحدید و همکاری با نیروهای امنیتی انجام می شد.
رژیم توتالیتر نیاز دارد تا عادی باشد و حافظه ها را مدیریت کند. باید خاطرات مردم شستشو داده شود، باید مردم فکر کنند همه چیز اتفاقی است و نه حساب شده. باید روایتهای مشابه چنان تکرار شوند گه اگر کسی روایت شخصی و متفاوت خود را بگوید، دیگران با چشم انکار به او و کارهایش بنگرند. این نکته را من در خارج از کشور در گفتگو با برخی به اصطلاح اهالی فرهنگ و اپوزیسیون دریافتم که آنان علی رغم انتظار در چارچوب گفتمان مسلط رژیم به پدیده های اجتماعی یا افراد می نگرند حتی برخی از آنان به اسم جامعه شناس حاضر نبودند از بحث توتالیتاریسم یا پساتوتالیتر برای تبیین وضعیت حاکم بر جمهوری اسلامی استفاده کنند. یا وقتی درباره روایت صحبت می شود برخی با چند لقلقه زبانی خود را مسلط به این مباحث نشان می دهند و بی آنکه مطالعه ای داشته باشند، بسیار سطحی در این باره سخن میگویند. این همان چیزی است که در بحث حافظه رسمی و حافظه فرهنگی امروزه مورد توجه بسیار است و خصوصا برای موضوعات ایران و بیداری و ادراک جمعی بسیار اهمیت و کاربرد دارد.
چندی پیش شهرنوش پارسی پور داستان نویس و مترجم در تبعید درگذشت. اگرچه در این اواخر وی در گفتگویی با مجله حکومتی تجربه که در داخل ایران منتشر می شود، از کلمه مهاجرت بجای تبعید برای توصیف وضعیت خود و آثار منتشر شده ایرانیان در خارج از کشور استفاده کرد. کسی که بارها طعم زندان و ممنوع کاری و مکافات بسیار را در همین رژیم چشیده بود اما احتمالا بنا به داشتن منافع خاصی، در برابر قتل عام ده ها هزار ایرانی خاموش ماند ولی در عوض به کسانی که خواهان اخراج فاطمه لاریجانی دختر علی لاریجانی از امریکا بودند، با تندی بسیار حمله کرد. حتی او بارها با گفتن یک جمله کلیشه ای که من با حکومت مخالفم، از موضع رژیم در برابر حمله اسراییل و امریکا دفاع کرد و در این اواخر از تیم فوتبال حکومت با ادبیات مدافعان رژیم حمایت کرد.
حکومتهای توتالیتر مذهبی با بهره گیری از روایتهای انبوه از قلم و زبان افراد متفاوت به مهندسی حافظه می پردازد. بازشویی و بازتولید حافظه جمعی جدید؛ چراکه بقول پل ریکور فراموشی تحمیل شده اغلب نه با سکوت بلکه با پر حرفی و تکرار یک روایت رسمی اتفاق می افتد.







