
ترجمهی علی حسین نژاد :
نقل و ترجمه با خلاصه از: سايت پژوهشی مصری «تکوین»
نگاهی به اندیشههای دکتر فؤاد زکریا
فیلسوف و اندیشمند سکولار معاصر مصری
سایت مؤسسهی بازسازی اندیشهی عرب (احیای اندیشهی سکولاریسم و مدرنیته در کشورهای عربی با نویسندگان و اساتیدی از مصر و دیگر کشورهای عربی)
تحقیق و نوشتهی: دکتر مصطفی دحمانی (پژوهشگر و نویسندهی مصری)
وقتی نوشتههای فؤاد زکریا (۱۹۲۵-۲۰۱۰) را میخوانیم – اندیشمندی که به نسل سوم روشنفکران نهضت (ترقیخواهی) عربی تعلق داشت – درمییابیم که او در فضایی پرورش یافت که آزادی فکری و سیاسی در آن تا حدودی وجود داشت، هرچند هنوز دیوارهای جزماندیشی محکم و استوار پابرجا بودند؛ ولی در همین فضای آزادی یا لیبرالی نسبی بود که کتابهایی مثل «نگاهی به شعر قبل از اسلام» و«اسلام و پایههای حکمرانی» و«چرا من خداناباور هستم؟» و «از اینجا آغاز کنیم» منتشر شدند. و نیز در همین دوره وجود آزادی نسبی بود که جریانهایی همچون «اخوان المسلمین» و «حزب کمونیست مصر» هم به ظهور پیوستند. این فضا از انقلاب ۱۹۱۹ مصر آغاز شد و تا کودتای ۱۹۵۲ ادامه یافت یعنی نسلی که به نسل دوم پیوند خورد و حاصل این پیوند، اندیشمندانی چون احمد لطفي سید (۱۸۷۲–۱۹۶۳)، سلامه موسی (۱۸۸۸–۱۹۵۶) و طه حسین (۱۸۸۹–۱۹۷۳) بودند.
زکریا در پیوند با این نسل، اندیشهی لیبرالی را از آنان گرفت، و بوسیلهی آنان با فلسفه روشنفکری و روشنگری آشنا شد و روحیه خردگرایانه و انتقادی را در خود پرورش داد. هر دو نسل یک درد مشترک داشتند: انحطاط و عقبماندگی. دغدغهی اصلیشان یافتن راز پیشرفت و کشف شروط ترقی بود؛ درست مانند اندیشمندان اسلامی عصر نهضت عربی سده نوزدهم که از زاویهای دیگر و با عینکی متفاوت در جستجوی راهها و اصول پیشرفت بودند و پرسش اصلی آنها این بود که: «چگونه میتوانیم پیشرفت کنیم؟» یا به عبارتی دیگر: «پیشرفت چه راهها و اصولی دارد؟».
آنچه محرّک اصلی نقدهای دولایهای فؤاد زکریا بود، این واقعیت است که رژیمهای استبدادی حاکم بر منطقهی عربی از شمال آفریقا تا خاورمیانه از نیمهی قرن بیستم تا سال 1989 در طرز فکر و بویژه در یک مورد مشخص یعنی اعتقاد به اینکه حقیقت مطلق پیش آنها است، شباهت زیادی به گروههای سیاسی مذهبی دارند؛ همچنین این شباهت در رابطه با سلطهجویی و هژمونی طلبی یا توتالیتاریسم سیاسی هم وجود دارد زیرا رژیمهای استبدادی حاکم، دشمنان سیاسی خودشان را خائن و ستون پنجم و مزدوران استعمار و صهیونیسم قلمداد میکنند و اسلامیها هم مخالفان عقیدتی خودشان را کافر یا زندیق و مرتد یا صلیبی یا ماسونی یا صهیونیست و خلاصه دشمن سرسخت اسلام و مسلمانان میدانند.
طبیعی است که این باور به داشتن حقیقت مطلق به سرعت به یک ایدئولوژی تمامیتخواه (توتالیتاریسم) تبدیل میشود؛ ایدئولوژیی که قطعاً نه فقط قدرت سیاسی، بلکه قدرت اقتصادی و نیروی نظامی یعنی سلاح را هم در انحصار خود میگیرد. چنین ایدئولوژیی وقتی به قدرت میرسد، در نخستین سیاست خود، دولت را به یک قدرت سرکوبگر و یک رژیم دیکتاتوری تبدیل میکند که مخالفان سیاسی خود را حذف کرده و جامعهی مدنی را نابود میسازد و با مردم به عنوان «رعیت» برخورد میکند، و خود را «قَیّم» و «وصی» ملت دانسته و ملت را کودک صغیری میشمارد که منافع خودش را تشخیص نمیدهد و هنوز خام و بیتجربه است!! و این او است که به همهی امور و اوضاع شناخت دارد و منافع مردم را بهتر از آنها تشخیص میدهد و گویی به افراد و احزاب و گروههای مردم میگوید: «من به امور دنیای شما بهتر از شما واقف هستم»!! و خلاصه، این دولت است که باید از گهواره تا گور زندگی آنها را اداره کرده و به رتق و فتق امور آنها بپردازد!
به این ترتیب، از زمان شکلگیری سیستم دولت ملی در جهان عرب در دهه ۱۹۲۰ در سوریه، عراق و مصر دولت به جای «دولت-ملت»، «دولت-مادر» میشود.
در واقع، این نوع از دولتها، به دلیل ساختار سیاسی سلطهجویانه و نظام استبدادی/دیکتاتوری، دارای یک ترکیب اجتماعی/سنتی و ساختار اقتصادی شکننده (اقتصاد معیشتی) هستند. به عبارت دیگر، دولت در جهان عرب، دولت سلطهجو (حاکم مطلق) بوده و میباشد، یعنی دولت حاکم فردی که هر چه میخواهد تصمیم میگیرد و انجام میدهد، دولتی که در آن هیچ صدایی بالاتر از صدای شخص حاکم و هیچ سخنی بالاتر از سخنان فقها و روحانیون شخص حاکم و هیچ سیاستی جز سیاست حزب حاکم و هیچ نظری جز نظر نخبگان فکری رژیم و هیچ رسانه یا مطبوعاتی جز رسانه و مطبوعات رئیس جمهور، پادشاه و امیر وجود ندارد. همهی اینها فقط متعلق به یک جامعه پیشاسرمایهداری است که هنوز هم توسط سازمانهای اجتماعی قبیلهای و طایفهای اداره میشود. در این نوع دولتها و جوامع، کار کشور ناگزیر به نقطهای ختم میشود که تنها صدایی که شنیده میشود صدای انفجارها است و تصاویری در آنها جز تصاویر تفرقه و تجزیه ملت واحد دیده نمیشود.
اما به گفتهی فواد زکریا، بارزترین شباهت بین دولت نظامی و گروههای اسلام سیاسی این است که هر دو به طور جداییناپذیری دین و سیاست را به هم پیوند میدهند. دقیقتر بگوییم، هر دو از دین برای تحقق بخشیدن به اهداف سیاسی خود بسیار بیشتر از ترویج اعتقادات مذهبی تلاش می کنند، بلکه اساسا این اعتقادات را تخریب میکنند، تا جایی که این گروههای بنیادگرا با دین اسلام یکی میشوند یعنی میگویند که اسلام همین است که ما هستیم یعنی دین و اندیشهی دینی یکی میشوند؛ بنابراین، هر کسی که از این گروهها انتقاد کند، از دین اسلام انتقاد میکند و هر کسی که از دین اسلام انتقاد کند، از این گروهها انتقاد میکند.
فؤاد زکریا معتقد است که «یک اصل اساسی بر گفتمان دینی یا به اصطلاح “احیای مذهب” حاکم است و آن اصل یا تئوری توطئه است یعنی مبتنی بر ایمان مطلق به نظریههای توطئه و دسیسهها میباشد. آنها میگویند که هر چه در جهان عربی-اسلامی اتفاق افتاده و میافتد، یک توطئه و دسیسه است وهمهی پدیدهها و رویدادها و همهی ایدهها، بیانیهها و ایدئولوژیهایی که منتشر و پخش میشوند، توطئه هستند، بنابراین جنگهای داخلی توسط دستهای خارجی هدایت میشوند و در پشت اختلافات و تنشهای اجتماعی مانند اعتصابات و تظاهرات حتما دست تعدادی عناصر نفوذی پنهان است و درگیری سیاسی در جهان عرب بین حکومتها و مخالفان، توطئههایی هستند که در خارج و در غرب چیده شده و از آنجا هدایت میشود. نیازی به توضیح طولانی نداریم تا بگوییم که تمام نوشتهها و نشریات گفتمان دینی رسمی و غیررسمی از توطئه صحبت میکنند و هر آنچه را که بر مسلمانان گذشته و میگذرد، به توطئه نسبت میدهند. در این زمینه، فؤاد زکریا میگوید که ایدهی غالب در نوشتهها و گفتمانهای ایدئولوژیک و سیاسی اسلامگرایان، ایده یا به عبارت دقیقتر، نظریه توطئه است. به همین گونه، آنها همهی پدیدههای تاریخی، فرهنگی و سیاسی جهانی و حتی علمی را ناشی از توطئه میدانند و همچنین همهی فجایع، مصیبتها و بدبختیهایی را که در اطراف ما رخ میدهد، یک توطئه میدانند، حتی اگر این فجایع و بدبختیها به دست خود ما به وجود آمده و علل و عوامل داخلی داشته باشند، بنابراین در پشت هر پدیدهای که این جریانها در پی مبارزه با آن هستند، یک توطئهی صلیبی، استعماری، صهیونیستی یهودی، ماسونی یا شرقشناسی غربیها خوابیده است و از نظر آنها، همهی این طرفها در کمین اسلام نشسته و منتظر فرصتی برای نابودی اسلام هستند و بلکه نوشتههای آنها در موارد متعددی چنین وانمود میکنند که همهی عناصر وابسته به طرفهای مذکور هیچ کاری جز توطئه علیه اسلام و مسلمانان ندارند…».
خلاصه اینکه، یکی از اصول ثابت تفکر اسلامی معاصر، نگریستن به همه چیز، همه رویدادها، همه ایدهها و حتی برخی علوم و دانشها به عنوان یک توطئه است، به خصوص اگر منبع آنها خارجی باشد و به ویژه اگر از غرب و جهان مسیحیت یعنی از دیار کفر آمده باشند. بنابراین، هر کسی که از این ایدههای غربگرایانه در داخل کشور حمایت کند، عامل و همدست این توطئه است. وقتی صحبت از ایدههای «وارداتی» و رویکردها و نظریههای علمی، فکری و فلسفی «بیگانه یا از خارج آمده» میشود، شدت اتهامات افزایش مییابد و تا حد متهم کردن به خیانت میرسد. همه اینها ذیل شعار ترسناک «تهاجم فرهنگی» قرار میگیرد.
راه حلّ، سکولاریسم است
ویژگی روش فؤاد زکریا در دفاع از سکولاریسم، پاسخ به مخالفان سکولاریسم، ردّ استدلالهای آنها، نقد ایدههای آنها و افشای مغالطهها و سفسطههای آنها میباشد. ولی، این بار، در سطح متفاوتی از بحث، او از پاسخ دادن و ردّ کردن فراتر میرود و بلکه به اثبات این موضوع میپردازد که سکولاریسم یک ضرورت اجتماعی و سیاسی برای جوامع عربی-اسلامی در یک دورهی تاریخی حساس یعنی پایان قرن بیستم و آغاز قرن بیست و یکم است. به عبارت دیگر، او در این روش، از نفی به اثبات میرسد یعنی از ردّ اتهامات وارده به سکولاریسم به اثبات این امر میپردازد که سکولاریسم یک ضرورت تمدنی (عصر جدید) است، یعنی مسئله مرگ و زندگی است، زیرا اگر این جوامع بر پیوند دین و سیاست از یک سو و یکی شدن دین و دولت از سوی دیگر اصرار ورزند، ممکن است با عواقب وخیمی روبرو شوند. از این رو، فؤاد زکریا معتقد است که فراخوان به سکولاریسم و ترویج آن در این شرایط حساس تاریخی، یک سرگرمی یا تفریح روشنفکرانه نیست، بلکه در هر دو سطح اجتماعی و سیاسی یک فراخوان بسیار بجا و موجّه میباشد.
از جملهی این دلایل بجا و موجّه بودن ترویج سکولاریسم در جوامع ما، به پدیدهی سیاسی کردن دین در جوامع عربی-اسلامی اشاره میکنیم، پدیدهای که از آغاز دهه 1970 با سرعت فزاینده و شتابندهای گسترش یافته و مییابد و در همین حال جایگاه سیاستمداران و روشنفکرانی که زمانی شعار «هیچ سیاستی در دین و هیچ دینی در سیاست نیست» را میدادند، افت کرده است، زیرا دین و سیاست دو خط موازی هستند که هرگز به هم نمیرسند. همزمان، تعداد کسانی که به این باور رسیدهاند که حذف دین از زندگی سیاسی، جایگاه دین را در جامعه تضعیف میکند، افزایش یافته است. این امر به دلیل فروپاشی نظام آموزشی، افول استانداردهای فرهنگی و شیوع جهل مقدس در جوامع عربی است. بدون شک، گروههای اسلامگرای سیاسی نقش قابل توجهی در تثبیت این ایده داشتهاند که اسلام هم دین و هم دولت است بنابراین، لازم است که دین در سیاست و سیاست در دین دخالت کند. واضح است که موج بنیادگرایی، فضای خشونت و تروریسم، استبداد سیاسی، بیعدالتی و ستم و سرکوب اجتماعی و بیسوادی فرهنگی، همگی به پیشبرد پروژه «سیاسی کردن دین و دینی کردن سیاست» کمک کردهاند. از این رو، برای بخشهای وسیعی از مردم قابل قبول شده است که بگویند دین اسلام یک نظام اجتماعی و سیاسی جامع و کامل است. به عبارت دیگر، ایدئولوژی بنیادگرا، یک ایدئولوژی تمامیتخواه، برای همه قابل قبول و موجّه شده است. میدانیم که ایدئولوژی بنیادگرای تمامیتخواه مبتنی بر یک مرجع قدرت مذهبی و در نتیجه بر اصول و افکار ثابت لا یتغیر و مطلق استوار است. اصلا خود دین، در ذات و ماهیتش بر اصول ثابت، مونیسم یا تک اندیشی، عدم تغییر و مطلقیت مبتنی است. ولی، نباید فراموش کنیم که هیچ دینی نمیتواند واقعاً وجود داشته باشد مگر اینکه ارزشهای اخلاقی والا را در بر بگیرد. از سوی دیگر، سیاست، هنر ممکنات است که تنوع و تفاوت را میپذیرد. سیاست همچنین قابل تغییر است و به معیارهای اخلاقی محدود نمیشود. در نتیجه، ورود دین به حوزهی سیاست آسیبهای جدی بر خود دین وارد میکند، زیرا ما امر مقدس را از قلمرو تعالی معنوی و آرمانگرایی اخلاقی دور و بیرون کرده و آن را به امور دنیوی و زمینی وارد میکنیم که پر از دسیسهها، توطئهها، معاملات پشت پرده و نقشهها و شکستها میباشد. همچنین پیوند دادن سیاست به دین، سیاست را هم کاملاً فلج خواهد کرد، زیرا ما با این کار یک امر نسبی (سیاست) را به یک امر مطلق (دین)، یک امر غیبی را به یک امر واقعی و یک امر مقدس و اخروی را به یک امر دنیوی و مادّی پیوند زدهایم.
بنابراین، نتیجه میگیریم که سیاسی کردن دین یا دینی کردن سیاست، جوامع را به فلج کامل، ناتوانی در تفکر و نوآوری، احساس حقارت، خودکمبینی و عدم اعتماد به نفس سوق میدهد و این همان وضعیت جوامع عربی-اسلامی امروز است. از سوی دیگر سیاسی کردن دین و دینی کردن سیاست، راه را برای یک نظام سیاسی تمامیتخواه و اقتدارگرا و به وجود آمدن خطرناکترین نوع استبداد یعنی استبداد دینی هموار میسازد، نه تنها به این دلیل که چنین نظام سیاسی مذهبی، آزادیهای اساسی را سرکوب و ذهن انسان را تحقیر میکند، بلکه به این دلیل که یک نظام فاشیستی تمامعیار (فاشیسم مذهبی) است که هر کسی را که با آن مخالف باشد یا فقط در مخالفت با آن حرفی بزند یا بنویسد حذف فیزیکی میکند؛ بله اینها همان قوانین و اصول حکومت در یک دولت دینی هستند. در حالیکه دولت سکولار، دولت آزادیها و حقوق است. تجربهی تاریخی ثابت کرده است که جوامع سکولار در درجه اول از نظر آزادی عقیده، دموکراتیکترین و بنابراین آزادترین جوامع هستند و آنها صرف نظر از باورهای مذهبی یا غیرمذهبیشان، محترمترین انسانها هستند. یک نظام سکولار، بیشترین حمایت را از حقوق بشر، از جمله حق باور داشتن یا نداشتن، و بیشترین مدارا را در بین همه ادیان و باورها به عمل میآورد.
اینها خطوط کلی نوشتههای فیلسوف عرب، فؤاد زکریا، در دفاع از سکولاریسم میباشند.
وی با آنکه در این نوشتهها با انتقاد از مخالفینش، از موضع خود دفاع کرده است ولی نتوانسته جایگزینی فکری، فلسفی و نظری مناسبی برای سیاست، جامعه و وضعیت فعلی عرب ارائه دهد؛ چرا که گفتمان سکولار معاصر عرب – از جمله گفتمان فؤاد زکریا – یک گفتمان تدافعی است که پس از فراگیر شدن گفتمان بنیادگرایی مذهبی، از عرصهی باقیماندهی خود در حوزهی سیاسی/فرهنگی دفاع میکند. گفتمان سکولاریستی مذکور از این ایده دفاع میکند که سکولاریسم با دین دشمنی ندارد بلکه به عنوان راه حلی برای مشکل دستکاری یا بازی با دین مطرح شده است، گفتمانی که باید روزانه ثابت کند که از اتهامات الحاد، کفر و و بیدینی که علیه آن مطرح میشود، مبرّا است. از این رو، گفتمان سکولار عرب غالبا لحن دفاع از خود و توجیه خود و توجیه حضور و بقای خود و اثبات اصالت خود دارد و این دفاع و این توجیه هم تنها با ورود به بحث و جدل با گفتمانی که ابتدا ایدهی جدایی دین از سیاست و سپس جدایی دین از دولت را رد میکند، صورت خواهد گرفت که با این کار هم، خود را در یک چارچوب بحث و جدل زندانی کرده است.
نیازی به توضیح نیست که بحث و جدل، موجب به وجود آمدن یک نظریه سیاسی که امور مذهبی را از امور سیاسی جدا کند، نیازهای اجتماعی و سیاسی را بیان کرده و معضلات ناشی از بنیادگرایی مذهبی را حل کند، نمیشود. علاوه بر این، گفتمان جدلی یا بحث و مناظره، اغلب در دام بحث در مورد بدیهیات و توضیح واضحات میافتد. همچنین این نوع بحث و گفتگوها یا مناظرهها نه یک اندیشهی نظری عمیقی ایجاد میکند و نه یک گفتمان سکولار مبتنی بر اصول منطقی محکم و قوی با پایههای علمی واقعی و معتبر پدید میآورد.







