
بیژن خلیلی مدیر و موسس شرکت کتاب :
یازدهم ژانویه ۲۰۲۶ در تجمع و راهپیمایی لس آنجلس در پشتیبانی از خیزش ملی ایرانیان در داخل ایران، من نیز یکی از هزاران شرکت کننده بودم و این جا دیدگاههای خودم را در چند مقاله برای نشر می نویسم.
در این راهپیمایی بخشی از هواداران شاهزاده، شعار « king Reza Pahlavi» را در جای جای این تظاهرات تکرار می کردند. در این نوشتار تلاش می کنم نمونه های تاریخی و واکنش مردم و رهبران را در این زمینه بازتاب دهم.
در تاریخ سیاست مدرن، بارها دیده شده است که رهبران سیاسی یا نمادین، آگاهانه و صریحا از هواداران خود خواستهاند از بهکاربردن القاب و عناوینی که بوی سلطنت، قدیسسازی یا قدرت مطلق میدهد پرهیز کنند، اما بخشی از پایگاه اجتماعی آنان، به دلایل روانی، تاریخی یا سیاسی، این توصیه را نادیده گرفته است. این شکاف میان خواست رهبر و رفتار هواداران، پدیدهای شناختهشده و قابلتحلیل در علوم سیاسی و جامعهشناسی قدرت است.
یکی از شناختهشدهترین نمونهها جورج واشنگتن است. پس از استقلال ایالات متحده، پیشنهادهایی جدی در محافل نخبگانی مطرح شد که او بهعنوان پادشاه یا دستکم با عناوینی سلطنتگونه خطاب شود. واشنگتن این ایده را خطری برای ماهیت جمهوری نوپای آمریکا میدانست و قاطعانه آن را رد کرد. با این حال، در افکار عمومی و حتی در برخی نوشتهها، او بهطور غیررسمی «پدر ملت» یا «پادشاه نانوشته» نامیده میشد. واشنگتن بهدرستی دریافته بود که حتی بازی با واژهها میتواند راه را برای بازتولید ذهنیت سلطنتی هموار کند.
نلسون ماندلا نیز نمونهای روشن از این پدیده است. او بارها تأکید کرد که نه منجی است و نه قدیس، بلکه سیاستمداری است که در چارچوب یک مبارزه جمعی عمل کرده است. با وجود این، بخشی از هوادارانش او را «قدیس ماندلا» یا «نجاتدهنده ملت» نامیدند. این قدیسسازی، اگرچه از سر احترام بود، اما بعدها به ابزاری برای نقد جنبش ضدآپارتاید تبدیل شد و برخی منتقدان، آن را نشانهای از شخصپرستی دانستند.
در ترکیه، مصطفی کمال آتاتورک در سالهای نخستین فعالیت سیاسی خود، خود را بیش از هر چیز یک نظامی و اصلاحطلب میدانست. با این حال، هوادارانش خیلی زود پیش از آنکه نام «آتاتورک» بهصورت رسمی تثبیت شود، او را «نجاتدهنده ملت ترک» و «رهبر ابدی» خواندند. آنچه در ابتدا یک واکنش احساسی و اجتماعی بود، بهتدریج به کیش شخصیت رسمی تبدیل شد؛ پدیدهای که حتی فراتر از نیت اولیه خود او رفت و تأثیرات بلندمدتی بر سیاست ترکیه گذاشت.
شارل دوگل در فرانسه نیز بارها تأکید میکرد که خادم جمهوری است و نه وارث سلطنت. با این وجود، بهویژه در دوره جمهوری پنجم، بسیاری از هواداران و حتی منتقدانش او را «پادشاه غیررسمی فرانسه» توصیف میکردند. این تعبیر نشان میدهد که جامعه، بهویژه در شرایط بحران، تمایل دارد قدرت را در قالب چهرهای فراتر از ساختارهای رسمی بازتعریف کند، حتی اگر خود آن چهره با چنین برداشتی موافق نباشد.
در اروپای شرقی، واتسلاو هاول نمونهای متفاوت اما مرتبط است. او از هرگونه عنوان اسطورهای یا فراتر از «رئیسجمهور موقت» پرهیز داشت و نگران بود که هیجان انقلابی به بازتولید اقتدارگرایی منجر شود. با این حال، هوادارانش او را «وجدان ملت» و «پدر دموکراسی نوین» مینامیدند؛ عناوینی که هرچند محترمانه، اما حامل بار نمادینی بودند که خود هاول نسبت به آن هشدار میداد.
مهاتما گاندی نیز هرگز با عنوان «ماهاتما» به معنای «روح بزرگ» احساس راحتی نمیکرد و آن را اغراقآمیز میدانست. با این وجود، این عنوان چنان در میان مردم ریشه دواند که عملاً نام او را برای همیشه تعریف کرد. در اینجا نیز فاصلهای معنادار میان خودتصویری رهبر و تصویر ساختهشده توسط هواداران شکل گرفت.
در مواردی دیگر، مانند آنگ سان سو چی در میانمار، قدیسسازی اولیه هواداران پیامدهای منفی جدیتری داشت. او که در ابتدا نماد دموکراسی و مقاومت مسالمتآمیز معرفی میشد، بعدها با تصمیمات سیاسی جنجالی روبهرو شد و فروپاشی تصویر اسطورهای او، ضربهای بهمراتب سنگینتر از نقد یک سیاستمدار عادی به اعتبارش وارد کرد. این تجربه نشان میدهد که اسطورهسازی، همواره ریسک فروپاشی پرهزینهتری را در پی دارد.
در مقابل این نمونهها، تاریخ معاصر نمونههایی را نیز میشناسد که بیتوجهی به عنوانسازی در نهایت به کیش شخصیت تمامعیار منجر شد؛ مانند لنین، مائو و کیم ایلسونگ. در این موارد، حتی اگر در آغاز نشانههایی از تواضع وجود داشت، رفتار هواداران و سپس ساختار قدرت، عنوانسازی را به ابزار حذف نقد و تثبیت اقتدار مطلق تبدیل کرد.
از منظر تحلیلی، نادیدهگرفتن درخواست رهبران برای پرهیز از عناوین اغراقآمیز معمولاً ریشه در سه عامل دارد: نیاز روانی جامعه به قطعیت و منجی در شرایط بحران، خلأ قدرت و هویت سیاسی، و این تصور نادرست که القاب بزرگتر الزاماً قدرت سیاسی و مشروعیت بیشتری ایجاد میکنند. تجربه تاریخی اما نشان میدهد که چنین عناوینی، بیش از آنکه به نفع رهبر یا جنبش باشند، بهانهای به دست مخالفان میدهند و هزینه سیاسی میسازند.
در این چارچوب، تأکید یک چهره سیاسی مانند شاهزاده رضا پهلوی بر پرهیز از عنوانهایی مانند «پادشاه» یا «رهبر مطلق»، نه نشانه ضعف، بلکه تلاشی آگاهانه برای حفظ امکان گذار دموکراتیک و جلوگیری از لغزش جنبش به سوی شخصپرستی است. تاریخ نشان داده است که احترام به این مرز زبانی و نمادین، اغلب به نفع مشروعیت بلندمدت یک حرکت سیاسی تمام میشود، حتی اگر بخشی از هواداران در کوتاهمدت آن را درک نکنند







