غریب مُرد. بیگانه نه! 

بیست سال از نحس‌سالِ رفتنِ غریبانه‌ی شاهنامه‌پژوه. پژوهش‌گر، مترجم و نویسنده‌ی والای ایرانی شاهرخ مسکوب گذشت.

یکی از جاسنگین‌های‌ روزگارمان بود که در سردی‌ی تلخ غربت پشتِ پیش‌خوانِ عکاسی‌ی محقرِ خواهرزاده‌اش در پاریس چانه اندخت و دق‌مرگ شد!

چند نوبت به حبس می‌شود طولانی‌ترینش پس از کودتای ۲۸ مرداد در اسفند سال ۱۳۳۳

در بخشی از کتاب خواندنی‌اش «روزها در راه» روایتی از دوران حبس دارد: «در روزهایی که در زندان زرهی زیر شکنجه بودم فقط این دو تا نگاهم می‌داشتند. یکی زنده و یکی مرده. امروز هر دوتاشان مرده‌اند. در آن روزها این‌ها وجدان مجسم من بودند که از من جدا شده بودند. هم مرا می‌پاییدند، هم دستم را می‌گرفتند. نگاهِ مادر و چشمانِ روشنِ مرتضا کیوان که در همان سال اعدام شد»

و روایتی از نیستی و مرگ:«هرچه پیش‌تر می‌روم، تنهاتر می‌شوم. گمان می‌کنم به روز واقعه باید خودم، جنازه‌ام را به گورستان برسانم. راستی مرده‌ای که جنازه‌ی خودش را به دوش بکشد، چه منظره‌ی عجیبی دارد. غریب، بیگانه!»

شاهرخِ مسکوب غریب مرد اما بیگانه نه!