
طارق حسینی :
پس بفرمود تا صدری بساختند از آن کشتگان و جامه افکندند بر پشتهایشان و هم از آن کشتگان تکیه گاه ها ساختند، بر شد بر آنجا بنشست. چون ایران بن رستم او را بر آن حال بدید و صدر او از کشتگان، باز نگرید و یاران را گفت:
می گویند اهرمن روز فرادید نیاید، اینک اهرمن فرادید آمد که اندرین هیچ شک نیست.
تاریخ سیستان
در این روزهای سیاه، بسیاری از مردم جهان خوی وحشیانهٔ خامنهای را در کنار چهرههایی چون هیتلر و پل پوت قرار میدهند؛ مقایسهای که از نظر آنان بجاست، اما با یک تفاوت مهم. هیتلر، با وجود خشونت و خونریزی گسترده در خارج از آلمان، خود را دلبستهٔ آلمان و مردمش میدانست و آنچه را سرنوشت آلمان میپنداشت، به اجرا گذاشت. در این مسیر، بخش بزرگی از جامعهٔ آلمان تا واپسین روزهای زندگیاش از او حمایت کردند. ویلیام شایرر در کتاب ظهور و سقوط رایش سوم مینویسد که حتی در زمستان سخت و پربرف سال ۱۹۴۵، پس از تسلیم آلمان و در اوج فلاکت عمومی، هنوز مردم آلمان هیتلر را ستایش میکردند.
خامنه ای رهبر آدمکشان شیعه، بار دیگر خاطرات جنایات لجام گسیخته پل پوت را در اذهان جهانی زنده کرده است. شخصیتی به همان اندازه بی فرهنگ و ناهنجار و ضد انسان.
علی خامنهای را نمیتوان صرفاً یک رهبر اقتدارگرا یا دیکتاتوری متعارف دانست، او تجسم پیوند ایدئولوژی با خشونت سازمان یافته در تاریخ معاصر ایران است. همان پیوندی که در قرن بیستم، چهرههایی چون پل پوت و دیکتاتورهای خون ریز آمریکای لاتین را ساخت، حاکمانی که قدرت را مجوز نابودی میدانستند.
خامنهای، همانند پل پوت، با مردمی که مدعی هدایتشان بود رابطهای آمیخته به سوءظن، نفرت و تحقیر داشت. هر دو، جامعه را نه مجموعهای زنده از انسانها، بلکه مادهای خام برای شکل دادن به رؤیای بیمار خود میدیدند. هر دو ویران ذهنی و فکری بودند و بوی خون آرامشان می کرد. هر دو می خواستند دنیای حقیرانه خود را بر جامعه متکثر تحمیل کنند که پل پوت، در ویرانگری عریان تر بود و خامنه ای در ویرانگری تدریجی و فرساینده بود. نتیجه در هر دو مورد یکی بود: آن
قتلعام گسترده، سرکوب بیرحمانه، و ویرانی جامعهای که قرار بود زنده و پویا باشد. هر دو، رؤیای بیمار خود را با خون مردم میساختند و انسانها را قربانی ناهنجاری خود کردند.
این نگاه خصمانه بیارتباط با موقعیت او پیش از رسیدن به قدرت نیست. خامنهای در سالهای قبل از قدرت، جایگاه اجتماعی برجستهای نداشت و در متن زندگی عمومی جامعه پذیرفته نشده بود. جامعهای که او را جدی نگرفت و به او میدان نداد، بعدها در ذهنش به جامعهای مسئله دار و ناسازگار تبدیل شد و این تجربه، حس پس زده شدن را در او شکل داد. تجربه پس زده شدن، به جای پالایش و نزدیک شدن به مردم، به کینهای خاموش انجامید، کینهای که با رسیدن به قدرت، فرصت بروز سیاسی پیدا کرد.
از این جا به بعد، رابطه او با جامعه بر پایه بیاعتمادی شکل گرفت. مردمی که زمانی او را نپذیرفته بودند، حالا باید مهار میشدند. ریشه نفرت، در همین جابهجایی نقش هاست: فردی که در موقعیت ضعف دیده نشد، در موقعیت قدرت تصمیم گرفت جامعه را زیر کنترل بگیرد. نفرت او از جامعه ریشهای روشن و قابل تاریخ گذاری ندارد، و همین ابهام آن را خطرناک تر میکند.
این نفرت از جامعه، در دشمنی سیستماتیک با فرهنگ، شادی، آزادی اندیشه انسانی بروز یافت. خامنهای، مانند پل پوت، با هر آنچه انسان را سبک تر، آزاد تر و شاد تر میکرد سر جنگ دارد. زیبایی، موسیقی، شادی جمعی، رقص، اندیشه مستقل، و حتی نفس متفاوت بودن در نگاه او تهدید بود. این خصومت، از فقر ذهنی و ترس عمیق او از انسان آزاد میآید.
هر دو گرفتار ویرانی ذهن بودند. هر دو می خواستند دنیای حقیرانه خود را بر جامعه متکثر تحمیل کنند که پل پوت، در ویرانگری عریان تر بود و خامنه ای در ویرانگری تدریجی و فرساینده بود. گرد هر دو را فقط آدمکشان و سود جویان گرفته بود که آنها را تا مرز خدایی برده بودند. که همانها هم به وقت سقوط، پل پوت را برکنار و خودکشانیده کردند.
تا امروز حتی این بخت نیز از خامنهای دریغ شده است، بختی که پل پوت، با همه سیاهیاش، در واپسین لحظه ها داشت. او آن قدر تنها و منزوی است که اطرافیانش تمایلی به برکناری یا کشتنش ندارند چون تا او زنده است آنها می توانند تمام جنایت و غارت خود را بنام او انجام دهند و از مسولیت فرار کنند. خامنه ای سپر حفاظتی آنان است.
خامنهای برای این جماعت، یک ضمانت تعویق است. تا وقتی زنده است، لحظه حسابرسی عقب میافتد. زنده نگه داشتن خامنهای یعنی خریدن زمان بیشتر برای پاک کردن ردپا، انتقال پولها، ساختن راههای فرار و آمادهسازی سناریوهای بعدی. برای بخش مهمی از اطرافیانش، خامنهای یک سپر انسانی و حقوقیست. او را میخواهند چون بدون او، خودشان بیپناه میشوند. آنها بعد از کشتار، ترسیده و وحشت زده، به مردم خشمگین و کینه جو نگاه می کنند و میدانند دیر یا زود روز انتقام فرا خواهد رسید و دیگر گریزی از پیامدهای اعمالشان نخواهند داشت.
آدمکشان سپاه پاسداران خوب می دانند که خشونت، هرچند موقتاً با زور تحمیل شود، در نهایت بی پاسخ نمیماند. در اعماق وجودشان می دانند یوم الحسابشان سر رسیده است.
در نتیجه، هیچ دستی مهار این سقوط را نمیکشد و هیچ نیرویی جلو فرو رفتن هرچه عمیقترش را در لجۀ خون نمیگیرد، گویی تقدیرش آن است که در خونخواری پیش برود، بی مهار، بی پایان.
سبعیت و خونخواری خامنه ای از پل پوت هم بسی جلوتر زده است. چرا که با آوردن و مسلح کردن آدمکشان شیعه عراقی، افغانی، پاکستانی و سودانی در خیابان های ایران، اقدام به قتل عام جوانان ایران نمود. او که پایداری نظام خود را مدیون فداکاری ها ملیونها رزمنده ایرانی در جنگ هشت ساله علیه عراق می داند، فرزندان همان سربازان عراقی را برای کشتار فرزندان بی دفاع رزمندگان ایرانی به میدان آورد و دست به جنایت و درنده خویی زد که در تاریخ بشریت بی سابقه می نماید. این نسل کشی هرگز از حافظه ایران و ایرانی پاک نمی شود و ایرانیان قرن بیست یکم به وضوح دیدند که اجدادشان بعد از فروپاشی ساسانیان چگونه اسلام پذیرفتند. دینی با یک دست شمشیر خون آلود و دست دیگر قرآن. اسلام این گونه به ایران آمد و این گونه هم از ایران می رود. تمام شهرها و روستاهای ما عزادارند. تمام کوچه ها و خیابان های ما بوی خون فرزندان دلیر ایران می دهد که با دست خالی و قلبی پرشور به دنبال آزادی بودند. مردم ما بر خاک سپاری مقتولین پایکوبی می کنند و مادران و پدران کنار پیکر فرزند مقتول خود شروع به رقص می کنند، رقصی به نشانه کینه و خشم در نبرد نهایی با خامنه ای.
در حمایت از مردم ایران در برابر این کشتار، ایالات متحده آمریکا با اقدام به لشکرکشی و محاصرهٔ دریایی جمهوری اسلامی، همبستگی خود را با خواست ملت ایران نشان داده است. اتحادیهٔ اروپا نیز با پذیرش درخواست ایرانیان، سپاه پاسداران را در فهرست سازمانهای تروریستی اروپا قرار داده و این تصمیم را به اجرا رسانده است. ما این اقدامات را نشانهای از توجه به خواست مردم ایران می دانیم و مراتب سپاسگزاری خود را از آمریکا و اروپا اعلام میکنیم.
از دنیای اسلام و سازمانهای چپ جهانی که برای غزه یقه درانی می کردند، بابت سکوت مطلق و حساب گرانه خود نیز کمال سپاسگذاری را داریم. چرا که چون ضربه پتکی بر سر، به ما یادآوری کردند که تنها راه نجات ایران گرد آمدن به دور ملی گرایی باستانی ایرانی است و لاغیر. در ایران آزاد فردا، جایی برای هیچ اندیشه ای غیر از ایران و ایرانی نیست. درسی که سکوت و حمایت دنیای اسلام از کشتار فرزندان ایران، به مردم ایران داد بسیار ارزشمند است چرا که برای ما جایگاه آینده اسلام در ایران آزاد را نشان داد.
ما بیشماریم. فرزندان دلیر ایران پس از این کشتار به نقطه بی بازگشت رسیدهاند. خونِ ریخته شده، آنان را خشمگین و در عین حال هوشیار کرده است. آنان ایستادهاند با ارادهای سخت، برای سرنگونی قاتل فرزندانشان. و میدانند لحظهٔ تعیین سرنوشت ایران نزدیک است.
ایران با خاندان پهلوی در آستانهٔ فصلی تازه قرار گرفته است. مردم ما دیگر به عقب باز نمیگردند و چشمانداز آینده را با دستان خود خواهند ساخت. ایرانیان با تجربهای که از گذشته کسب کردهاند و امیدی که به فردای کشورشان دارند، مسیر خود را رقم خواهند زد. در این مسیر، شاهزاده رضا پهلوی به عنوان نماد و عامل اتحاد ما ایرانیان ایستاده است، نقطهٔ تلاقی آرزوها، تلاشها و خواست همهٔ کسانی که برای ایران آزاد، آباد و یکپارچه میاندیشند و میکوشند. او نه تنها میراث گذشته باشکوه ایران پهلوی را نمایندگی میکند، بلکه چراغی است برای فردایی که همهٔ ما آن را با هم میسازیم.
آنها می خواهند آینده را بسازند. آیندهای نو و پایدار، سرشار از امید، شکوفایی و عدالت. آیندهای که در آن ایران، فارغ از ظلم و ستم و سرکوب، دوباره جان میگیرد و شهرها و روستاهایش مملو از زندگی، نشاط و امنیت میشوند. ایران در این فصل تازه، برای مردم خود و جهانیان نمونهای از آزادی، دانش، فرهنگ و همزیستی مسالمتآمیز خواهد شد. ایران، سرزمینی زنده و پرامید، در آستانهٔ فردایی است که در آن مردم، با همدلی و هشیاری، سرنوشت خود را رقم میزنند.






