
مهدی اصلانی :
خوانشِ بخشی از «قلندر» اردلان سرفراز
از میان سه قافلهسالار ترانهی نوین (ایرج جنتیعطایی، شهیار قنبری و اردلان سرفراز) با فهم و سلیقهی من اردلان بهذات شاعرترین است. او از میان ترانههایش «قلندر» را بیش از سایر سُرایشها و آفریدههایش دوست دارد. چرا که خود را در آن تصویر کرده و گفته «قلندر» قصهی زندهگیی خودش است. درازنویسی در نت را سم می دانم. در حال نوشتن خوانش مفصل خود از «قلندر» هستم که بهزودی همرسان خواهم کرد.
این تکه را بهعنوان پیشقسط تحویل گرفته و بخوانید!
نخست بخشی از متن قلندر که در این مختصر بدان چشم گرداندم:
دربدرِ همیشهگی کولیی صد ساله منم
خاک تمام جادههاست جامهی کهنهی تنم
هـزار راه رفتهام هزار زخم خوردهام
تا تو مرا زنده کنی هزار بار مردهام
شب از سرم گذشته بود در شب من شعله زدی
برای تطهیر تنم صاعقهوار آمدهای
قلندرم، قلندرم گمشدهی دربدرم
فروتر از خاک زمین از آسمان فراترم.
قلندر شخصیت و هویت شاعر است. انسانی که در مسیر زندهگی زخمخورده، سوخته و در عینِ حال از تعلق عبور کرده و در جستوجوی خویشتن میخواهد به نوعی استحاله و رهایی برسد. چرا کولیی صدساله؟ نه نود و نه دویست! در زبان عامیانه، صدسالهگی یک آرزوی خوشایند و نمادِ عمر طولانی است. وقتی میگوییم «صدسالت بشه»، مراد تنها عدد ۱۰۰ نیست، بلکه یک عمر کامل و طولانی و تمام و کمال است. قلندر به یک جغرافیا تعلق ندارد. جغرافیای او راه است. و تصویری از آوارهگیی دیرپا و عمرِ جهان که تمامی ندارد. جادهها خانهی او هستند و خاکِ جادهها لباسش. قلندری که هزار راه رفته و هزار زخم خورده، اما هنوز زنده نشده است: «تا تو مرا زنده کنی هزار بار مردهام»
این تو کیست؟ که قرار است شاعر هزاربار مرده را زنده کند؟ این «تو» میتواند معشوق زمینی باشد. میتواند حقیقت، رهایی، آرمان یا حتا «خودِ» آرمانیی شاعر باشد. شاید اردلان میخواهد بگوید قلندر از یک سو به نهایت خاکساری رسیده و از سوی دیگر، از هر آنچه حد و مرز برای وجود انسان تعیین میکند، فراتر رفته. «شب از سرم گذشته بود در شب من شعله زدی/برای تطهیر تنم صاعقهوار آمدهای» «تو»ی اردلان تنها روشنی نمیآورد. هم آتش میزند هم تطهیر میکند. قلندر از یکسو فروتر از خاک است، یعنی فروتنی، بیادعایی و رهایی از خودبزرگبینی. از دیگرسو فراتر از آسمان است. یعنی خود را در چارچوب ارزشهای متعارف و حتی نظم متافیزیکی محدود نکردن!

Screenshot







