لنینیسم، مارکسیسم نیست تروتسکیسم، که جای خود دارد- بخش دوم

و اما بحث شیرین «ماتریالیسم مکانیکی» لنین و دیدگاه پلخانوف

نکتۀ 6-تراب ثالث می گوید: «نکتۀ کلیدی بحث این کتاب [«چه باید کرد؟» لنین] «آگاهی» است. دید خود لنین در این کتاب هنوز دید «پلخانوفی» بود، که من اسمش را می گذارم، که مارکس اسمش را می گذارد «ماتریالیستهای قبل از من»- ماتریالیسم مکانیکی، که آگاهی را بصورت انعکاس ماده می بیند و نقش فعال ذهن را در نظر نمی گیرد. و این دید پلخانوفی است، که لنین در این جزوه آنرا تکرار کرده است».

 داوید ریزانوف در پیشگفتار بر آثار فلسفی پلخانوف می گوید: «آنچه را در پیشگفتار گفته ام، تکرار می کنم:«خواننده ای را، که نیاز به کمک دارد، به هیچ روی نمی توان وادار به گشت و گذار در آثاری بیست و شش جلدی نمود». و دقیقاً همینگونه نیز با هیچ توضیحاتی ناآگاهی برخی منتقدان بیسواد-دقیقاً از همین روی، «دانشمند»-را نمی توان درمان نمود، که توانایی «دویدن» در چنین مجموعۀ آثاری را در چند ساعت نداشته اند، اما شتابان وارد تفسیری «دانشمندانه» می شوند.

البته، مسلم است، که تراب ثالث به زبان روسی آشنایی ندارد و از همین روی نیز، حتی نمی تواند گامهای کوچکی در این گشت و گذار فلسفی بردارد. اما، به جای خواندن همۀ مجموعه آثار فلسفی پلخانوف، من به تراب ثالث پیشنهاد می کنم چند تا از آثار فلسفی پلخانوف را، که من ترجمه کرده ام، بخواند، سپس اظهار نظر کند، که آیا پلخانوف در نقد خودش از استرووه، برنشتاین، کنراد اشمیدت، پانه کووک، کائوتسکی، بردیایف، لوناچارسکی، چرنیشفسکی، بلینسکی و … آیا از دیالکتیک دفاع می کند، یا دیدگاه «مکانیکی» را تبلیغ می کند.

تناقضی، که تراب ثالث متوجۀ آن نیست، این است، که 1) لنین 32 ساله را در سال 1902 «جوان ناپخته و زیر تاثیر دیدگاه مکانیکی کائوتسکی و پلخانوف» معرفی می کند، تا مثلاً از نکته ای، که در «چه باید کرد؟» پیدا کرده است، لنین را نجات بدهد!

دربارۀ دیدگاه کائوتسکی باید بحث ویژه ای داشته باشیم، اما کوتاه بگویم، که پلخانوف در این دوران مواضع فلسفی کنراد اشمیدت، برنشتاین و کائوتسکی را نقد کرده بود. به هنگام خودش می توانیم نگاهی به اینگونه مقالات پلخانوف بیاندازیم. بنا بر این، پلخانوف را نمی توان پاسخگوی دیدگاههای لنین به شمار آورد، کما اینکه لنین تا سالهای پایانی عمرش نیز هنوز مطالعات دقیقی در فلسفه، اقتصاد سیاسی و … نداشت. این را با سند و مدرک نشان خواهیم داد.

اما 2) همانگونه، که گفتیم، تراب ثالث نیز مانند همۀ لنینیستهای دیگر، لنین را نه در سال 1902، بلکه حتی در سالهای 90 سدۀ نوزدهم دارای دیدگاه بسیار پخته و روشنی به شمار می آورد و متوجه اشکال بسیار مهم آثاری همچون «رشد سرمایه داری در روسیه»، «دوستان خلق کیستند و چگونه با سوسیال-دمکراتها می ستیزند؟» نیست. به این نکته ها خواهیم پرداخت.

و اما، و اما 3) لنین نه تنها در 1902 «زیر نفوذ دیدگاه پلخانوف» بود، بلکه در سال 1912 به جوانان گرونده به جنبش سفارش کرده بود: «(به نظرم می رسد بجاست در پرانتز برای اعضای جوان حزب یادآور شوم، که نمی توان کمونیست آگاه و واقعی شد، بدون آنکه مطالعه کنیم-دقیقاً مطالعه کنیم- همۀ آنچه را بوسیلۀ پلخانوف در فلسفه نوشته شده است، زیرا این در همۀ ادبیات بین الملل مارکسیسم بهترین است)»-ج 22 مجموعه آثار لنین.

می بینیم لنین در سالهای پایانی زندگی خودش همچنان زیر تاثیر دیدگاه فلسفی پلخانوف بود و خودش هرگز فلسفه نیاموخته بود.

پرسش مهم این است، که تراب ثالث و دیگر لنینیستها آیا به پیشنهاد لنین عمل کرده اند؟ چند تا از آثار فلسفی پلخانوف را، که «در همۀ ادبیات بین الملل مارکسیسم بهترین هستند» خوانده اند؟ و اگر به پیشنهاد لنین عمل کرده و آثار فلسفی پلخانوف را خوب یاد گرفته باشند، آیا در این صورت، به گفتۀ تراب ثالث، دارای «دیدگاه مکانیکی» نخواهند بود؟ آیا خود لنین، هرگز از این دیدگاه کذایی رهایی یافته بود؟ بنا بر این، لنین با دیدگاه «مکانیکی» در فلسفه، آیا می تواند «رهبر پرولتاریای جهان» و «تکمیل کنندۀ مارکسیسم» باشد؟ آیا می توان با دیدگاه مکانیکی به نقد «امپریوکریتیسیسم» پرداخت؟ آیا نمی توان و نباید نتجه گرفت، که سخن تراب ثالث به معنی رد نقد لنین دربارۀ «ماخیسم» می باشد؟ این تناقضی است، که تراب ثالث متوجه آن نیست.

من به تراب ثالث پیشنهاد می کنم ترجمۀ من از مقالۀ ارزشمند پلخانوف را، به مناسبت شستمین سالگرد درگذشت هگل، عمیقاً مطالعه کند و بفهمد- این مقاله را در فیسبوک خودم گذارده ام و چندین بار است، که باز نشر کرده ام. بسیار مایلم ببینم آقای تراب ثالث چه چیز مکانیکی را در این مقالۀ پلخانوف پیدا می کند. لازم به تاکید است، که این مقاله در سال 1891 نوشته شده بود. پلخانوف از جمله می گوید: «ماتریالیسم دیالکتیک امروزی بطور غیرقابل مقایسه ای بهتر از ایدآلیسم این حقیقت را آشکار کرده است، که مردم ناآگاهانه تاریخ را می سازند: از نقطه نظر ماتریالیسم دیالکتیک حرکت تاریخی در تحلیل نهایی نه بوسیلۀ ارادۀ انسانی، بلکه بوسیلۀ تکامل نیروهای مادی تولیدی تعیین می گردد. ماتریالیسم حتی میداند کی«جغد مینروا» آغاز به پرواز می کند، اما در پرواز این پرنده، همانند موارد بسیار دیگری، ماتریالیسم هیچ چیز اسرارآمیزی را نمی بیند. ماتریالیسم توانسته است پیوند میان آزادی و ناگزیری را، که بوسیلۀ ایدآلیسم کشف شده بود، در تاریخ به کار ببرد. مردم تاریخ خودشان را ناآگاهانه ساختند و می بایست می ساختند، تا زمانی، که هنوز نیروهای جنبانندۀ تکامل تاریخی در پشت سر ایشان و موازی با آگاهی ایشان عمل می کردند. از آنجا، که این نیروها کشف شده اند، از آنجا، که قوانین عمل آنها شناخته شده اند، مردم توانایی در دست گرفتن آنها و آنها را به فرمان خرد خود درآوردن را خواهند داشت. خدمت مارکس دقیقاً در این است، که او این نیروها را کشف نموده و کارکردشان را زیر مطالعۀ دقیق دانشورانه قرار داد. ماتریالیسم دیالکتیک امروزی، که از دید فیلیسترها [کوته نظران]، می بایست آدم را به دستگاه اتومات [روبات] تبدیل کند، در واقع برای نخستین بار در تاریخ راه را بسوی فرمانروایی آزادی و فعالیت آگاهانه می گشاید. اما وارد شدن به این فرمانروایی تنها از راه مطالعۀ ریشه ای فعالیت کنونی اجتماعی امکانپذیر می باشد. فیلیسترها به این آگاه هستند، و یا دست کم، این را پیشاپیش حس می کنند. دقیقاً از همین روی، توضیح ماتریالیستی تاریخ اینهمه سردرگمی و اینهمه نومیدی را برای ایشان باعث می گردد. و از همین روی نیز، هیچکدام از فیلیسترها نمی تواند و نمی خواهد تئوری مارکسی را در کلیتش بفهمد و یاد بگیرد. هگل به پرولتاریا همچون به توده نگاه می کرد. برای مارکس و برای مارکسیستها، پرولتاریا همانا نیروی سترگی است دربر دارندۀ آینده. تنها پرولتاریا شایستۀ فراگیری آموزۀ مارکس می باشد (دربارۀ استثنائات سخنی نمی گوییم)، و ما می بینیم چگونه پرولتاریا در واقع هرچه بیشتر به محتوای آن [آموزه] رخنه می کند» (ترجمۀ من از روسی).

سپس در همانجا پلخانوف با گفتاورد از «کاپیتال» ادامه می دهد: «کارل مارکس کاملاً حق داشت دربارۀ خودش بگوید، که روشش نمایانگر کامل تضاد با روش هگل می باشد. «برای هگل پروسۀ منطقی، که نزد وی زیر فرنام ایده، به سوبژۀ مستقلی تبدیل می شود، همانا «دمیئورگ» [آفریننده-خدای یونانی آفرینندۀ آسمانها] واقعیتی می باشد، که پدیداری بیرونی آنرا می سازد. اما برای من اتفاقاً برعکس است: ایدآل همانا چیزی ماتریالیستی منتقل شده و پرداخت شده در کلۀ آدم می باشد».

پلخانوف می گوید: «تکرار می کنم: ماتریالیسم دیالکتیک امروزی، که از دید فیلیسترها [کوته نظران]، می بایست آدم را به دستگاه اتومات [روبات] تبدیل کند، در واقع برای نخستین بار در تاریخ راه را بسوی فرمانروایی آزادی و فعالیت آگاهانه می گشاید. اما وارد شدن به این فرمانروایی تنها از راه مطالعۀ ریشه ای فعالیت کنونی اجتماعی امکانپذیر می باشد».

آقای تراب ثالث، آیا این «دیدگاه مکانیکی» می باشد؟

مثال دیگری می زنم. پلخانوف در «آنارشیسم و سوسیالیسم» (ترجمۀ من از روسی)، دقیقاً شیوۀ نگرش و اندیشۀ مارکسیستی را در برابر همان دیدگاه «مکانیکی» آنارشیستها بازگو می کند. خوب بخوانید:

فيلسوفان بزرگ ايدآليست آلمانی، شلينگ و هگل، بخوبی کمبود نقطه نظر «طبيعت انسانی» را می فهميدند. هگل در «فلسفۀ تاريخ» خود به اندازۀ کافی آن اتوپيستهای بورژوايی را به ريشخند می گيرد، که به فانتازی و هذيان دربارۀ ساختار اجتماعی «کامل» می پردازند. ايدآليسم آلمانی تاريخ را همچون روند قانونمند سختگيرانه ای بررسی می کند و فنر جنبش تاريخ را بيرون از «طبيعت انسانی» می جويد.

اين گام بزرگی به پيش در راه دستيابی به واقعيت بود. اما ايدآليستها اين فنر را «ايدۀ مطلق»، در «روح جهانی» می ديدند. اما از آنجا، که ايدۀ مطلق آنها چيزی غير از انتزاع روند انديشۀ ما نبود، معلوم شد، که در واقع آنها دوباره دوست قديمی فيلسوفان ماترياليست، طبيعت انسانی، را به مباحث وارد کردند، اما چنان پرده پوشی شده، که شايستۀ جامعۀ والا و سختگير انديشمندان آلمانی بود. طبيعت را از در بيرون کنی، از پنجره وارد می شود. بدون در نظر گرفتن همۀ خدماتی، که ايدآليستهای آلمانی به دانش جامعه شناسی کردند، مشکل سترگ و اساسی آن همانند دوران ماترياليستهای فرانسوی کمتر حل شده باقی ماند. آن نيروی رمزآلودی، که تاريخ بشريت را به جنبش وامی دارد کجاست و در چيست؟ دربارۀ اين هيچ چيز نمی دانستند. در اين حيطه چندين بررسی کمابيش درست، کم يا بيش ژرف انجام گرفتند. در بينشان چندين بررسی بسيار درست و بسيار ژرف بودند، اما همۀ اينها بررسی هايی تکه تکه، بدون پيوند با يکديگر بودند. اگر دانش اجتماعی سرانجام از اين کوچۀ بن بست رها شد، مديون کارل مارکس است.

از نظر مارکس، روابط حقوقی، همانند اشکال دولتی، نمی توانند نه خودبخود، نه بعنوان فراوردۀ به اصطلاح پيشرفت همگانی روح بشريت توضيح داده شوند. آنها ريشه در آن شرايط مادی زندگی دارند، که مجموعۀ آنها را هگل به پيروی از انگليسی ها و فرانسوی های سدۀ هژدهم، در اصطلاح کلی «جامعۀ مدنی» متحد کرد. اين تقريباً همان است، که گيزو می انگاشت، هنگامی، که او در پژوهشهای تاريخی خود می گفت، که ساختارهای سياسی ريشه در «روابط مالکانه» دارند. اما همزمان، همانگونه که برای گيزو اين «روابط مالکانه» همچون رازی ماندند، که او بيهوده می کوشيد آنرا به ياری انديشيدن دربارۀ «طبيعت انسانی» کشف کند، برای مارکس اين «شرايط» هيچ چيز رمزآلودی در خود ندارند. آنها بوسيلۀ موقعيت نيروهای توليدی مشخص می شوند، که هر جامعۀ مشخصی آنها را تنظيم می کند: «آناتومی جامعۀ بورژوازی را می بايد در اقتصاد سياسی جستجو کرد». فرموله کردن جهانبينی تاريخی مارکس را به خود او وامی گذاريم:

«مردم در توليد اجتماعی فراورده های لازم  برای زندگيشان، وارد روابط مشخص ناگزير خارج از ارادۀ خود- در روابط توليدی مطابق با سطح مشخص پيشرفت نيروهای مادی توليديشان- می شوند. مجموعۀ اين روابط توليدی، ساختار اقتصادی جامعه را پديد می آورد، آن پايۀ واقعی، که رويش روبنای حقوقی و سياسی گذارده می شود و اشکال مشخص آگاهی های اجتماعی در تطابق با آن قرار می گيرند. شيوۀ توليد ابزار مادی هستی شرايط روند اجتماعی، سياسی و بطور کلی روانی را فراهم می آورد. انديشۀ مردم شکل نحوۀ زندگيشان را تعيين نمی کند، بلکه برعکس، نحوۀ زندگی اجتماعی آنها شکل انديشه شان را تعيين می کند.

نيروهای مادی توليدی جامعه در مرحلۀ معينی از پيشرفت خود با روابط موجود توليدی، يا با خدمتگذاران آن، که تنها بوسيلۀ عبارت حقوقی روابط مالکيت به آن خدمت می کنند، که در بطن آنها اين نيروهای توليدی رشد يافته اند، وارد تضاد می شوند. از اشکال رشد نيروهای توليدی، اين روابط تبديل به پابندشان می شوند. آنگاه دوران انقلاب اجتماعی فرامی رسد».- («کاپیتال»).

تراب ثالث و تروتسکیستها و لنینیستها باید توجه داشته باشند، که لنین نه در سال 1902، بلکه در سال 1912 مطالعه و یادگیری آثار فلسفی پلخانوف را برای کسانی، که می خواهند مارکسیستهای آگاهی باشند، لازم می داند و می گوید :«نه تنها بخوانند، بلکه یاد بگیرند»، مانند شاگردی، که به آموزشگاه می رود و از استاد درس می گیرد. در اینصورت، آیا لنین در سال 1912 و سالهای پس از آن هرگز توانسته بود به این نکتۀ مهم پی ببرد، که تراب ثالث پی برده است؟ نه. بنا بر این، تراب ثالث باید به این نتیجه گیری برسد، که لنین اصولاً فرق میان «ماتریالیسم مکانیکی پلخانوف» (!) و «ماتریالیسم مارکس» را درک نمی کرد و از همین روی پنداشته بود آثار فلسفی پلخانوف برای مطالعه و آموزش خوب است! بدینسان، چگونه می توان لنین را رهبر پرولتاریای جهان نامید و کتابی شبه فلسفی به نام «ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم» را «نبوغ فلسفی لنین» به شمار آورد؟ مگر لنین هنگام نوشتن چنین کتابی (سال 1908)، به گفتۀ تراب ثالث، زیر تاثیر «دیدگاه مکانیکی پلخانوف» نبود؟  اینها تناقضاتی هستند، که تراب ثالث نتوانسته است بدانها فکر کند. شاید از این روی، که دسترسی به ادبیات مارکسیستی نداشته است!

سپس هم لنین در سال 1915 به فکر مطالعۀ «کاپیتال» افتاده بود و گفته بود، که برای فهمیدن «کاپیتال» باید ابتدا هگل را بشناسد. اما وقتی آغاز به خواندن هگل کرد، حاشیه ها و زیرنویسهایی مانند «چرند» و …. را بر اصول دیالکتیک نوشت.

شگفتی در این است، که کسی مانند تراب ثالث، با اینهمه «نکته سنجی»، چگونه می تواند پیرو لنین باشد! و اصولاً کسی مانند تراب ثالث چگونه می تواند تروتسکیست باشد؟!!! روشن است، که تراب ثالث به ادبیات روسی و مسائل آن دوران دسترسی ندارد و نمی تواند دریابد، فرق میان استالین و تروتسکی، مانند فرق میان خمینی و مسعود رجوی بود.

من به تراب ثالث پیشنهاد می کنم برای نمونه، به این نکته، که از «اختلاف نظرهای ما» (سال 1883)، اثر پلخانوف ترجمه کرده ام، توجه کند و بگوید چه چیز مکانیکی یی در این دیدگاه یافت می شود: « بورژوازی بیحرکتی تنبلانه ای را افشا کرده است، که تکمیل کنندۀ طبیعی تجسم خشن قرون وسطایی نیروهای تحسین کنندۀ ارتجاعیون تا کنون بوده است. تنها بورژوازی نشان داده است چه ثمراتی را فعالیت انسانی می تواند به بار بیاورد. شگفتیهای هنر بورژوازی اساساً از اهرام مصر، کانالهای آب روم و کلیساهای سبک گوتیک متفاوت هستند، پیروزیهای آن هیچ چیز مشترکی با کوچهای مردمان و جنگهای صلیبی ندارند. بورژوازی نمی تواند وجود داشته باشد بدون ایجاد دگرگونیهای همواره در ابزار تولید و در سازمان آن، همچنین در نتیجه، در همۀ روابط اجتماعی. برعکس، نگهداری شیوه های تولید کهنه، نخستین شرط وجود همۀ طبقات صنعتی پیش از آن بود. دگرگونیهای همواره در تولید، تکان بیدرنگ در همۀ روابط اجتماعی، جنبش همواره و عدم قطعیت دائمی، دوران بورژوایی را از همۀ دورانهای پیشین متفاوت می کنند. همۀ پیوندهای استوار و سنگواره شده، با دیدگاهها و پنداشتهای از قدیم پایه گرفتۀ مطابق با آنها ویران می شوند، همۀ چیزهای دوباره شکل گرفته کهنه به نظر می رسند، پیش از آنکه فرصت کنند سنگواره بشوند…».

می بینیم، که از نظر پلخانوف «دگرگونیهای همواره در ابزار تولید و در سازمان اجتماعی تولید» است، که «در نتیجه، در همۀ روابط اجتماعی» دگرگونی پدید می آورد و این روابط اجتماعی نوین، «هستی اجتماعی» را می سازد، که ساختار اندیشۀ بشر را دگرگون می کند و به گفتۀ مارکس، همۀ روبنایی را می سازد، که همواره در حال دگرگونی می باشد. آقای تراب ثالث! آیا این دیدگاه «مکانیکی» است؟

تراب ثالث لنین را در سال 1902 هنگام نوشتن «چه باید کرد؟» زیر تاثیر دیدگاه فلسفی پلخانوف دانسته است و گویا هرگونه ایرادی، که به این اثر لنین وارد است، ریشه در همان نفوذ فلسفی پلخانوف دارد! نخست باید پرسید، که لنین در چه دوره ای زیر نفوذ دیدگاه فلسفی پلخانوف نبود؟ و آیا لنین از این دیدگاه فلسفی چیزی هم فهمیده بود؟ آیا لنین در دوران پیش از 1900، که هنوز دیداری با پلخانوف و اعضای گروه «آزادی کار» نداشت، دارای دیدگاهی مستقل بود؟ آیا در آن دوران از راه مطالعۀ آثار پلخانوف، آکسلرود و زاسوولیچ به مارکسیسم گرایش پیدا نکرده بود؟ آیا لنین در همان دوران پیش از 1900همزمان زیر تاثیر دیدگاههای نارودنیکها نبود؟ تا چه اندازه کسانی مانند بردیایف، بوولگاکوف (بوولگاکوف کشیش، پدر میخائیل بوولگاکوف نویسندۀ «مرشد و مارگاریتا»)، استرووه، مِرِژکوفسکی، لوناچارسکی و سد البته باگدانوف روی لنین تاثیر گذاشته بودند؟ لنین، می توان گفت، همۀ آنچه را دربارۀ دیالکتیک و «کاپیتال» فرا گرفته بود، وامدار همین باگدانوف بود، و شاید هم دسترسی به تفسیرهای بسیار روشنگرانۀ ن. زیبر نیز داشت، که در میان روشنفکران سالهای 70 سدۀ نوزدهم بهترین مفسر «کاپیتال» بود. اما آموزش از راه تفسیر دیگران، در برابر آموزش از راه مطالعۀ شخصی، همانند است با دیدن فیلم «جنایت و مکافات» در برابر خواندن این رمان.

یادآور می شوم، که تراب ثالث پلخانوف را به داشتن «دیدگاه مکانیکی» در فلسفه متهم کرده است. شگفتی در این است، و دانسته نیست، که چرا آقای تراب ثالث تروتسکیست برای دفاع از «چه باید کرد؟» لنین لازم دانسته است خودش را در این مخمصه گرفتار کند؟ زیرا نه تنها توان اثباتش را ندارد، بلکه اصولاً چه ربطی می تواند دیدگاه «مکانیکی» در فلسفه به بررسی «چه باید کرد؟» لنین داشته باشد؟ مگر اینکه در همین اثر لنین به نکته هایی مکانیکی برخورده باشد و بخواهد گناه این را به گردن پلخانوف بیاندازد!

در همین پیوند، من بازهم پیشنهاد دیگری برای تراب ثالث دارم. پیشنهاد می کنم اثر پلخانوف-«اندر مسالۀ تکامل دیدگاه مونیستی بر تاریخ»(نوشته شده در سال 1894 و بطور علنی و با نام مستعار ن. بلتوف منتشر شده در سال 1895 در پتربورگ)- بویژه بخش «بازهم آقای میخائیلوفسکی، بازهم «سه گانه» را بخواند و ببیند آیا پلخانوف در آنجا مخالف دیدگاه «مکانیکی» سخن می گوید یا نه. این اثر پلخانوف را سالهاست، که آقایان جلال علوی نیا و سعدالله علیزاده به فارسی ترجمه کرده اند،- هرچند افزون بر نارسایی های بسیاری (از جمله اینکه در همه جا به جای «حقوق»، «قانون» ترجمه شده است). همچنین ویراستار روسی نیز تذکر نادرستی داده است، و اصلاً دانسته نیست از کدام زبان به فارسی ترجمه شده است.

گئورگی پلخانوف در بخش «بازهم آقای میخائیلوفسکی، بازهم «سه گانه» اینگونه توضیح می دهد (با دقت بخوانید!): «ناتوانی ماتریالیسم هولباخی بر بازگشت هوادارانش به ایدآلیسم تاثیر گذارد: «عقاید بر جهان فرمانروایی دارند». ماتریالیسم دیالکتیکی اکنون ایدآلیسم را از آخرین مواضعش بیرون می راند. به نظر آقای میخائیلوفسکی، کسی ماتریالیست پیگیر می باشد، که همۀ پدیده ها را با کمک مکانیسم مولکولی توضیح بدهد. ماتریالیسم دیالکتیک امروزی نمی تواند توضیح مکانیکی تاریخ را کشف کند. اگر دلتان می خواهد، ضعف آن در همین است. اما آیا بیولوژی امروزی می تواند توضیحی مکانیکی برای خاستگاه و فرگشت گونه ها بدهد؟-نمی تواند. این ضعف آن است (*4 *توضیح ویراستار روسی: «گفتۀ پلخانوف اصولاً با اساس دیالکتیک مارکسیسم-لنینیسم مغایرت دارد. ماتریالیسم دیالکتیک هرگز در پی آن نبوده تا همۀ پدیده های طبیعی و اجتماعی را با کمک علم مکانیک توضیح دهد، به دیگر سخن، خاستگاه و فرگشت گونه ها و روند تاریخ را بگونه ای مکانیکی توضیح دهد. جنبش مکانیکی به هیچ روی یگانه شکل جنبش نیست. انگلس می گوید: «حرکت ماده، صرفاً در حرکت مکانیکی ابتدایی یا جا به جایی صرف خلاصه نمی شود، بلکه به صورت گرما و نور، تنش الکتریکی و آهنربایی، تجزیه و ترکیب شیمیایی، زندگی و سرانجام، آگاهی نیز وجود دارد».).

به گمان من، این همۀ آن چیزی است، که آقای تراب ثالث را (همچنین اکثریت قریب اتفاق چپهایی را، که این ترجمه را خوانده بودند) به بیراهه برده است و تنها چیزی است، که از آن ترجمۀ ناقص اثر پلخانوف می توانسته است به دست بیاورد. نخست اینکه، ویراستاران استالینیست «انستیتوی مارکس-انگلس-لنین» خود مفهوم دیدگاه «دیالکتیکی» را درک نکرده اند و از همین روی به جای پرداختن به نقشی، که پدیده ها در رابطۀ متقابل با یکدیگر و در ظرف زمان و مکان و شرایط ویژگیهای خودشان می توانند داشته باشند و نتیجۀ پدید آمده از این برخوردها را بتوانند همچون «دیدگاه ماتریالیسم تاریخی» درک کنند، صرفاً رفته اند سراغ انواع حرکتهای الکتریکی، آهنربایی، تجزیه و ترکیب شیمیایی و غیره! بروشنی پیداست، خود اینگونه نگرش از چه محدودیتی برخوردار است و تا چه اندازه «مکانیکی» در خود می باشد. اینگونه توضیحات بالا را ویراستاران انستیتوی مارکسیسم-لنینیسم (در دوران استالین)، شاید از روی ناآگاهی و ناتوانی در خواندن متن سادۀ روسی، لازم دیده اند علیه پلخانوف بنویسند! آدم باسواد متوجه لحن سخن و سخرۀ کلام پلخانوف می شود و درمی یابد، که پلخانوف هم جمله هایی را در گفتاورد مستقیم از میخائیلوفسکی آورده است و هم جمله هایی را بگونۀ غیرمستقیم و بدون گذاردن در گیومه نوشته است، تا دیدگاه میخائیلوفسکی را نشان دهد، وگرنه، هم با خواندن دقیق این جمله ها، و هم با خواندن بخشهای گذشته، می توان دریافت، که پلخانوف به دیدگاه مکانیکی روشنگران فرانسوی و اتوپیستها باور نداشت، بلکه آنها را نقد نیز کرده است. در ادامه جمله هایی را می خوانیم، که نشان می دهند ویراستار روسی، چه اندازه بیسواد و غرض ورز بوده است. پلخانوف با تمسخر می گوید: «ماتریالیسم دیالکتیک امروزی نمی تواند توضیح مکانیکی تاریخ را کشف کند. اگر دلتان می خواهد، ضعف آن در همین است».

به گمان من، آقای تراب ثالث احتمالاً این ترجمه از «دیدگاه مونیستی» را خوانده است و متوجه نشده است چه ایرادی دارد و بنا بر این، اتهام «دیدگاه مکانیکی» را علیه پلخانوف تکرار کرده است، که همانگونه، که گفتم، نیازی به گشودن این بحث و افکندن خودش در این مخمصه نمی داشت.

در اینجا و در جاهای دیگر ویراستار روسی (ک. وِرخوفسکایا، همکار ان.کا.و.د.، خبرنگار از شهر ریگا، لاتوی، که موجب دستگیری و تیرباران بسیاری از مخالفان بلشویسم شد) تذکراتی داده است و همان نکته ها را نیز مترجمان یاد شده در ترجمۀ خودشان گنجانده اند، بدون آنکه یاداور شوند، که این «تذکر» از ویراستار روسی بوده است. در نتیجه، این پنداشت پیش می آید، که گویا ویراستار فارسی چنین «درایت» و «آگاهی فلسفی» را دارا بوده است، که بتواند بر دیدگاه پلخانوف ایرادی وارد نماید. سپس هم، خوانندگان ایرانی همین نکته را گرفته و به راه خطا رفته اند. سالهای بسیاری از این ماجرا می گذرد، اما اکنون، پس از ترجمۀ خودم از این کتاب پلخانوف از متن اصلی (روسی) به این نکته اشاره می کنم، تا رفع ابهام شده باشد.

می دانیم، که بیشتر آثار مارکس، انگلس، لنین و همچنین آثار پلخانوف را انستیتوی مارکس-انگلس با سردبیری داوید ریزانوف منتشر کرده است. اما داوید ریزانوف، که در سال 1921 پایه گذار آن انستیتو بود، در ژانویۀ سال 1931 با دستور استالین برکنار شد. بنا بر این، کتاب «دیدگاه مونیستی» پلخانوف، که در سال 1938 به چاپ رسید، زیر نظر ریزانوف نمی توانست باشد، زیرا او از سال 1931 از همۀ سمتهای خود و از عضویت حزب کنار گذاشته شده و در 21 ژانویۀ همین سال 1938 تیرباران شده بود. از همین روی، ویراستاران و ناظران بر چاپ این کتاب پلخانوف می بایست پاسخگوی تذکرات و زیرنویسهایی باشند، که یکی از آنها همین اظهار نظر «خود-فیلسوف-انگارانه» می باشد.

 و اما، لنین دربارۀ همین اثر پلخانوف گفته بود: «نسل کاملی از مارکسیستهای روس [در این شمار، خود لنین نیز] با آن پرورش یافته است» (لنین، ج 14، ص 347، روسی). این یعنی لنین نتوانسته بود به اندازۀ ویراستار این اثر پلخانوف درک داشته باشد، که نظر پلخانوف غلط است! سپس آقای تراب ثالث می تواند اثر لنین-«دوستان خلق کیستند و چگونه با سوسیال-دمکراتها می ستیزند»-را بخواند و مقایسه کند و ببیند آنچه را لنین در کتاب خودش از همین اثر پلخانوف برداشت کرده است، اشتباهات اساسی یی دارد، که برای روشن شدن دیدگاه و برداشت لنین دربارۀ هگل و فلسفه، من در اینجا به چند تای آنها اشاره می کنم.

لنین در «دوستان خلق کیستند» دقیقاً در تلاش برای کپی برداری و یا بازگفت همان نقدی است، که پلخانوف علیه میخائیلوفسکی در کتاب خودش مطرح کرده است، با این تفاوت، که هرکجا لنین خواسته است مستقلاً چیزی بر اندیشۀ پلخانوف بیافزاید، دقیقاً در همانجا دچار اشتباهات فاحشی شده است. و مطمئناً آقای تراب ثالث این را هم می تواند جزو لغزشهایی به شمار بیاورد، که لنین «جوان و ناپخته» بدانها دچار شده بود. اما چرا تراب ثالث و دیگر لنینیستها اینگونه آثار لنین، بویژه همین «دوستان خلق کیستند» را بگونه ای مبالغه آمیز فراوردۀ تراوش نبوغ لنین به شمار می آورند، که مو لای درزش نمی رود؟ اما می دانیم در این کتاب لنین با همۀ کپی برداری خودش از «دیدگاه مونیستی» پلخانوف، بروشنی نشان داده است، که جنبش نارودنیسم را نمی شناسد، زیرا از چنین کتابی و با چنین فرنامی انتظار منطقی این است، که چگونگی پدیداری جنبش نارودنیکی، پیشگامان و نمایندگان گرایشهای گوناگونش را معرفی نموده و به دیدگاههای آنها بپردازد. اینگونه بررسی و پژوهش را در «دوستان خلق کیستند» نمی بینیم. و می دانیم، که پلخانوف یکی از بنیانگذاران سازمان نارودنیکی «زمین و آزادی» بود و نارودنیکها را بسیار بیشتر و بهتر می شناخت. بنا بر این، چشمداشت از لنین برای پژوهش و شناساندن نارودنیکها، چشمداشت بیهوده ای است. لنین در اینجا تنها به پاسخ به برخی مقاله های روزنامۀ «روسکوئه باگاتستوا» پرداخته است، که نمایندۀ جناح لیبرال نارودنیسم بود. و پلخانوف نیز در «اندر رشد دیدگاه مونیستی بر تاریخ» به همین «روسکوئه باگاتستوا» و مقالات میخائیلوفسکی پرداخته بود. و می دانیم، که جنبش «نارودنیسم» پس از انشعاب در سازمان «زیملیا ئی وُلیا» (زمین و آزادی)، افزون بر سازمان  پلخانوف  و دوستانش («چورنی پیریدِل» (بازتقسیم زمین)، به سه شاخۀ عمدۀ دیگر هم تقسیم شده بود، اما لنین از هیچکدام آنها، و از هیچکدام از نمایندگان گرایش لیبرال و علنی نارودنیسم هیچ نقدی به دست نمی دهد، تا بتوانیم بدانیم «نارودنیکها کیستند و چگونه با سوسیال-دمکراتها (با مارکس و انگلس، و با سوسیال-دمکراتهای روس) می ستیزند» و اختلاف نظر دارند. برای چنین پژوهشی می بایست باکوونین و دیدگاههای او را بشناسیم و بدانیم چه اختلافهایی با مارکس و انگلس داشت. باید تکاچف را با دیدگاهایش، لاوروف را با دیدگاههایش بشناسیم، دوستان و نزدیکان اینها را بشناسیم و بدانیم در چه مواردی با مارکس و انگلس، سپس نیز با گروه پلخانوف اختلاف نظر داشتند. همچنین می بایست دیدگاههای فلروفسکی، دانیلسون، لوپاتین، لاوروف و … را هم بررسی کنیم. آنگاه می توانیم بدانیم لنینیسم چیست، چه شباهتهایی با اینگونه دیدگاه ها دارد، چه ایده هایی را از نارودنیکها به وام گرفته است و در چه مواردی می توان اثبات نمود، که «لنینیسم، مارکسیسم نیست»!

بنا بر این، برای یافتن دیدگاه فلسفی لنین، تراب ثالث می بایست به جای گشتن به دنبال سوزن در انبار کاه (بررسی «چه باید کرد؟»)، در کپی برداری لنین از «اندر رشد دیدگاه مونیستی بر تاریخ»، یعنی در «دوستان خلق کیستند» کاوش می کرد.

نکتۀ بسیار مهم: از تراب ثالث خواهش می کنیم با دقت بخواند، زیرا پاسخ به اتهام «دیدگاه مکانیکی» را می تواند دریافت کند. ببینیم لنین چگونه می اندیشید:

در «دوستان خلق» لنین روش مارکس را اینگونه تشریح می کند: «بدیهی است که ایدۀ اصلی مارکس دربارۀ پروسۀ تاریخ طبیعی تکامل صورتبندی اجتماعی و اقتصادی جامعه، این علم اخلاق کودکانه را که ادعای عنوان جامعه ‌شناسی دارد از بُن باطل میکند».

یعنی تز نظر لنین، «پروسۀ تاریخ طبیعی تکامل صورتبندی اجتماعی و اقتصادی» چیزی نیست جز «علم اخلاق کودکانه»!

 لنین ادامه می دهد:«مارکس به چه طرزی این ایدۀ اصلی را تنظیم نمود؟ او این عمل را بوسیلۀ مجزا کردن عرصۀ اقتصاد از عرصه‌های گوناگون زندگی اجتماعی و بوسیلۀ مجزا کردن مناسبات تولیدی بمثابه مناسبات اصلی و ابتدایی و مبیّن کلیّه مناسبات دیگر، از کلیه مناسبات اجتماعی، انجام داد.»!

جوهر و خشت نخست دیوار کج لنین در همینجا پایه گذاری شده است: می دانیم، که مارکس هرگز اقتصاد را از «عرصه های گوناگون زندگی اجتماعی» «مجزا» نکرده بود و «مناسبات تولیدی» را بگونۀ جدا از «مناسبات دیگر اجتماعی» ارزیابی نمی کرد، بلکه برعکس؛ این را دارای نقش تعیین کننده در کلیۀ «مناسبات دیگر اجتماعی» و همچنین روانشناسی و … به شمار می آورد. همچنین، پلخانوف نیز هرگز اقتصاد را از «عرصه های گوناگون زندگی اجتماعی» «مجزا» نکرده بود، و بنا بر این، تراب ثالث نمی تواند لنین را در دارا بودن چنین دیدگاهی به پیروی از پلخانوف منتسب کند.

برای اثبات این نظر، توجه خوانندگان را دوباره به این نکتۀ کلیدی در فهمیدن دیدگاه مارکس جلب می کنم، که پلخانوف آنرا در «آنارشیسم و سوسیالیسم» گفتاورده کرده است: در «کاپیتال» می خوانیم: «مردم در توليد اجتماعی فراورده های لازم  برای زندگيشان، وارد روابط مشخص ناگزير خارج از ارادۀ خود- در روابط توليدی مطابق با سطح مشخص پيشرفت نيروهای مادی توليديشان- می شوند. مجموعۀ اين روابط توليدی، ساختار اقتصادی جامعه را پديد می آورد، آن پايۀ واقعی، که رويش روبنای حقوقی و سياسی گذارده می شود و اشکال مشخص آگاهی های اجتماعی در تطابق با آن قرار می گيرند. شيوۀ توليد ابزار مادی هستی شرايط روند اجتماعی، سياسی و بطور کلی روانی را فراهم می آورد. انديشۀ مردم شکل نحوۀ زندگيشان را تعيين نمی کند، بلکه برعکس، نحوۀ زندگی اجتماعی آنها شکل انديشه شان را تعيين می کند».

ادامه دارد