
فرزین خوشچین :
سرسخن
آنچه در پايان سدۀ بيستم فروريخت، ديوار دژ توتالیتاریستی لنينيسم و استالينيسم در برلين بود. اما، بدبختانه، ديوار لنینیسم- استالینیسم- تروتسکیسم- مائوئیسم هنوز در ذهن بسياری از فعالان چپ ما برجاست و اينان به هزار ترفند، شبانه روز به بندکشی آجرهای لرزان این ديوار سرگرمند. تا زمانی، که فعال چپ ما درک نکرده است، که لنينيسم، دنباله و تکميل کنندۀ مارکسيسم نيست، اشتباهات پنجاه سال گذشته در گونه های ظاهراً گوناگون استالینیسم، تروتسکیسم و … تکرار خواهند شد.
ظاهراً تروتسکیسم و استالینیسم دو گرایش متضاد هستند، اما روش «سوسیالیسم پادگانی» تروتسکی دست کمی از روش سرکوبگر استالین را به نمایش نگذارده بود. به هردوی این گرایشها تلاش می کنند دیگری را متهم به انحراف از لنینیسم کنند، اما روش هردوشان در بررسی مسائل تئوریک و رفتار سیاسی بسیار نزدیک و شبیه یکدیگر است. روش اینان را نزد دیگر گرایشهای چپ نیز می توانیم ببینیم، که اصلی ترین و برجسته ترینش « شیوۀ پراکنده پژوهی و آغازی نادرست» می باشد. و اگر بتوانیم «پراکنده پژوهی» و «موازی-کاری» را گونه ای «روش» بنامیم، می توانیم ریشه های آنارشیسم را در همین رفتار بازشناسی کنیم، و در این پیوند می بایست اعتراف کنیم، که اصولاً هیچکدام از گروههای سیاسی ما (چه چپ، چه راست) عادت به کار سیستماتیک ندارد، و از همین روی نیز، ساختار سازمانی هیچکدام از احزاب و سازمانهای سیاسی، ساختاری کارشناسانه و هدفمند نیست تا کار را به کاردان سپرده باشد، بلکه تنها تقسیم تشکیلاتی به سه بخش کمیتۀ مرکزی، هیات سیاسی و بدنه وجود دارد، که یک یا دو نفر از اعضای رهبری از کف اقیانوسها تا آنسوی کهکشانها، در همۀ موارد دارای نظر تعیین کننده می باشند. این رفقا سالهای درازی در کمیته مرکزی نقش رهبر را داشته اند و همۀ شکستها را باعث شده اند، اما هیچ راهکاری در دست نیست تا ایشان را بتوان با نیروهای بالنده جایگزین نمود. سپاهی را فرض کنید، که همیشه یک ژنرال دارد، که در همۀ نبردها شکست می خورد، کشته، زخمی، اسیر و فراری می دهد، اما فرماندۀ این سپاه هرگز برکنار نمی شود. هیچ سیستمی در کار نیست. گرچه همۀ این گرایشهای سیاسی مدعی پیروی از دمکراسی هستند، عملاً هیچ قانونی در درون اینگونه تشکیلات وجود ندارد تا بتوان ساختار سازمان را بازنگری و نوسازی نمود. و اصولاً درک همۀ این احزاب و سازمانها از «تشکیلات» این است، که کنگره ای داشته باشند، که کمیته مرکزی و هیات سیاسی را انتخاب می کند و سپس هم سازمان جوانان، سازمان زنان و … داشته باشند. نگاه هیچکدام از این گرایشهای چپ به اصول سازمان دادن بر پایۀ کمیته های تخصصی نیست، که برای نمونه، کمیتۀ حقوقی داشته باشند، که حقوقدانان را در آن جای بدهند، کمیتۀ روابط بین الملل و علوم سیاسی داشته باشند، کمیتۀ اقتصاد باشد و اقتصاددانان در آن فعالیت کنند و … یعنی هیچکدام از گرایشهای چپ ما به این فکر نیست، که سازمان و حزب سیاسی می بایست خودش را برای در دست گرفتن قدرت سیاسی در آینده ای دور یا نزدیک آماده کند و برای چنین هدفی لازم است نهادهایی را تشکیل دهد، که برای ادارۀ کشور در آینده از همین امروز تمرین کنند. چپهای ما خودشان را تنها در نقش و قالب اپوزیسیون می بینند، نه در نقش نیرویی، که قرار است در آینده دولت را تشکیل بدهد. از همین روی نیز به فکر پرورش و سازماندهی کادرهای اداری کشور نیستند، زیرا اصولاً به چگونگی پاسخ به مشکلات جامعه و تطابق برنامه ها با دستور روز شرایط جامعه نمی اندیشند. یعنی کار سیستماتیک و برنامه ریزی شده برای گرفتن قدرت سیاسی و پیدا کردن توان ادارۀ جامعه در آینده را با پرورش کادرهای اداری دنبال نمی کنند وعملاً جایگزینی سیستماتیک کادرها با نیروهای جوان و کارشناس در درون خود سازمانها و احزاب چپ دنبال نمی شود و بدان فکر هم نمی کنند. بنا بر این، اگر بر فرض اوضاع بگونه ای بشود، که این سازمانهای چپ قدرت سیاسی را به دست بیاورند، آنگاه نه برنامه ای برای ادارۀ امور، و نه کادرهای کارشناس را در اختیار دارند.
افزون بر این، شاید کمتر پژوهندۀ ایرانی را بتوان مثال زد، که کاری سیستماتیک را دنبال می کند. همین نکته نقطۀ ضعف و چرایی شکست همۀ اپوزیسیون بوده است. و اگر بخواهیم با خودمان روراست باشیم، باید بپذیریم، که کار سیستماتیک و برنامه ریزی شده ای، که چارچوبی را رعایت می کند، باعث دلتنگی ما می شود و ما پس از مدتی کار سیستماتیک، به دنبال تنوع هستیم و برای زنگ تفریح خودمان، به همان «پراکنده کاری» بازگشت می کنیم و در همان حوزه لم می دهیم و روشن نیست کی به کار سیستماتیک بازگشت خواهیم کرد. «پراکنده کاری» و گسست از اصل موضوع ما را به بیراهه هایی می کشاند، که بسا هرگز هیچگونه راه بازگشتی به جادۀ اصلی را در پیش ندارند. همین «پراکنده پژوهی» و سرآغاز نادرست، به نادیده گرفتن آگاهانه و ناآگاهانۀ بسیاری از فاکتهای مهم و تعیین کننده می انجامد. و این نه تنها نزد ایرانیان، بلکه نزد همۀ لنینیستهای روس و … نیز دیده می شود.
نکتۀ انحرافی دیگری، که مزید بر علت می باشد، گرایش سوبژکتیو است، که همۀ فاکتها را در خدمت توجیه هدف و پیش فرضی می گذارد، که به کرسی نشاندنش متضمن پیرایش و افزایش های ناروای بسیاری است. پژوهنده حتی می تواند فهرست بلندبالایی از منابع گوناگون را پایۀ کار خودش قرار بدهد، که با برداشت ناروا و نتیجه گیری نادرست از همان منابع به نتیجۀ مورد نظر رهنمون می شود.
بدین سان، سالهاست، که همین «پراکنده کاری» به محدودیت در پژوهش و تنبلی در کاوش بیشتر انجامیده و طرفداران استالین و تروتسکی بر سر و کلۀ یکدیگر می زنند و هرکدامشان خود را نزدیکتر به لنین می داند. سپس هم بحث خروشچوف به میان می آید و مائوئیسم و چگوارا و خط چریکی نیز به بحثها افزوده می شوند و پایان و نتیجه ای از هیچکدام از این بحث و جدلها به دست نمی آید. در این میان، آنچه همه چیز را پیچیده تر می کند این نکته است، که فعال و پژوهشگر ایرانی بخاطر دسترسی نداشتن به ادبیات کلاسیک روسی و … خود را مجبور دیده است به ترجمه هایی از آثار مفسران و صاحبنظران روسی، اروپایی و آمریکایی تکیه کند، که ای بسا خود این مفسران و نویسندگان اروپایی و آمریکایی نیز دچار انحرافات و برداشتهای نادرست فلسفی و … بوده اند. بسنده است نامهایی مانند هوارد زین، هال درایپر، وادیم زاگلادین، تئودور شانین و … روی مقاله و یا رساله ای باشد، تا خوانندۀ ایرانی آنرا بهترین تفسیر و «وحی منزل» بداند. غافل از اینکه بیشتر اینگونه مفسران یا «آنارشیست» و یا «لنینیست» هستند و در نتیجه، «مارکسیسم» را درست درنیافته اند.
نکتۀ مهم و سنگ بنای اشتباهات همۀ چپهای ما-بویژه فعالان سیاسی دوران پیش از بهمن 57- سرآغاز مطالعه از «چه باید کرد؟» لنین بوده و تا امروز نیز مهمترین جزوه برای ایشان می باشد. این است، که دنباله روندگان هرکدام از گرایشهای استالینیستی، تروتسکیستی و … برای اثبات مقام اجتهاد خود در باور به لنینیسم، اگر زورشان به دفاع تئوریک از دیدگاه فلسفی و یا اقتصادی لنینیسم نرسد، دست کم به توجیه مواضع مطرح شده در «چه باید کرد؟» لنین می پردازند و در این راه به هر چرندی جامۀ «مارکسیسم» می پوشانند- غافل از آنکه با خواندن «چه باید کرد؟» هیچکس مارکسیست نمی تواند بشود-آنارشیست چرا، اما مارکسیست نه.
برای آنکه لنینیسم را بشناسیم، می بایست برخوردی سیستماتیک داشته باشیم؛ از نخستین گامهای لنین در فعالیتهایش آغاز کنیم و هر گامی را در پیوند با پژوهش دربارۀ موضوع آن بررسی کنیم. اما فعالان چپ ما معمولاً یکی از آثار لنین را برمی دارند، دربارۀ آن بحث می کنند و نکته هایی را بازگو می کنند. برای نمونه، برخی ها بدون آشنایی کافی با اشتباهات و انحرافات فلسفی لنین در «دوستان مردم کیستند و چگونه با سوسیال-دمکراتها می ستیزند»، یکباره سراغ تفسیر و تایید «ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم» می روند، که مجال بحثش در اینجا نیست. این روش، «پراکنده پژوهی» و گسسته از زنجیره ای است، که زمینه های همپیوستۀ بوجود آمدن آثار لنین را در نظر نمی گیرد. یکی از اینگونه مفسران پراکنده پژوه دربارۀ «چه باید کرد؟» تراب ثالث است، که تلاش کرده است هزار نکتۀ نازکتر از مو را از این جزوۀ لنین بیرون بکشد، اما نکتۀ اصلی و پایه ای سخن لنین را فراموش کرده است بگوید، یا به نظرش نرسیده است، و یا بهتر دانسته است گام به چنین بحثی نگذارد، زیرا برایش جز گرفتاری، چیز دیگری در بر نخواهد داشت. با اینهمه، کوهی از نکته های بسیار مهم و به گفتۀ تراب ثالث، «کلیدی» در همین «چه باید کرد؟» لنین نهفته است، که لنینیستها معمولاً بدانها توجه نداشته و نمی توانسته اند آنها را دریابند، زیرا روش پژوهش و آشنایی با لنینیسم را درست فرانگرفته اند. برای نمونه، هنگامیکه لنین از فعالیت مارکسیستهای علنی سخن می گوید، یعنی استرووه، تووگان-بارانوفسکی، و این یعنی همکاری خود لنین با این گرایش در چارچوب «اتحاد مبارزه برای آزادی طبقۀ کارگر». بنا بر این، نقطۀ آغاز پژوهش دربارۀ «لنینیسم» می بایست از دوران فعالیتهای لنین در چارچوب «اتحاد مبارزه برای آزادی طبقۀ کارگر» باشد؛ باید عناصر تشکیل دهندۀ «اتحاد مبارزه» را بشناسیم و برخورد لنین را با این عناصر در نظر بگیریم. برای دستیابی به چنین شناختی می بایست شرایط و ساختار جامعۀ روسیه، تاثیر گرایشها و جنبشهای سیاسی-ادبی، تاثیر فعالیت گروه «آزادی کار» (گروه پلخانوف)، «کارگران شمال»، گروه بلاگویِف و … را در بررسی های خودمان بگنجانیم. تراب ثالث و همۀ دیگر فعالان چپ ما از این نکته ها غافل بوده اند.
همانگونه، که بسیاری از فعالان چپ می دانند، تراب ثالث و مازیار رازی، نمایندگان دو جناح تروتسکیستهای ایران هستند، که در اصلی ترین نکته ها، مواضع مشابهی دارند. بنا بر این، نقد دیدگاه هرکدام از این دو جناح، نقد دیدگاه دیگری نیز هست. در ادامۀ نقدهای خودمان، به مواضع مازیار رازی نیز خواهیم پرداخت. اما اکنون سخن ما دربارۀ تراب ثالث می باشد، که در دفاع و برداشت خودش از تروتسکیسم و لنینیسم، هر از گاهی بحثی را در شبکۀ اجتماعی پخش می کند. در اینجا به یکی از آن مباحث می پردازم، که تراب ثالث به کاوش در «چه باید کرد؟» لنین و تفسیر آن پرداخته است. خوانندگان می توانند ویدیوی این سخنان تراب ثالث را در اینجا ببینند و داوری کنند:
http://www.nashr.de/amuzeshi/cheBayadKardLenin.mp4
در همه جا مطالب درون کروشه [ ] از من است. همچنین برای آسانتر شدن برخورد با این مباحث، هرکدام از نکته های مطرح شده از سوی تراب ثالث را با شماره مشخص کرده و پاسخ آنرا در همانجا نوشته ام. این پاسخها کوتاه نیستند و فکر می کنم خوانندگان نیز بسیار مشتاق هستند مباحث را بگونه ای مبسوط بخوانند، تا تصویر کاملتر و روشنتری را به دست بیاورند، بویژه اینکه بخاطر دسترسی نداشتن به اینگونه ادبیات، چنین تصویری در جنبش چپ ما ناشناخته می باشد.
تراب ثالث و «چه باید کرد؟» لنین
تراب ثالث در سخنان خودش دربارۀ «چه باید کرد؟» لنین اینگونه می گوید:
نکتۀ 1-«لنین در این کتاب خودش به گنجینۀ مارکسیسم افزوده است»!! و بنا بر این، «مباحث لنین در این کتاب، از مباحث کلیدی دوران ماست».
نکتۀ 2-«اگر کسی جوهر این کتاب را قبول نداشته باشد، جزو جرگۀ سوسیالیسم انقلابی نیست و به درد انقلاب سوسیالیستی نمی خورد»!
نکتۀ 3-«باید شرایط زمان و مکان را هم در نظر بگیریم»!
تراب ثالث فکر می کند لنین «به درد دوران ما می خورد» و مباحث او در «چه باید کرد» همچنان «مباحث کلیدی دوران ما» به شمار می روند! با اینهمه، خود تراب ثالث تیر خلاص را به هر دو اصل پذیرفته شدۀ خودش در بررسی جزوۀ لنین شلیک کرده است، زیرا می خواهد «شرایط زمان و مکان» را در نظر بگیرد!
اصولاً این اشکال ریشه ای همۀ لنینیستهاست، که اولاً، می پندارند «لنینیسم، مارکسیسم دوران ماست»، و ثانیاً، «لنین مارکسیسم را تکامل داده است»، و ثالثاً، «لنینیسم، یعنی شیوۀ درست برپایی حزب طبقۀ کارگر»، آنهم در دوران ما و برای همۀ کشورهای جهان! می بینیم، که نه تنها در برخورد با دیدگاه چریکی مسعود احمدزاده، بلکه در برخورد با دیدگاه تروتسکیستی تراب ثالث، مازیار رازی و … هم با مفهومی بگونۀ «آچار فرانسه» رو به رو هستیم، که در هر زمان و مکانی، در هر شرایطی، به هر پیچی می خورد؛ یکی جار می زند «هم استراتژی، هم تاکتیک»، دیگری فریاد می زند «مباحث دوران ما»!
این ادعای تراب ثالث، ادعایی ناسنجیده است، که گویا مباحث مطرح شده در «چه باید کرد؟» لنین، پس از 130 سال گذشت زمان و اینهمه دگرگونی در سیستمهای اقتصادی-اجتماعی، رشد جوامع و انقلابهای مهم در صنعت و دانش بشری، دگرگونی در همۀ گوشه و کنار طبقات اجتماعی، فروپاشی دژ توتالیتاریستی بلوک شرق، دگرگونی های بسیار در مرزهای کشورها و پدیدار شدن و نابود شدن کشورهای جهان، همچنان همان مباحث لنین در آغاز سدۀ بیستم، «مباحث دوران ما» نیز می باشند! ادعاهای دیگر را در ادامۀ سخن خودمان بررسی می کنیم، اما در اینجا باید به این تناقض اشاره کنیم: لنینیستها می پندارند لنینیسم دقیقترین و درست ترین شیوه برای روسیۀ آغاز سدۀ بیستم بود، با همۀ ویژگیهای جامعۀ روسیه در آن زمان، و همچنین برای شرایط همۀ کشورهای جهان در زمان ما و تا آخر دنیا مناسب و مطابق می باشد! اما می دانیم، که حتی همۀ آنچه مارکس و انگلس هم گفته و نوشته اند، امروزه برای همۀ کشورهای جهان تطابق و مناسبت ندارد، تا چه رسد به دیدگاهها و رفتارهای لنین، که برای جامعۀ روسیۀ آن دوران هم مناسب نبود.
برای پاسخ به هرکدام از این ادعاها، می بایست آثار لنین را بطور سیستماتیک بررسی کنیم. اما در اینجا سخن ما با محوریت موضوع بحث تراب ثالث-«چه باید کرد؟» لنین- می باشد. در جای مناسب خود به موضوعات مربوط نیز می پردازیم تا دید گسترده تر و روشنتری برای نقد همین اثر لنین را داشته باشیم.
دیدگاه حزبی لنین
از آنجا، که «چه باید کرد؟» را لنین در پیوند با پایه گذاری حزب نوشته بود، نگاه لنین به چگونگی برپایی حزب یکی از همان «مباحث کلیدی» است، که تراب ثالث برمی شمارد، و این دربرگیرندۀ همۀ لنینیستها نیز می شود.
امیرپرویز پویان و لنینیسم
پویان در «جلال آل احمد- خشمگین از امپریالیسم و ترسان از انقلاب» نوشته بود: «حزب تودۀ ایران برخلاف سنتهای لنینی، سیاست درهای باز و بی کنترل را در زمینۀ پذیرفتن اعضاء پیش گرفت» (تاکید از من است).
پویان قطعاً از تاریخ فعالیتهای لنین چیز چندانی نمی دانست و نمی توانست سیاست «درهای باز و بی کنترل» حزب توده را دارای ریشه هایی در «سنتهای لنینی» ببیند، که از دوران فعالیت در چارچوب «اتحاد مبارزه برای آزادی طبقۀ کارگر» در پتربورگ آغاز شده بود. آن «سیاست درهای باز و بی کنترل» در چارچوب «اتحاد مبارزه برای آزادی طبقۀ کارگر»، ملغمه ای بود از گرایشهای گوناگون سیاسی و فلسفی؛ و در مورد حزب توده از دبیر اولی سلیمان میرزا اسکندری، عضویت جلال آل احمد و …. می توان نام برد. پویان استثناء نبود، بلکه همۀ رفقای پیوسته به اردوگاه چپ در دوران پیش از فروپاشی شوروی، کمابیش زیر تاثیر تبلیغات حزب کمونیست شوروی قرار داشته و می پنداشتند، که گویا لنین مبتکر«حزب تراز نوین» مارکسیستی بود، در تطابق با دوران امپریالیسم و با سازمانی دارای «خط و مرز» مشخص، با پرنسیپهای «انقلابی» به معنای واقعی کلمه در زمینه های پیروی از آرمانها و تحلیلهای دقیق مارکس و انگلس. با اینهمه نه پویان، نه هیچکدام از رفقایش حتی به فکر نوشتن اساسنامه هم نبود، تا چه رسد به برنامه ریزی برای برپایی حزب! تروتسکیستهای ما نیز همینگونه درگیر شناخت از بلشویسم و چگونگی تطبیقش با شرایط ایران می باشند. امروز هم همۀ چپهای ایران می پندارند لنین «سازمانده و مبتکر حزب تراز نوین» بود، که شیوۀ برپایی حزب مارکس و انگلس را پیشرفت داده است! تراب ثالث نیز اینگونه می پندارد.
لنین و ساختار حزب طبقۀ کارگر
پویان و همۀ چپهای دیگر می پنداشتند و همچنان می پندارند حزب بلشویک پر بود از کادرهای باسواد تئوریک، اعضای انقلابی و معتقد به مکتب مارکس-انگلس با تقسیم وظایف منطبق با کارشناسی اعضاء در حوزه های ویژه! اما در واقع، وارونۀ چنین چیزی را در روند رویدادهای حزب بلشویکها می بینیم. برای اینکه بهتر بتوانیم این نکته ها را بررسی کنیم، می بایست از دوران فعالیتهای لنین در چارچوب «اتحاد مبارزه برای آزادی طبقۀ کارگر» و ترکیب آن سازمان آغاز کنیم و روابط نزدیک لنین را با اعضای فعال آن «اتحادیه» بشناسیم.
حتماً خوانندگان با این جملۀ لنین آشنا هستند، که می گوید: «پیش از آنکه متحد شویم، و برای آنکه متحد شویم، می بایست ابتدا قاطعانه و معین مرزهای خود را مشخص کنیم» (اعلامیۀ برپایی هیات تحریریۀ «ایسکرا»، سال 1900)! با آنکه در این مقاله به اپورتونیسم برنشتاین و استرووه اشاره می کند، جالب است، که لنین همواره و در بسیاری از مهمترین نکته ها هیچگونه خط و مرز مشخصی را رعایت نمی کرد؛ فعالیتها در چارچوب «اتحاد مبارزه برای آزادی طبقۀ کارگر» در واقع، ملغمه ای بود از گرایشهای گوناگون اکونومیستها، بووندیستها، مارکسیستهای قانونی و برخی از فعالان محفل گاهنامۀ «وخی» مانند بوولگاکوف، بردیایف، مِرِژکوفسکی، باگدانوف و لوناچارسکی، که برخی از آنها در آیندۀ نزدیک به بُلشویسم پیوسته و در دولت شوروی هم به وزارت رسیدند. با چنین عناصر گوناگونی نمی توان حزب منسجم و یکدستی را برای هدفی معین برپا نمود. موضوع در اینجا «دمکراسی درون-حزبی» نیست، بلکه گرایشهای کاملاً متضادی را می توان مشاهده نمود، که هرکدامشان می بایست منطقاً به دنبال برپایی حزب ویژۀ خودش باشد. فراهم آوردن این گرایشهای گوناگون زیر یک سقف، سرانجام به انشعاب می انجامد، و دیدیم، که همین هم شد.
می بایست یاداور شویم، که نخستین کنگرۀ ح س د ک ر به ابتکار لنین و شاخۀ پتربورگ «اتحاد مبارزه» در مینسک برگزار شده بود-هرچند خود لنین و چندین تن دیگر بازداشت شده و نتوانستند در کنگره شرکت کنند، اما تصمیمات کنگرۀ نخست (کنگرۀ مینسک) و رهبری کمیتۀ مرکزی مرکب از س.ئی. رادچنکو (اتحاد مبارزه، شاخۀ پتربورگ)، ب.ل. ایدلمان (رابوچایا گازتا) نمایندۀ گرایش اکونومیستی، آ.ئی. کرِمِر (بوند) را پذیرفته بودند و مشکلی با این بازار آشفتۀ اندیشه های گوناگون فلسفی و نگرش بر ساختار حزبی نداشتند. پس بسیار هم طبیعی بود، که به همان ساختار هم بخواهند برای ادامۀ حزب به کنگرۀ دوم فراخوان بدهند. و لنین با همین اندیشه دربارۀ ترکیب حزب «مارکسیستی» به نمایندگان همۀ این گرایشها برای شرکت در کنگرۀ دوم فراخوان داده بود، تا بیایند و دوباره همان آش شله قلمکاری را درست کنند.
کنگرۀ نخست در آپارتمان پ.و. روومیانتسف با شرکت 9 نماینده، که درمیان آنها از «رابوچایا گازتا» و «بوند» نیز بودند، آغاز به کار کرد و شش نشست داشت. در آن گردهمایی تصمیم گرفته شد نام ح س د ک ر را برگزینند. لنین در دسامبر 1895 در زندان طرح فراخوان کنگره و برنامۀ حزب را ریخته بود، اما دستگیریهای گستردۀ فعالان سوسیال-دمکرات در همۀ شهرها اجرای این برنامه را به تعویق انداخته بود. تنها شاخۀ کی یِف ضربه نخورده بود و برای برگزاری کنگره تلاشهای خود را آغاز کرد. در مارس 1897 کنفرانس پیش-کنگره از اعضای شاخۀ کی یِف و پتربورگ برپا شد و تصمیم گرفته شد ارگان سرتاسری «رابوچایا گازتا» را منتشر کنند و همۀ محافل سوسیال-دمکرات را برای برپایی حزبی یگانه فرابخوانند. توجه شود، که شاخۀ اوکرائین بیشتر زیر تاثیر خط اکونومیستی بود. جزوۀ لنین-«وظایف سوسیال-دمکراتهای روس» (1897) پایۀ این بحث گردید. نمایندگان روزنامۀ «رابوچایا میسل» (اندیشۀ کارگری) از پتربورگ و همچنین «اتحاد سوسیال-دمکراتهای روس برون مرز» را به کنگرۀ نخست راه ندادند- این «اتحادیه » به ابتکار گروه پلخانوف در سال 1894 در ژنو برپا گردیده بود. اما «اتحاد سوسیال-دمکراتهای روس برون مرز» بخشی از حزب و نمایندۀ حزب در برون مرز اعلام گردید. مانیفست کنگره بوسیلۀ اعضای کمیتۀ مرکزی نوشته شد و سپس لنین نیز، که در آنزمان در تبعید بود، آنرا تایید نمود. اما نخستین کنگره نه برنامه و نه اساسنامۀ حزب را ننوشته بود.
لنین نه تنها کنگرۀ نخست ح س د ک ر را، که در مینسک برگزار شد، تایید کرده بود، بلکه حتی برای برگزاری کنگرۀ دوم و برپایی واقعی حزب نیز از همان گرایشهای «اتحاد مبارزه» نمایندگانی را به کنگرۀ دوم فراخوانده بود. پلخانوف تا جایی، که آن گرایشها را می شناخت، نمایندگانشان را برای شرکت در کنگره تایید نکرده بود. این نشان می دهد، که لنین چندان هم به «کشیدن خط و مرز» پایبند نبود وهمین نیز نطفۀ اخراج و انشعاب را با خودش به کنگرۀ دوم برده بود. از اینجا دانسته می شود، که گام نخست برپایی حزب مارکسیستی را لنین بلد نبود و نمی توان لنین را «سازمانده و مبتکر نابغۀ برپایی حزب مارکسیستی» به شمار آورد.
بلانکیسم روسی
نکتۀ 4-بر خلاف نظر تراب ثالث و دیگران، نکته های کلیدی جزوۀ «چه باید کرد؟» را باید در اصول ساختار حزب لنینی جستجو کنیم، که پاسخ کوتاه و سرراستش چیزی نیست جز «بلانکیسم روسی». تراب ثالث و دیگر توجیه کنندگان دیدگاه لنین با تکرار سخنان هال درایپر، می گویند، که «لنین دیدگاه «انقلابیان حرفه ای» را تنها در همین «چه باید کرد؟» مطرح کرده بود و دیگر هرگز نه آنرا تکرار کرد، و نه در عمل پیاده کرد»! اینکه لنین چنین دیدگاهی را با همین فرمولبندی در جای دیگری تکرار کرده است، یا نه، چندان اهمیتی ندارد، و اینکه این فرمول را تکرار نکرد، بخاطر انتقادهای شدیدی بود، که مارتوف، پاترسوف، و سپس پلخانوف، آکسلرود، زاسوولیچ و دیگران به این دیدگاه بلانکیستی وارد کرده بودند. آنچه اهمیت تعیین کننده دارد، این است، که اتفاقاً، اتفاقاً، لنین همین دیدگاه بلانکیستی را، حتی بصورت باندیتیسم در همۀ سالهای فعالیتش، حتی با تشکیل فراکسیون پنهانی «مرکز بلشویکی» (چیزی شبیه «کمیتۀ اجرایی» سازمان «نارودنایا وُلیا»، که در درون آن حزب تشکیل شده بود) پیگیرانه، پیاده کرده بود. این یعنی، فعالیتهای لنین، نه مطابق با دیدگاههای مارکس-انگلس، بلکه مطابق با دیدگاههای آنارشیستی نارودنیکها و بلانکیسم روسی بود.
انقلابیان حرفه ای کسانی هستند، که کاری ندارند، جز شرکت در کارهای «انقلابی»- تبلیغ و ترویج، تظاهرات، پخش اعلامیه، سخنرانی. از آنجایی، که «انقلابیان حرفه ای» از جایی دستمزد دریافت نمی کنند، مجبورند برای گذران زندگی و مخارج کارهای سازمانی دست به کارهای بزهکارانه بزنند؛ بانک زنی، دزدی، اخاذی، قاچاق و … در شرایط عادی شاید از نوشتن مقاله و ترجمۀ کتاب بتوان درامدی ناچیز به دست آورد. اما اگر شرایط پلیسی اجازۀ اینگونه فعالیتها را نمی دهد، تنها کاری، که برای «انقلابیان حرفه ای» می ماند، ترور، بانکزنی، قاچاق و جنایت برای پول است. این دقیقاً همان کارهایی بود، که بلشویکها انجام می دادند، افزون بر همکاری با پلیس مخفی اتریش و آلمان.
اما بگذارید به جمله های بیشتری از همین «چه باید کرد؟» نگاه کنیم:
لنین در « چه باید کرد؟ » ادامه می دهد: « سازمان انقلابیان بیش از هرچیز باید به طور عمده افرادی را در برگیرد، که پیشۀ آنها فعالیت انقلابی باشد. [یعنی کار دیگری نداشته باشند، جز فعالیت انقلابی]. این سازمان حتماً نباید چندان گسترده باشد [یعنی شمار اعضایش بهتر است کم باشد]، و تا جایی، که می شود، با پنهانکاری بیشتری فعالیت کند.[یعنی زندگی در خانه های تیمی] … کار ِما این نیست که در گلدانهای توی اتاق گندم سبز کنیم، بلکه با ریشه کن کردن علفهای هرز، زمین را برای رشد و رویاندن آیندۀ بذر گندم پاک می کنیم …[یعنی قرار نیست در خانه های تیمی به پرورش کادرهای تئوریک و باسواد بپردازیم، بلکه برای ترور برنامه ریزی خواهیم کرد.] ما باید دروگرهایی را آماده نماییم، که هم علفهای هرز امروزی را ریشه کن نمایند و هم گندم فردا را درو کنند. [معنی این جمله ها چیزی نیست، جز تبلیغ ترور. اما تروریستها در فردای پس از سرنگونی رژیم، هرگز آمادگی تئوریک برای شرکت در مناظره های ایدئولوژیک و یا ادارۀ درست جامعه را نخواهند داشت.] … سوسیال- دموکرات ها باید پیش از هرچیز به فکر برپایی سازمانی از انقلابیان باشند، یعنی سازمانی، که بتواند همۀ مبارزۀ آزادیبخش ِ پرولتاریا را رهبری کند» … «هستۀ کوچک به هم پیوسته ای از کارگران کاملاً مصمم، آزموده و آبدیده، که در نواحی عمده دارای افرادی مطمئن و طبق همۀ اصول پنهانکاری کامل بوده و با سازمان انقلابیان مربوط باشد، می تواند با بهره برداری از کمک کاملاً گستردۀ توده، بدون داشتن هیچگونه رسمیتی، همۀ وظایفی را، که بر عهدۀ سازمان ِحرفه ای است انجام دهد».
توجه داشته باشیم، که « بدون داشتن هیچگونه رسمیتی »، یعنی فعالان چنین سازمانی می توانند هر کاری بکنند، بدون آنکه مسئولیتش را به عهده بگیرند! و این دقیقاً همان شیوۀ بلانکیستهاست، که انگلس آنرا در سال 1891 در پیشگفتار بر «جنگ داخلی در فرانسه» دربارۀ کمون پاریس بازگو می کند:
«اعضای کمون پاریس عبارت بودند از یک اکثریت بلانکیست، که در کمیتۀ مرکزی گارد ملی نیز اکثریت داشتند، و یک اقلیت، یعنی اعضای اتحادیۀ بین المللی کارگران – انترناسیونال اول –، که اغلب از هوادارن مکتب سوسیالیسم پروودون بودند. در آن زمان بلانکیست ها در مجموع تنها از نظرِ غریزۀ انقلابی و پرولتری سوسیالیست بودند و تنها شمار اندکی از آنان به برکت وجود ویان، که با سوسیالیسم علمی آلمان آشنا بود، به آگاهی ِ بیشتری در اصول دست یافته بودند، و از این روی است، که می دانیم از نظر اقتصادی در بسیاری کارها، که مطابق درک امروزی ما کمون می باید انجام میداد، غفلت شده بود . … بدیهی است، که از نظر اقتصادی در درجۀ نخست، طرفداران پروودون تاٴثیرگذار بودند، همچنان که بلانکیست ها مسئول رفتارها و بی تحرکی های سیاسی بودند. طنز تاریخ این است، که این بار نیز مانند هر زمان دیگری، که طرفداران متعصب یک فرقه به قدرت می رسند، چه این و چه آن، برعکس آنچه اصول مکتبشان حکم کرده بود، عمل می کردند. پروودون، مبلغ سوسیالیسم ِ دهقانان خرد و پیشه وران، از اتحادیۀ کارگران بسیار متنفر بود و می گفت: شر اتحادیه بیش از خیر آن است. به گفتۀ پروودون، تنها در موارد استثنایی وجود صنایع بزرگ و موسسه های عظیم، مانند راه آهن است، که برای اتحادیۀ کارگران لازمند. در سال 1871 در پاریس، که مرکز کارهای هنری دستی بود، صنعت بزرگ به اندازه ای زیاد شده بود، که مهم ترین تصویبنامۀ کمون مربوط به سازماندهی صنعت بزرگ و حتی مانوفاکتور بود. این صنعت بزرگ همان تشکیلاتی است، که بنا به گفتۀ مارکس در کتاب «جنگ داخلی»، سرانجام به کمونیسم، یعنی نقطۀ مقابل مکتب پروودون [سوسیالیسم تولید خرد دهقانی و پیشه وران] می انجامد، و از همین روی باید گفت، که: کمون گورستان مکتب سوسیالیسم پروودونی شد.
وضع ِ بلانکیست ها هم بهتر از این نبود. آنها که در مکتب توطئه تربیت شده بودند و بوسیلۀ انضباط شدیدی که ویژگیِ اینگونه فرقه هاست، با هم ارتباط داشتند و از این نقطه نظر حرکت می کردند، که گروه نسبتاً کوچکی از انسان های مصمم و جدی و متشکل می تواند در یک لحظۀ مناسب نه تنها زمام دولت را در دست بگیرد، بلکه با صرف انرژی زیاد و بدون توجه به همۀ مشکلات، می تواند آنقدر آنرا حفظ کند تا تودۀ مردم را به انقلاب بکشاند و آنان را به دور گروه کوچک رهبری سازماندهی نماید. این کار هم پیش از هر چیز مستلزم شدیدترین تمرکز مستبدانۀ همۀ قدرت در دست حکومت انقلابی جدید خواهد بود»[و لنین هم دقیقاً چنین نقشه ای داشت: «وجود هستۀ کوچک به هم پیوسته ای از کارگران کاملا مصمم، آزموده و آبدیده، که در نواحی عمده دارای افرادی مطمئن و طبق همۀ اصول پنهانکاری کامل بوده و با سازمان انقلابیان مربوط باشد …»-«چه باید کرد؟».].
و « بلانکی عمدتاً فرد انقلابی سیاسی است و سوسیالیست بودنش به خاطر همبستگی یی است، که با خلق احساس می کند، اما نه دارای تئوری سوسیالیستی است، و نه پیشنهادهای پراکتیکی مشخصی ارائه می دهد، که دربردارندۀ راه حل اجتماعی باشند. او در فعالیت های سیاسی خود عمدتاً «مرد عمل» بود و اعتقاد داشت اقلیت کوچکی، که بخوبی متشکل شده باشد و در لحظۀ مناسب دست به اقدام انقلابی بزند، می تواند با چند موفقیت اولیه، توده های خلق را به دنبال خود بکشد و انقلاب پیروزمندی را به وجود بیاورد. از آنجا، که بلانکی هر انقلابی را همچون اقدام یک اقلیت کوچک انقلابی تلقی می کند، بدیهی است، که خواه ناخواه، پس از پیروزی، دیکتاتوری آن اقلیت کوچک نتیجۀ آن خواهد بود. دیکتاتوری یی، که اگر خوب دقت کنیم دیکتاتوری طبقۀ انقلابی، یعنی پرولتاریا نبوده، بلکه دیکتاتوری همان افراد اندکی است، که دست به این اقدام زده اند، و خودشان نیز به نوبۀ خود، پیشتر تحت دیکتاتوری یک یا چند تن انگشت شمار متشکل شده اند». ( همان)
بنا بر این، هرگاه یکی از رفقای چپ «کمون پاریس» را الگویی برای رفتار امروزی ما جار می زند، باید به او گوشزد کنیم، که اعضای فعال کمون پاریس بلانکیستها و پروودونیستها بودند و طرفداران مارکس-انگلس در آنجا اصولاً کاری از پیش نمی بردند و بنا بر این، سیاستهای آنارشیستی آنان را نمی توان نسخه ای مارکسیستی قلمداد کرد. اکنون این را با دیدگاه لنین مقایسه کنیم.
و شگفتی در این است، که لنین برای اثبات دیدگاه «انقلابیان حرفه ای»، حزب سوسیال دموکرات آلمان را «رهبری ده خردمند» بر « توده ها» توصیف نموده و می گوید: « فکر سیاسی آلمان ها اکنون به اندازۀ بسنده ای تکامل یافته و اندوختۀ بسنده ای از آزمایش سیاسی دارند تا به این موضوع پی ببرند، که در جامعۀ کنونی برای هیچ طبقه ای اگر ده نفر پیشوای با قریحه و استعداد – اشخاص با قریحه و استعداد هم صد تا صد تا به دنیا نمی آیند –، کارآزموده، از لحاظ ِ حرفۀ خود آماده، در مکتب طولانی آموزش یافته و با یکدیگر هماهنگ نداشته باشد، مبارزۀ پایدار ممکن نخواهد بود».
و جالب است، که این ایدۀ «رهبری ده تنه» را لنین از «موعظۀ انقلابی» نیچایف برگرفته بود:
از نامۀ باکوونين به دوستش تالانديه پيداست، که او در همۀ موارد با نیچايف موافق نبود: « نیچايف کم کم به اين باور رسيد، که برای برپا ساختن سازمانی جدی و ويران نشدنی، بايد اساس را بر سياست ماکياولی گذاشته و بطور کامل، سيستم ايزوئيت ها را جذب کرد:- برای تن، تعدی و برای روح، دروغ. براستی اعتماد متقابل، همدردی جدی و سختگيرانه، فقط بين ده تن وجود دارند، که تقدس درونی جامعه را می سازند».
البته لنین از این «سیستم ایزوئیتی» تنها دروغ را پذیرفته و پیگیرانه علیه مخالفان خودش به کار می برد، اما ریاضت جسمی را قبول نداشت. دربارۀ دروغهای شاخدار لنین علیه مخالفانش گفتار ویژه ای داشته ام.
لنین می گوید:«برای اداره کردن جنبش توده ای (توسط خردمندان) به کسانی نیازمندیم، که بویژه فعالیت سوسیال- دموکراتیک را کاملاً پیشۀ خود قرار داده باشند و نیز، چنین کسانی باید با شکیبایی و سرسختی، خود را انقلابیان حرفه ای بار بیاورند . … سازمانی از انقلابیان حرفه ای بما بدهید، ما روسیه را زیر و رو می کنیم. اینگونه سازمان مستحکم انقلابی از نظر شکل خود درهر کشور استبدادی می تواند سازمان توطئه گرهم نامیده شود» («چه باید کرد» ترجمه از روسی، تاکید از من).
البته برای برپایی چنین سازمان توطئه گری به اعضایی نیازمندیم، که حرف شنو باشند و فکر هم نکنند، وگرنه، تصفیه های درون سازمانی هم خواهیم داشت:
« یگانه اصل جدی سازمانی برای کارکنان جنبش ما باید عبارت باشد از پنهان کاری بسیار شدید، گزینش بسیار دقیق اعضا، و آماده نمودن انقلابیان ِحرفه ای . … البته آنها وقت این را ندارند، که بهِ فورمهای بازیچه ای به نام دموکراتیسم بیاندیشند [بله، “بازیچه ای به نام دمکراتیسم”! و دقیقاً از همین روی بود، که لنین فضای باز سیاسی دوران استولیپین و شرکت در انتخابات دوما را تحریم کرده بود.]، اما حس مسئولیت در آنها بسیار شدید است [یعنی حس پذیرش دیکتاتوری] و ضمناً از روی تجربه دریافته اند، که سازمان انقلابیان حقیقی برای این، که گریبان ِ خود را از دست عضوی ناشایست رها کند از هیچگونه وسیله ای روی گردان نخواهد بود.[این یعنی ترور اعضای سازمان زیرزمینی، که با دیکتاتوری رهبران سازمان ناسازگارند. این را سرگئی نیچایف در عمل برای ترور ایوانوف پیاده کرده بود.] وانگهی، در کشورِ ما افکارعمومی مربوط به محیط انقلابی روسی – و بین المللی – وجود دارد، که به اندازۀ کافی پیشرفت نموده و دارای تاریخ طولانی خودش می باشد و هرگونه انحراف از وظیفۀ رفاقت را با قساوت بی امانی مجازات می نماید» (لنین، «چه باید کرد؟»).
و این دقیقاً تکرار همان مقراراتی است، که سرگئی نیچایف در «موعظۀ انقلابی» نوشته بود: «10- هر رفيقی بايد چند انقلابی دست دوم و دست سوم-يعنی کسانی که بطور مطلق وقف نشده اند- را زير دست خودش داشته باشد. او بايد به آنها همچون سرمايۀ کلی انقلابی، که در اختيار وی قرار گرفته است، نگاه کند. او بايد صرفه جويانه سهم خودش را خرج کند و بکوشد هميشه بيشترين سود را از آن بدست بياورد…
11- هنگامی، که رفيقی به مصيبتی دچار می شود، فرد انقلابی بايد درک کند، که پاسخ به پرسش نجات دادن يا ندادن وی، نه از هيچگونه ديدگاه احساسات شخصی، بلکه فقط از منافع امر انقلاب بايد باشد. بنا بر اين، او بايد آن سودمندی را، که بوسيلۀ آن رفيق بدست می آيد، از يکسو و تلف کردن نيروهای انقلابی برای رهايی وی را، از سوی ديگر سبک و سنگين کند و بايد همينگونه تصميم بگيرد».
در 1873 انترناسيونال اول، مارکس و انگلس و … بسختی از روش نیچايف انتقاد کردند، اما لنین همواره جزوۀ نیچایف را می خواند و بدان عمل می کرد.
تراب ثالث، مازیار رازی و دوستانشان سخنان هال درایپر را تکرار می کنند، که او نیز به تکرار سخنان او. اپ. راکی پرداخته است. هال درایپر در ص 14 جزوۀ خودش تلاش کرده است مفهوم «انقلابیان حرفه ای» لنین را با تفسیر من دراوردی خودش از واژۀ «پروفشنال» در زبانهای انگلیسی، آلمانی و فرانسوی اینگونه ماستمالی کند، که گویا منظور لنین از «انقلابیان حرفه ای» اشاره به شغل و پیشۀ اعضای حزب نبود! واقعاً شانس آورده ایم، که هال درایپر زبان روسی را بلد نیست، اما روشن است، که واژۀ «پروفتسیونالنیه رولووتسیونری» در زبان روسی، دقیقاً معنی «پیشۀ» اعضای حزب را می دهد و هیچگونه بندبازی و کلک زدنی به تفسیر دیگری از این واژه ها، که ریشۀ لاتینی دارند، نمی انجامد. «انقلابیان حرفه ای» تنها در سازمانی بلانکیستی می توانند وجود داشته باشند. این یعنی سازمان چریکهای فدایی خلق، سازمان مجاهدین خلق، سازمان پیکار، که همگی بلانکیستی هستند.
اینهم در پاسخ به گرایش تروتسکیستی تراب ثالث، لنین می گوید: «رفيق تروتسکی کاملاً در مورد ایدۀ اصلی متن کتاب «چه باید کرد؟» دچار سوء تفاهم شده است. هنگامیکه در این باره، که حزب نباید سازمانی توطئه گر باشد (مانند بسياری دیگر نیز، که چنين مخالفتی را ابراز کرده اند)، او فراموش می کند، که من در کتابم شماری از انواع گوناگون سازمانها را بر شمرده ام. از پنهانترین و انحصاریترین، تا سازمانهای گل و گشاد و نسبتا گسترده».
می بینید؟ این تنها ما نیستیم، که ایدۀ مرکزی «چه باید کرد» لنین را برپایی سازمانی بلانکیستی می دانیم. این تنها مارتوف، پاترسوف، پلخانوف، آکسلرود، زاسوولیچ و دیگران نبودند، که اینگونه دریافته بودند، بلکه همین تروتسکی آقای تراب ثالث و مازیار رازی هم چنین برداشتی را از کتاب لنین داشت، زیرا لنین در همان «چه باید کرد؟» گفته بود: «.. اینگونه سازمان مستحکم انقلابی از نظر شکل خود درهر کشور استبدادی می تواند سازمان توطئه گرهم نامیده شود». یعنی سازمان بابیوف، ماکس اشتیرنر، آگووست بلانکی و همۀ آنارشیستهایی، که «عمل انقلابی» را «توطئه گری» و کودتا می فهمند.
روشن است، که لنین در اینجا مغلطه می کند، زیرا در «چه باید کرد؟» رک و پوستکنده گفته است: «سازمانی از انقلابیان حرفه ای بما بدهید، ما روسیه را زیر و رو خواهیم کرد. اینگونه سازمان مستحکم انقلابی از نظر شکل خود درهر کشور استبدادی می تواند سازمان توطئه گرهم نامیده شود». در تفسیر بلانکیسم نهفته در این جمله هیچکس دچار سوء تفاهم نشده بود؛ نه مارتوف، نه پاترسوف، نه آکسلرود، نه زاسوولیچ و نه پلخانوف، و نه حتی تروتسکی، که خودش دقیقاً بشیوۀ بلانکیستی در اکتبر 1917 کودتای دولتی را علیه دولت ائتلافی کرنسکی رهبری کرد. این نمود روشنی از بلانکیسم روسی بود. معنی «انقلابیان حرفه ای» این است، که کسانی در سازمانی جمع شوند، که هیچ کار دیگری جز فعالیتهای سازمانی و حزبی نداشته باشند. اینگونه کسان برای تامین هزینه های زندگی مجبور خواهند بود بروند بانک بزنند، و حتی مانند چریکهای آمریکای لاتین به تولید و پخش کوکائین سرگرم شوند.
بلشویسم و منشویسم
و اما روش لنین برای برپایی حزب بلانکیستی در پوشش جارهای مارکسیستی، کار را به جایی رساند، که لنین هرگز در هیچکدام از سازمانهای حزبی در «اکثریت» نبود، حتی در درون خود حزب بلشویک در مقطع دوران پس از انقلاب فوریه تا کودتای اکتبر، هرگز لنین در اکثریت نبود و بنا بر این «بلشویک» نبود. بلشویک اصلی همان مارتوف بود، و منشویک واقعی خود لنین.
از «ایسکرا» آغاز کنیم: لنین از دوران پیش از کنگرۀ دوم و از دوران «اتحاد مبارزه برای آزادی طبقۀ کارگر» با مارتوف در کمیتۀ مرکزی بود و روی این دوستی و همکاری پیشین حساب می کرد. پاترسوف نیز از همان دوران در این سازمان در کنار لنین بود.
ایننا گِرموگنِونا سمیدُویچ-لِمان زادۀ سال 1870 در توولا نخستین منشی هیات تحریریۀ «ایسکرا» بود. او در اوت 1897 در پیوند با «اتحاد مبارزه» (گروه مارکسیستی یوری مارتوف، آلکساندر پاترسوف، فیودور گوورویچ-دان، میخائیل لِمان و …) به سیبری تبعید شد.
میخائیل لمان، فئودور گوورویچ، پاترسوف نیز به همان تبعیدگاه فرستاده شدند. ایننا سمیدُویچ از این تبعیدگاه فرار کرد و در پایان سال 1899 خودش را به سوئیس رسانده و به همکاری با گروه «آزادی کار» (گروه پلخانوف) پرداخت و سپس در اکتبر 1900 به مونیخ رفت و منشی هیات تحریریۀ «ایسکرا» شد.
در آوریل 1901 کرووپسکایا منشی شد و جای او را گرفت. اما دیری نپایید، که کروپسکایا از پست منشی گری کنار گذارده شد، زیرا نمی توانست کارها را بخوبی انجام دهد. لنین هم «چه باید کرد؟» خودش را نوشت و یاران قدیمی او، مارتوف و پاترسوف منتقدانش گشتند و به نقدهای پلخانوف و آکسلرود و زاسوولیچ پیوستند و عملاً لنین تنها ماند و از هیات تحریریۀ «ایسکرا» بیرون رفت. اما هنگام بیرون رفتن، یادش نرفت خود روزنامۀ «ایسکرا» را هم با خودش ببرد و «ایسکرای لنینی» را منتشر کند، دقیقاً مانند همۀ انشعابهای سازمانهای چپ خودمان، که همه همان روزنامۀ «کار» را منتشر می کنند، همه خودشان را «چریک فدایی» می نامند، آنهم چه چریکی! همه حکمتیستهای ناب هستند، همه همان خط مشی را دنبال می کنند و به خودشان حق می دهند نام و ارگان سازمان و حزب را از آن خود بدانند!
من در مقاله هایم-«دیدگاههای حزبی و صنفی» در این باره بسیار نوشته ام، اما اشاره هایی بدانها می کنم و همچنین نکته های دیگر را نیز در اینجا می نویسم.
پویان می گوید: «پیش از تاسیس حکومت دمکرات آذربایجان، جماعتی از روشنفکران گنده دماغ، که کمترین رابطه را با کادرهای کارگری حزب داشتند، وازدگی خود را از مشی استالین، که تکیه بر اصل دیکتاتوری پرولتاریا روح آن بود، هنوز زیر نقاب دفاع از «استقلال رهبری حزب» می پوشانیدند، گرد هم آمدند و نهال انشعاب را کاشتند … گلۀ روشنفکرانی، که پیشاپیش خود بزرگی همچون خلیل ملکی را داشتند، از در «راست» خارج شدند و بیدرنگ پس از خروج، علم و کتل رویزیونیسم راآشکارا برافراشتند … آنچه آماج تیرهای زهرآگین و تسلیم طلبانۀ نیروی سوم بود، مارکسیسم-لنینیسم بود، نه حزب توده … هیچیک از انشعابهایی، که در آن رخ داده به قصد بازگشت به اصول مارکسیستی-لنینیستی صورت نگرفته است … ضد استالینیسم، نفی دیکتاتوری پرولتاریا، تایید یک سوسیالیسم نیمبند، که استثمار طبقاتی را تعدیل می کند و مدافع لیبرالیسم است … آل احمد در حفظ میراثهای فکری نیروی سوم، تا لحظۀ مرگ همچون فرزند خلف خلیل ملکی کوشا بود»(همان).
پویان «مشی استالین» را برابر با «دیکتاتوری پرولتاریا» و در راستای «مارکسیسم-لنینیسم» ارزیابی کرده است. روشن است، که نه «مشی استالین» را می توان «دیکتاتوری پرولتاریا» به شمار آورد، نه «لنینیسم» را ادامه و یا «تکمیل کنندۀ مارکسیسم» دانست و نه انشعاب خلیل ملکی را «رویزیونیسم» به شمار آورد. بدبختانه اختلاف خلیل ملکی با حزب توده، اختلافی «سیاسی» بود، نه «ایدئولوژیک». خلیل ملکی هرگز تا آن اندازه به ژرفای تئوری دسترسی نداشت، که بتواند «لنینیسم» را نقد کند، یا بلشویسم را بشناسد و «مشی استالین» را مخالف آن ارزیابی کند-گرچه چنین تخالفی وجود نداشت، بلکه هم استالین، هم تروتسکی از پیروان لنین بودند و تلاش داشتند یکدیگر را «منحرف از مشی لنین» بشناسانند. وانگهی، «دیکتاتوری پرولتاریا» در واقع، دیکتاتوری رهبری حزب بر همۀ جامعۀ شوروی بود، که حتی شوراها از شرکت در قدرت سیاسی محروم شده بودند، اما چنین نگرشی در آن زمان (و همچنین برای بسیاری از فعالان چپ در زمان ما) وجود نداشته است. با اینهمه، نزد لنینیستها، یکی از مهمترین آرگومنتها این بوده است، که مخالفان خودشان را «ضدلنینیست» و بنا بر این، غیرمارکسیست بشناسانند. چنین مقایسه ای را نه تنها از خلیل ملکی، بلکه از پارسانژاد، سقایی، لاشایی و دیگر بنیانگذاران «توفان» نیز نمی بینیم.
نکتۀ 5– تراب ثالث می گوید: «حتی ممکن است از نظر تئوریک اشکال داشته باشد.- مثلا جزوۀ خود لنین، جزوۀ جوان 30 و خرده ای ساله است، هنوز چنان تجربه ای ندارد»(تاکید از من).
نه خیر آقای ثالث، نه تنها ممکن است، بلکه بروشنی پیداست، که دارای اشکال تئوریک می باشد. خودتان را گول نزنید!
لنینیستها هرچیزی را توجیه می کنند: اگر در اینگونه پرسشها لنین لنگ می زند، او را «جوان» و «بی تجربه» می نامند. اما همین لنینیستها به جزوه هایی مانند «رشد سرمایه داری در روسیه» و یا «دوستان مردم کیستند و چگونه علیه سوسیال-دمکراتها می ستیزند» و …، که لنین بسیار جوانتر نوشته بود، همچون سندی بی چون و چرا برای اثبات «نبوغ» لنین برخورد می کنند، اشتباهات او را به «جوان بودن» او ربط نمی دهند، و یا نمی توانند «اشتباهات» و ضعف تئوری و روش لنین را در «رشد سرمایه داری در روسیه»، «دوستان مردم کیستند …» و … ببینند. بویژه در همین دو اثر لنین-«دوستان مردم» و «رشد سرمایه داری»- بروشنی می بینیم، که لنین جنبش «نارودنیکها» را نمی شناسد، از تاریخ روسیه نیز چندان آگاهی درستی ندارد، و همچنین نه فلسفۀ هگل را می شناسد، نه شناخت درستی از روش مارکس و انگلس دارد. در ادامۀ سخن خودمان دربارۀ این نکته ها توضیح خواهیم داد.
بنا بر این، بر خلاف نظر تراب ثالث، لنین نه تنها در «چه باید کرد؟» هیچ چیزی به گنجینۀ مارکسیسم نیافزوده است، بلکه آشکارا گام در جادۀ آنارشیسم گذارده و «نیچایفشینا» (روش سرگئی نیچایف) را تبلیغ کرده است.
ادامه دارد







