
گفتگو با رکسانا حمیدی، داستاننویس و پژوهشگر ادبیات :
گفتگو کننده : شیون شرق، نویسنده و منتقد ادبی افغانستانی
شما داستاننویس و منتقد ادبی هستید و در این زمینه فعالیت دارید، به ما بگویید چرا داستاننویسی را انتخاب کردید؟
من رمان خواندن را از یازده سالگی آغاز کردم. جهان رمان و داستان برایم مثل یک غار جادویی بنظر میآمد، غاری که میدانی از آن سرانجام خارج میشوی اما هرچه جلوتر میروی، میبینی این غار تو را در خود نگه میدارد و تو در آنجا با شکل دیگری از بودن مواجه میشوی. زمان واقعی بیرون از غار برایت متوقف میشود و تو درگیر دو زمان جدید میشوی: یکی زمان داستان و دیگری تداخل زمان تو با داستان. در دوره کودکی و نوجوانی من در دهه شصت خورشیدی در ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی و جنگ، چیز خوشایندی وجود نداشت تا جهان واقعی را برایم جذاب کند، جنگ و دربدری ما از خانه و کاشانه در آن سالها و فضای رعب و وحشت در جامعه، خانواده ما را تحت تاثیر قرار داده بود، البته این اوضاع در دهه شصت عمومی بود. بخشی از افسردگی و ملال در چند نسل از همان جا در ما نهادینه شد. این بود که ملال را زود شناختم، و به واسطه کتاب، به ادبیات و رمان رسیدم. قبلش کتابهایی از صمد بهرنگی و دیگران خوانده بودم، اما رمان نزدیکترین و عمیقترین جهان نزدیک به من بود. آن سالها در خانه ما مثل دیگر آدمهای آن روزگار، کتاب زیاد وجود داشت. کتابهای نخوانده، شادی عمیق من بود و اینکه میتوانم در جایی غیر از این زندگی کسالت بار روزمره، باز غرق شوم و به غار جدیدی وارد شوم با پرتوهایی اندک از نور و سکوت. و بوی سنگهای جدید که مثل جانهایی بود که در رمانها به تصویر کشیده میشدند و همین اولین درگیریها با ادبیات را برایم ایجاد کرد. خوبی آن دوره، نبود سانسور در کتابها بود و به این واسطه، ورود بیپرده به جهان رازگونه بزرگسالی مسلما برای آن سنین جذاب است و همین تاثیری عمیق بر جان من گذاشت. همین باعث شد که بعد از دیپلم تجربی بخاطر دبیر ادبیاتم در دبیرستان که در من ذوق نوشتن دیده بود، متوجه رشته ادبیات فارسی در دانشگاه شوم. از همان سالها مینوشتم. سعی میکردم مثل افراد معروف آهنگین و جملات قصار بنویسم اما اغلب به نثر. داستانهای اولیه من از سال دوم دانشگاه شروع شد، اغلب با ضمیر اول شخص. نوشتن داستانهای اولیه با تردید و گاهی ارسال برای مجلات و اغلب جواب منفی شنیدن، بخشی از روندی بود که در آن سالها به یاد دارم. در دوره دانشجویی در دانشگاه علامه طباطبایی، سه فرد بیشترین تاثیر را روی من در زمینه رمان داشتند، دکتر محمود عبادیان، استاد فلسفه که ادبیات معاصر و نقد ادبی هم به ما درس میداد و گاهی داستانهایم را برایش میخواندم و گاهی هم درباره رمانهایی که خوانده بودم با ایشان حرف میزدم، دیگری دکتر سیروس شمیسا که سر کلاسها گهگاه از رمان حرف میزد و من درباره داستانهای هدایت با ایشان گاهی صحبت میکردم. غیر از این دو فرد که مستقیما استاد ما بودند، فرد دیگری هم بود که الهامبخش من بود و آن خانم دکتر آذر نفیسی، استاد ادبیات انگلیسی بود که در جلسات سخنرانیهای متعددشان در دانشگاه یا بیرون از آن حاضر میشدم . ایشان تخصصش رمان بود و این برایم بسیار جذاب بود و فکر میکردم آینده من در همین زمینه است. متاسفانه ما گرایش یا حتی واحدی در ادبیات فارسی به این اسم نداشتیم و هنوز هم نداریم. در دوره لیسانس رمانهای بسیار خواندم برعکس دوره فوق لیسانس که به نحوی تکرار دروس لیسانس بود.
به نظر شما ادبیات داستانی مهم است؟ ادبیات چقدر توانسته در رشد جامعهی ایران کمک کند؟
ما در دوران عجیبی بسر میبریم، گویی با این همه پیشرفت و دگرگونی همچنان در عصر اسطورهها سر میکنیم. اینجا بر لبه تاریخ پر آشوب و این همه دگرگونی و دستاوردهای الکترونیکی و هوش مصنوعی و این میزان وقایع غیرقابل باور از جنایت و خیانت. اگر بخواهم به این پرسش مهم، کوتاه پاسخ دهم باید بگویم اتفاقا در همین دوران، داستان از اهمیت بیشتری برخوردار شده. خواهم گفت چرا. اما قبلش با نگاهی به دورتر و حدود سه چهار هزار سال پیش متوجه میشویم که داستان و روایت از دیرباز همراه بشر بوده. شما به آثار کهن جهان نگاه کنید از گیلگمش تا هزار و یک شب تا داستانهای باستانی در ایران و هند و یونان، همه اینها به ما نشان میدهد که انسان پیوسته درک جمعی و دغدغهها و فهم خود از جهان را با اندک امکانات موجود در دل این روایتها قرار داده. مسلما در هزار سال ادبیات فارسی صورت غالب ادبی ما شعر و به تعبیری نظم بوده؛ در اشعار نظامی و فردوسی و مولوی و سنایی و عطار و دیگران داستان شکل میگیرد. در ادبیات کهن فارسی، نثر بیشتر برای پند و نصیحت و تاریخ و نامه و شرح نویسی کاربرد دارد، مثلا بیهقی داستان ننوشته تاریخ را ثبت کرده اما با تعاریف امروز ما نوع و سبک روایی او بیشتر به رمان شباهت دارد. در دوران اخیر، داستان همچنان ادامه دارد اما با صورتهای ادبی جدیدتر و البته در نثر پایگاه بهتری دارد. در زبان فارسی ما هم به تبعیت از غرب، داستاننویسی را به شکل مدرنتری تجربه کردیم. من همچنان معتقدم که صورت غالب ادبی عصر ما بخصوص در مناطق خاورمیانه برای مردم ایران و افغانستان، داستان و رمان است. اما چالش ما، قدرتمند بودن شعر و نظم در خاطره جمعی ماست. شعر و نه داستان. داستانهای کلیله و دمنه یا بیهقی را کسی تعریف نمیکند. اگر هم داستانهای شاهنامه تعریف میشود، یکی به دلیل جنبههای ملی و میهنی آن است و دیگر به علت اسطوره بودنش است، یعنی جایی بین تاریخ و آرزوهای بشری، مثل قصه سیاووش و کاوه آهنگر و رستم و سهراب. اما داستان و نثر متعلق به اجتماع و مردم است و مثل شعر برآمده از فرد و دایره ذهنی و جهان یک فرد نیست. داستان، جهان دیگریهاست؛ مکانی برای گردهمایی تیپهای مختلف اجتماعی؛ رخدادهای تاریخی و سیاسی، بروز دیالوگها، مجالی برای دیده شدن افراد و صداهای فروخورده و خطاب به مردم و نه سیاسیون. مثلا برای بیان رنج دختران و قتلهای ناموسی چه نوع ادبی برای تحت تاثیر قرار دادن جامعه مناسبتر است؟ مقاله، گزارش، شعر، خاطره؟ من میگویم داستان! زیرا داستان خطاب مستقیم و جهتمند ندارد، در مقابل توده متعصب، داستان فرم منعطفتری دارد تا مثلا گزارش. به همین دلیل سینما بر شانه داستان سوار میشود و این اثرگذاری را وسیعتر و آسانتر میکند. حالا بپردازیم به اینکه گفتم در جهان امروز، داستان اهمیت بیشتری دارد! الان زمانه سلطه رسانههاست، سوشال مدیا و ارتباطات. ساختار فعالیت در این جهان جمعی از داستان و روایت گرفته شده، اینکه چه چیز، چطور بیان شود که تعلیق داشته باشد! الان هر کسی که در این فضاها فعال است باید به نوعی از ساختار روایت دانسته یا ندانسته وام بگیرد! یعنی امروز چیزهایی که بیشتر ما را تحت تاثیر قرار میدهند آنهایی هستند که به ساختار داستان پردازی بیشتر توجه داشتهاند. پس ادبیات داستانی مهم است چون ما فقط به آن نیاز نداریم بلکه در حال حاضر در آن غرقیم. اینکه پرسیدید چقدر ادبیات به رشد جامعه ایران کمک کرده، باید بگوییم چنانکه میدانید و گفتم در خاطره جمعی ما شعر و ادبیات کلاسیک جا گرفته. ادبیات داستانی در این یک صد سال اخیر رشدی داشته که در مقابل شعر بسیار جوان است. اما بنظرم داستاننویسی پیش از انقلاب یعنی در دوره پهلویها با سبکهای مختلف و انواع نگرشها به جاهای خوبی داشت میرسید و نشریات و رادیو و حمایت دولتی از ادبیات مدرن و البته آزادی اجتماعی و نبود سانسور در شکوفایی ادبیات برای مولف و مخاطب داشت به سمتهای خوبی در ادبیات داستانی منجر میشد اما با وقوع انقلاب اسلامی متاسفانه موانع عجیب و غریبی برای جامعه و ادبیات و کتاب پدید آمد. در این نزدیک به نیم قرن، مسلما حرکتهایی به وجود آمده اما به نظرم بدیهایش بر خوبیهایش میچربد، یک نمونه بخواهم بگویم عادیسازی سانسور! و این موضوع یکی از مصایبی است که بطور آگاهانه و گاه به شکل سازشکارانهای برای اغلب کسانی که مینویسند تقلیل داده شد و در این مسیر، بسیارانی با ترفند راه دور زدن، آن را نوشتن هنرمندانه اسمگذاری کردند .
شما در ادبیات و نوشتن پیرو کدام سبک هستید؟ چرا؟
با نگاهی کلی میتوانم بگویم در درجه اول تمرکزم روی فضاهای ذهنی است و نه عینی. در داستانهای کوتاه اولیهام، فضاهای سوررئال و شعرگونه هم وجود دارد، یعنی آنچه از خودم میشناسم و به آن علاقه دارم رویاهایی است که آنها من را رها نمیکنند و جادوزده سراغم میآیند تا نوشته شوند. این خطی است که من را برای نوشتن هدایت میکند، اسمش را میگذارم صاعقه ایده. چون هیچوقت نتوانستهام با اراده و آگاهانه از صفر طرحی را بچینم. حتی گاهی که خودم را ملزم به آن کردهام نتیجه نداده. اما ایده اولیه برایم مثل خون بیجسم است. جسم را برایش میتراشم، بارها بارها مینویسمش. آن را به هم میریزم و از نو میچینم. و در تمام این کنشها انسانهایی وجود دارند که آنها را از اینجا و آنجا برمیدارم و گاهی در یک شخصیت، چند تکه از چند نفر میگنجانم و زبانش را مثلا مثل یک نفر که میشناسم میسازم. من دو رمان تاکنون منتشر کردهام و یک مجموعه داستان و تقریبا چهل داستان کوتاه که برخی از آنها را در نشریات منتشر کردهام و دو رمان دیگر در دست دارم. در همه اینها اغلب تک گویی درونی در داستانها وجود دارد که گاه به جریان سیال ذهن هم میرسد اما دوست دارم کنترلش کنم. در واقع روانشناسی و تحلیل افراد دور و نزدیک را به داستانها میآورم و صداهایی که از آنها نشنیده ام، از دلشان بیرون میکشم. خط روایی و زمان و قطعیت اغلب به شکل متعارف در کارهایم نیست و به پایان باز رهاشده هم علاقهای ندارم. تفکر و طرح پرسش و ایده و تاریخ معاصر و گاه بینامتنیت کم و بیش در برخی کارها وجود دارد. این سبک و گرایش من است. فکر میکنم در رمان بیشتر به مدرنیستها نزدیک باشم. با این حال گاهی فکر میکنم در جهانی زندگی میکنیم که هیچ منطقی ندارد و مثل همان اسطورههاست و فهم فرد از قضایا گاهی مهمتر از خود قضایا میشود، مثلا شما در وقایع ایران و افغانستان که نگاه کنید واقعا تکثر و تنوع مصیبت را میبینید و روایت یک داستان از این متن، گاه به تاریخ و اعدادی که در آن زندگی میکنیم، هیچ ربطی ندارد. به لحاظی حتی ایران نسبت به افغانستان در وضعیت عجیبتری قرار دارد بخاطر ویرانی و کشتار و فقری که عامدانه بر مردم ایران روا شده. من روایت این قضایا را در قالب تماشا و فهم و تردید و کشف درونیات افراد ترجیح میدهم و یعنی آنها بطور ذهنی با جهان تو در توی اطراف خود مواجه میشوند تا بطور عینی یا مثلا رئالیستی یا پست مدرنیستی. خیانتی که از دهه هفتاد شمسی با جریان داستانهای پست مدرنیستی به ادبیات داستانی ما شد این بود که تصوری از ادبیات آوانگارد به وجود آورد، یعنی یک شکل تجویزی از ادبیات پست مدرنیستی برای فرار از آنچه باید روایت میشد. حال آنکه سبکها کلاس مدرسه نیستند که اول و دوم و سوم داشته باشد، ضرورت داستان و امکانات و نیاز اجتماعی باید باشد. برای من روایت ذهن سرکوب شده و خاموش شرقی در داستانها اولویت بیشتری دارد و اغلب با رگههای روانشناختی.
کدام نویسندگان را بیشتر میپسندید؛ چرا؟
واقعا سوال سختی است چون بنا به دوره های مختلف زندگی، نویسندگان مختلفی روی من اثر گذاشتهاند و تکهای از نگاه و قصه و شخصیتهایشان، بیشتر در ذهنم نشسته است. گاهی هم اینطوری است که نویسندگانی را دنبال کردهام یا دوست داشتهام اما در جهان ذهنی من راه پیدا نکردهاند بطور مثال اغلب نویسندگان آمریکای لاتین برای من اینگونه بودهاند. ضمن اینکه ما گاهی تحت تاثیر تبلیغات با برخی نامها گره میخوریم اما بعد میبینیم واقعا بر اثر نوعی هیاهوی ژورنالیستی بوده و اثر عمیقی بر مخاطب نمیگذارند. من از ادبیات روسی تا ادبیات فرانسه و امریکا و انگلیس و ترکیه خواندهام. از آثار داستایفسکی تا لف تالستوی و چخوف تا دافنه دوموریه، جین آستین و هوگو و ویرجینیا وولف و فالکنر، تا هاینریش بل و آناتول فرانس، زولا، فلوبر، کافکا، دوراس، کوندرا و کازانتزاکیس و شولوخف؛ هر لحظه نامی را به یاد میآورم. بله نامهای بسیار دیگری در اینجا وجود دارد. از ادبیات ایران هم میخواندم از سیمین دانشور تا دولت آبادی و ساعدی و جلال و بزرگ علوی و چوبک و نامهای بسیار دیگر. به آثار بهرام صادقی و گلشیری و فرسی و امیرشاهی و پزشکزاد هم علاقه دارم. اما اگر بخواهم از موثرترینها نام ببرم که از همان دوران تا حالا همچنان شیفته گزندگی و صداقت و مدرن بودن نگاه و کارهایش باشم، برای من صادق هدایت است. و با این نکته میخواهم اشاره کنم که برایم سروسامان داستان و قصه جذاب گفتن و نثر تمیز و اینها ضمن اهمیت، در اولویت نیست تا بگویم فلان نویسنده بر من اثرگذار بوده. من به اندیشه و صداقت و با خون نوشتن نویسنده علاقه دارم. هدایت چنین نوشته و برخی نویسندگان دیگر. در حال حاضر نویسندگانی را بیشتر دوست دارم که معماری ذهنی دارند یا پژوهشگرند و مثل روانکاو ملت خود مورد کاوش قرار دهند مثل میلان کوندرا، موراکامی، بولگاکف، از ایرانیها رضا قاسمی، از افغانستان عتیق رحیمی، از ترکیه اورهان پاموک. یعنی وقتی آثارشان را میخوانی در یک بنای فکری و احساسی هستی و به تو آموزش میدهند. اگرچه زمانه ما دیگر عوض شده و رسانههای تصویری رقیبی سخت برای برخی جنبههای داستان بشمار میروند اما داستان همچنان ضرورت دارد. این ضرورت مثلا برای ما فارسی زبانان که ساختار استبداد دینی اغلب اجازه نمیدهد که روایتی صادقانه از آن سرزمینها به وجود بیاید، اهمیت پیدا میکند. نویسنده ما باید از جهان پیرامون خود با صداقت بنویسد و آن را در داستان بگنجاند. این نکته مهمی است که ما در زبان فارسی باید به آن توجه کنیم. ایده من از داستان در حال حاضر این است که روی خطی باید ایستاد که جذابیت و مدرن بودن و آموزش و روایت و معاصر بودن در تعادل باشند تا مخاطب از آن دنیای دم دست و پر جاذبه تصویر به سنت کهن داستان خواندن و پرده برافکنی از جهان عینی و ذهنی خود همچنان توجه داشته باشد.
من رمان «حوالی خیابان سیتیر» نوشتهای شما را مطالعه کردهام، رمان دلنشینی است، اما بهتر است خودتان در مورد این رمان بگویید؛ تمرکز این رمان روی کدام موضوع است؟ چرا؟
خوشحالم که برایتان دلنشین بوده. من زمانی دو رمان داشتم که هیچکدام را حاضر نبودم به ارشاد بسپارم یا بخواهم خودسانسوری کنم تا چاپ شود و طی سالها، این مایه ناراحتی من بود. یکبار کسی از نویسندگان جوان گفت خب چرا کاری برای چاپ در اینجا نمینویسی و طوری بنویسی که چاپ شود! میدانید وقتی مینویسید و نقد میکنید و از دیگران میگویید، دیگران سریع میخواهند بگویند مگر تو خودت میتوانی رمان بنویسی که کار دیگران را نقد میکنی. بهرحال عوامل متعددی دست به دست داد تا رمان حوالی خیابان سی تیر را بنویسم. مسلما سانسور شد، یک لیست بلند بالایی دادند اما به اساس کار نبود مثلا آن زن چرا در یک اتاق با مرد تنها مانده و امثال این حرفها. دقیقا هرزترین خیالی که تو حتی به آن فکر نکردهای بر ذهن بیمار سانسورچیهای ارشاد حاکم است. اما من این رمان را رمان لبهها میدانم، حرکت روی لبه سانسور و صراحت. لبه بود و نبود. شاید به نوعی باید بگویم حوالی… بر اندیشه هابرماسی مبنی بر لبه یا مرز بنا شده، هابرماس بر اندیشه حوزه عمومی و عقلانیت ارتباطی صحبت میکند، اینکه حوزه عمومی فضایی بین دولت و مردم است مثل کافهها و رسانهها و دورهمیها برای امکان بیان آزادنه. و به عقلانیت ارتباطی اشاره میکند برای ایجاد دیالوگ و تفاهم و بخش دیگر اندیشه هابرماس روی کنش ارتباطی است و نقش زبان برای ایجاد تفاهم. شما ببینید در این رمان کافه و مجلس دورهمی و حرف زدن وزنه اصلی است جایی که نه شرکت و اداره میترا و دوستانش است و نه فضای خصوصی بشمار میرود و نقش حرف زدن که گاه میتواند بجای همدلی، آثار مخرب داشته باشد. و در واقع این لبهها از حرکت میترا از دنیای فردی و خلوت و خصوصیش به سمت جمع شکل میگیرد. از آن روزی که خواست بجای رفتن به خانه به کافه برود و در آن جا جمعی را دید که در شکلی شبه آیینی دور هم جمع میشوند و حرف میزنند. من در این رمان از حقهای استفاده کردم تا سانسور کمتری بر آن شود. در واقع سانسور این اثر را چندان تحت تاثیر قرار نداد. زیرا اساسی ترین شخصیت و ماجرا در اینجا “اداره ” است که من از کلمه شرکت بجای اداره استفاده کردم تا دست کم سانسور به کار حاکم نشود اما شرکتی که حراست دارد و میتواند دولتی باشد مثل شرکت نفت، شرکت مخابرات و بقیه. حراست در این شرکت، آدمها را به جان هم میاندازد و از آنها میخواهد آدمفروشی هم بکنند و در نهایت، شرکت دختران داستان را جز یکی از آنها به اسم تعدیل نیرو اخراج میکند. چراکه قرار است در غربالگری هر آن کس که بیشتر با ساختار یگانه است بماند و دیگران بروند. در این رمان سه زن و یک مرد حضور دارند که به نوعی با هم مرتبط هستند و روایت دارند. زن چهارمی هم وجود دارد که با آنکه روایت ندارد اما در روایت دیگران حضور پر رنگی دارد. من او را صدای قدرت میشناختم که نیازی به بیان ذهنش ندارد. او به اندازه کافی در صدای قدرت جا گرفته و همه جا صدایش به گوش میرسد. در واقع، رمان تکه تکه در ذهن مخاطب ساخته میشود و شکل میگیرد یعنی شکست زمان و روایتهای تکه تکه و تماشای زوایایی دیگر از شخصیتهای داستان از زبان راویان، به خواننده امکان حضور فعال میدهد و گویی کار اصلی با خواننده است تا از این تکه تکه پازل مانند، در نهایت تصویر تکمیلی را بسازد. در روایت مدرن، ما بحثی داریم به اسم تعامل یا اینتراکشن که خواننده در فهم یا ساخت داستان نقش فعالی دارد و بنظرم در اینجا رخ داده. بهرحال این رمان از نقدهای موثری برخوردار شد، کتاب مخاطبان خود را یافت اگرچه سر وصدای طیفی از رئالیسم سوسیالیستها را هم درآورد. در این رمان که سال 76 خورشیدی منتشر شد زنهای مجردی هستند که همگی بین محل کار و کافه و دورهمی در بیرون از فضای بسته حضوری فعال دارند؛ یکی از آنها تهمینه با بقیه متفاوت است. در واقع این رمان صدای افراد مجرد در بطن جامعه است، زنان جوان و شاغل و حتی مردی که نقش سنتی کار و خانواده را ترک میکند، به آلمان میرود و وقتی برمیگردد سبکی برای خودشناسی و عکاسی بنا میکند و اتفاقهایی که در هر دو طرف رخ میدهد. این کار با سبک جریان سیال نوشته شد و از شانس خوبی برخوردار بود در گرفتن نقدهای مفصل اگرچه عامدانه جو غالب ادبیات در ایران با خشونت سکوت با آن برخورد کرد. کتاب سه بار تجدید چاپ شد و اخیرا هم شما نقدی روی آن نوشتید آقای شیون شرق عزیز که توجه شما باعث دلگرمی است.
رمان دوم شما “سقوط آدمهای خوشبخت” را من مرور کردهام. شخصیتها سرگردان میان روسیه و ایران است، میخواهم بدانم چرا روسیه بهعنوان یک مکان و محل حوادث در رمان انتخاب شده است؟
در رمان سقوط آدمهای خوشبخت، دو روایت اصلی وجود دارد: سپیده از نقطه نظر اول شخص و کیومرث زندیان با دیدگاه سوم شخص که به موازات هم پیش میروند و در جاهایی به هم مرتبط میشوند و اتفاقا دلیل این ارتباط با رسالت ادبیات و مسولیت انسانی گره میخورد. شخصیت اصلی داستان، سپیده در روسیه دانشجوی دکترای ادبیات روسی است و روی پایاننامهاش درباره آناکارنینا و زنان کار میکند. فضای روسیه را انتخاب کردم به دلایل مختلف مثلا شباهتهای فرهنگی و سیاسی و نزدیک بودن و نبود شرایط سخت ویزا برای ایرانیها. ضمن اینکه اصولا به تغییر محیط نیاز داشتم برای تجربه آزادی اجتماعی و آزادی زنان. از طرف دیگر تجربه توتالیتاریسم دراین دو سرزمین امکانات خوبی برای داستان فراهم میکند. همینطور شرایط تبعیضآمیز و کنترل شده در دانشگاه های ایران و برخلاف آن فضای همکاری دانشگاه های خارجی با دانشجویان ایرانی. اینها را بنا به تحقیق و تجربههای مختلف کنار هم گذاشتم تا ساختار سرکوبگر توتالیتاریسم را نشان دهم. در واقع سپیده در مسیر تجربه تن و بدن گویی به محیط آزادتری نیاز دارد و خواستم در نبود فضای سرکوب و کنترل اجتماعی امکان آزادی و بیان آزادانه را نشان دهم. سپیده از اولین تجربه تنآغوشی خودش میگوید. ضمن اینکه در خارج هم شرایط برای دانشجوی ایرانی نیز میتواند پیچیده باشد و هنوز کنترل روی آنها به شکلهای دیگر احساس شود. این در مورد بخشهایی است که سپیده راوی آن است. اما روایت زندیان که به نسبت بخش سپیده، حجم کمتری را شامل میشود و در عین استقلال رابطه تعاملی با روایت سپیده دارد، زیربنای ساختاری اثر است و تماما در ایران و البته زندان و شکنجه و ماجراهای زندیان خلاصه میشود، چشمی به تاریخ معاصر فرهنگی ایران در دو سه دهه گذشته دارد و به این لحاظ هم بیرون از ایران بودن سپیده، به نوعی تقابل دارد با اتفاقهایی که در حال رخداد در ایران آن سالهاست. این رمان محدودههای دهه هفتاد و هشتاد خورشیدی را شامل میشود و بسته شدن مراکز فرهنگی و مجلات و حذف فیزیکی افراد در آن لحاظ شده مثل خودکشی سیامک پورزند، روزنامهنگار با سابقه که سرنوشت هولناک او در ایده اولیه و نگارش بخش کیرمرث زندیان مورد توجه من بوده است. زندیان، مدیر یک مجله فرهنگی، خانواده خود را به کانادا میفرستد تا شاید خودش در زمانی مساعد به آنها ملحق شود اما این امر، به دلایل سیاسی ناممکن میشود. در هر دو خط روایت، تماشای سرنوشت مردمانی آشنا در اینجا رخ میدهد و این میتواند زوایای شکست و بحران را به سبب تقابلها، بیشتر به ما نشان دهد. از طرف دیگر، نوعی بینامتنیت با اشعار پوشکین و رمان آناکارنینا هم در این اثر هست و بیان ایدههای ادبی. البته آناکارنینا را در اینجا برای تداعی شرایط زنان در کشورهایی با نگاه پدرسالاری عامدانه انتخاب کردم برای نمایش زنانی که از مرزها با جسارت عبور میکنند و در ساختارهای کهن قربانی میشوند. بهرحال، روایت داستان آدمها، نمایش مردمانی است که در فراز و فرود خود به فراموشی خو میکنند و اینها برای ما آشناست. و البته یکی از شخصیتهای این داستان، به نوعی خود آناکارنینا است.
رشد ادبیات داستانی در ایران چگونه است؟
اگر رشد را به معنای افزایش تعداد کتاب و نویسنده بدانیم، باید گفت ادبیات داستانی ما رشد داشته است. از دهه هشتاد خورشیدی در ایران همه جا به تعداد زیاد، ما شاهد ظهور کلاسهای داستاننویسی و جوایز و ناشرهای جدید و دورهمی داستان هستیم. از شاخههای مختلف، افراد علاقه مند به حضور در ادبیات هستند، تا داستان بنویسند، چاپ کنند، جایزه بدهند، معرفی کتاب کنند. اما حالا بعد از دو دهه که به این روند نگاه میکنم بنظر میرسد این ماجرا چندان اصالت نداشته چراکه در غیاب امکانات دیگر، گویی به شکل سفارشی و انبوه سازی انجام شده و این به جریان حقیقی ادبیات ضربه میزند. در دهه شصت و هفتاد، ما فضای بستهای در چاپ داستان و نشریات مستقل محدودی داشتیم اما خط کشی روشنی بین ادبیات دولتی و اسلامی انقلابی با ادبیات مستقل وجود داشت. در دهه هشتاد و بعد از اصلاحات، باز شدن محدود فضای انتشار ادبیات و مجلات و روزنامهها کمک میکرد که صداهای جوانتر راحت تر وارد شوند. اما با گذشت زمان در دهه نود، بنظر حکومت برای چاپ کتاب داستان و تولید انبوه داستان برنامه ریزی کرده بود. این به نوعی فرآیند تقلیل قدرت ادبیات به عنوان صدای مستقل و منتقد بود. ادبیاتی که با سفارش نوع نوشتن، ژانر، موضوعات و حتی انتخاب نویسندگان سفارشی، میخواست به ساخت ادبیات و کتاب مشغول باشد و خون و روح ادبیات را از پیکر آن حذف کند. بازار کتاب و داستان و شرایطی مافیایی برای پخش و عرضه و غوغاسالاری مطبوعات اصلاح طلب در حمایت از ادبیات بیبو و بیخاصیت شدت گرفت. بنابراین این جریان، عامدانه در زدودن هویت ادبیات بعنوان ابزار بیان مستقل و دارای فردیت و صدای معترض پا گرفت. اما یقینا فعالیتهای مستقلی هم وجود داشت، تک و توک و در حاشیه و تنها. من چند بار از سوی برخی افراد مثل زنده یاد فتح الله بینیاز برای داوری داستان در دهه هشتاد دعوت شدم اما نپذیرفتم، چون میدانستم جایزههای متعدد ادبی با داوران و برندگان تکراری و اغلب باندی راه به جایی نمیبرد. متاسفانه امروز بزرگترین آفت در ادبیات داستانی ایران، نبود استقلال و حتی نفوذ جناحهایی از حکومت جمهوری اسلامی به ادبیات در داخل و خارج است. با این حال، رشد ادبیات مسلما فقط در فضای بیسانسور و با استقلال نویسنده بدست میآید. کارهای خوبی در این چند دهه در داخل و خارج کشور انجام شده که بیرون از هیاهوی انبوه سازی و تبلیغات سفارشی باید به آنها نگاه کرد.
آیا ادبیات در ایران قربانی باندبازی و رفیقبازی نشده است؟
متاسفانه بله. باندبازی عجیبی در چاپ کتاب و معرفی و نقد نویسی و حتی نشریات الکترونیکی حاکم شده. راستش قبل از خروجم از ایران، فکر میکردم این فضا بخاطر کنترل حکومت در داخل کشور رخ داده و نقد و مقالات مفصلی در این باره در ایران نوشتم اما زمانی که به خارج کشور آمدم، این فضا را در خارج کشور هم دیدم. نه اینکه ناشر یا منتقد یا نویسنده مستقلی وجود نداشته باشد بلکه حرف من بر سر این است که اگر ما درباره باندبازی در فضای داخل حرف بزنیم، میتوانیم عواملش را متوجه شویم اما در خارج کشور این فرآیند باندبازی، رفیق بازی، زیرآب زنی بطرز مشکوکی وجود دارد. حتا کسانی را دیدهام که در پشت تلفن، اثری را ستایش میکنند اما حتا حاضر نیستند بگویند یک کار جدید منتشر شده. یعنی فقط در حد یک خبر هم. آیا این طبیعی است؟ دو سه مورد را خود من دیدم، آن هم از افراد سن و سال دار در همین ادبیات. داستان و رمان ما محل بازیهای سیاسی و دستهبندی و حزب بازی شده. در شرایطی که در ایران این سالها، ادبیات و نویسنده قربانی شده، اکنون باید در خارج کشور ادبیات ملعبه شعار و کشمکش احزاب و دستهها شود. از سوی دیگر، در فضای مجازی هم به شکل مشکوکی پیجهایی هستند که میخواهند به ذهن و نگاه مخاطب چیزی را حقنه کنند و گویی اینها هم از دل همین باندها بیرون میزند مثلا اسم ده نویسنده یا کتاب بیربط را کنار هم میچینند که مثلا مهمترین آثار ادبیات ایران اینها هستند و باید فقط همینها را بخوانید!! بهرحال من همیشه خوشبین هستم و فکر میکنم هنوز هستند کسانی که به ادبیات مستقل وفادار هستند.
بوف کور صادق هدایت پرخوانندهترین رمان در افغانستان است، آیا این رمان در ایران هم پرخواننده است؟ چرا هدایت چنین مشهور است؟
برای من جالب است که بوف کور در افغانستان، همچنان پر خواننده است. بنظرم بوف کور درد هویت و کیستی دارد و با این بلاها که بر سر ایران و افعانستان در این سالها رخ داده، ممکن است بسیاری از خود بپرسند چه شد که چنین شد؟ چرا ما اینجاییم؟ چرا بخت فارسی زبانان مثل ملتهای دیگری که زبان مشترکی داشتند، آنقدر بلند نبود تا کمی وضع بهتری داشته باشند. با این همه تاریخ درخشان و سرمایههای فرهنگی، چرا چنین شدیم و در این بد ماندهایم؟ من اینگونه به بوف کور نگاه میکنم: گویی کسی از سوراخی به ما نگاه میکند و ما بیخبر در حیات منقبض خود گیر افتادهایم. بوف کور در ایران امروز بنظر همچنان خواننده دارد اما ببینید ما امروز نسخههای مخدوش از هدایت هم کم نداریم، بطوریکه جهانگیر هدایت، نسبت به چاپ رسمی آثار هدایت بصورت سانسور شده اعتراض کرد. این کار توتالیتاریسم است و توتالیتاریسم با دیکتاتوری بسیار فرق دارد چراکه میخواهد در آینده و گذشته تاریخ هم دست ببرد و هر آنچه همسو با او نیست، از اذهان و تاریخ پاک کند. بنظرم هدایت از رازی باخبر بود و آن چیزی است که در اندیشه ویلهلم رایش آمده است که پدرسالاری و استبداد تاریخی و دین، میتواند بدنها و خلقیات را منجمد کنند. و همین گویی زمینهای است برای تغییرناپذیری یا نوعی پیشروی به سمت انحطاط. هدایت بر چه چیز انگشت نهاد که امروز همچنان مساله ما نیست؟ دین امروز در ایران و افغانستان همچنان در بالاترین میزان قدرت و کنترلگری است، بعنوان سلاحی جمعی برای نابودی و سرکوب از آن استفاده میشود. گرچه دین، وسیله است اما هنوز خرافات و ترس و مسیانیسم و زن ستیزی و پدرسالاری در این فرهنگها حاکم است. شما نگاه کنید زبان فارسی در بین ایرانیان سرشار از کلمات ریاکارانه در حکم تعارفات است؛ زبانی که شناور و ترسزده است مثلا چیزی میگوید ولی منظورش چیزی دیگر است. همین فضای بلاتکلیفی برای ما به وجود آورده و زمینهساز سلطه خودکامگان دین دار هم است. هدایت در همین اینجا میایستد. اگرچه بنظر من نگاه او به ساسانی و ایران باستان هم نوعی رویابافی است. از گذشته جز افتخارات و شکوه و خودشیفتگی چه حاصلمان میشود؟ ما که امروز چنین بدبختیم زمانی شاه جهان بودهایم! این نه الگوی فکری و نه عینی به ما میدهد! نوعی رهاشدگی و گریختن از دست مادر به دامان مادربزرگ. این پوسیدگی فرهنگی و خشونت و خرافات و رجالگی را هدایت به ما نشان میدهد و متاسفانه هفتاد سال پس از مرگ او ما کمی چشممان را باز کردهایم تا او را بفهمیم.
شما از ادبیات داستانی افغانستان چیزی خواندید؟ از کدام نویسنده؟
من اولین بار اسم ادبیات افغانستان را زمانی که نوجوان بودم در یک برنامه ادبی اواخر دهه شصت شنیدم که از رادیو افغانستان آن زمان پخش میشد. آن برنامه به لحاظ موضوع و اجرا بسیار خوب بود و در آن دوره برهوت و نبود رسانه و نشریاتی برای دسترسی به ادبیات قبل از 57 مهم بشمار میرفت و در آن هر بار یک داستان خوانده میشد مثلا داستانهایی از هدایت و دیگر نویسندگان. در آنجا از ادبیات افغانستان هم داستانهای کوتاهی خوانده میشد. اما بعدها در فضای ادبی و البته برنامه ادبی که در رادیو داشتم با نویسندگان افغانستانی آشنا شدم. نامهایی مثل محمد حسین محمدی و بعدها با زنده یاد رهنورد زریاب آشنا شدم و یکی دو بار مفصل با ایشان صحبت کردم. ایدهها و خاطرات و امیدهای ایشان در آن سالها به دلیل سر و سامانی که در افغانستان پدید آمده بود، او را امیدوار نشان میداد اگرچه این دولت مستعجل بود. آنجا درباره البعثه الاسلامیه هدایت صحبت کردیم و پیشگویی هدایت برای آینده ایران. بعدها داستانهایی از ایشان خواندم و همینطور از آثار همسرشان خانم سپوژمی. از عتیق رحیمی هم داستان خواندم و از خالد حسینی. البته در یکی دو جشنواره داستانی افغانستانی هم به دعوت دوستان به عنوان داور حضور داشتهام، که در آنجا داستانهای بسیاری از جوانان خواندم و تجربه بسیار خوبی بود. از شما هم شیون عزیز داستان خواندم. برای من داستانهای افغانستان رنگ و بویی آشنا دارد هم به لحاظ اشتراکات زبانی و موضوعی و هم سرنوشتی.
در مقایسه با ادبیات ایران، ادبیات داستانی افغانستان خوب است؟ آیا ادبیات داستانی افغانستان در ایران خوانده میشود؟
من ادبیات افغانستان را متاسفانه تمام و کمال نخواندم، پس نمیتوانم قیاس دقیقی داشته باشم. در کل بخواهم بگویم ادبیات افغانستان گهگاه خوانده میشود. محمدحسین محمدی در زمانی کارهایش خیلی خوانده میشد. برخی نویسندگان افغان که در ایران آثارشان را منتشر کردند، شبیه به ادبیات این سالهای ایران به بازیهای فرمی و استعاری نویسی دست زدند مثل همین کارهایی که برای انتشار و دور زدن سانسور در ایران از آن دفاع میشود، در کار آنها هم میشود دید. اما کسانی که آثارشان در ایران منتشر نشده، کارهایشان به ادبیات ایران دوران پهلوی شباهت دارد، منظورم نوعی نوشتن شفاف و بدون بازیهای زبانی و فرم گرایی مفرط که این سالها مد شده. غیر از این، نوعی نقد فرهنگی در آثار برخی نویسندگان مثلا در کارهای عتیق رحیمی و خالد حسینی وجود دارد که گزنده است و بلایایی را که مردم افغانستان تجربه کردهاند، روایت میکند. اینکه ادبیات افغانستان در ایران خوانده میشود یا نه، باید بگویم در ایران خیلی اوقات کارهای ایرانی را هم نمیخوانند، چه برسد به ادبیات کشورهای همسایه مثل افغانستان یا ترکیه یا کشورهای عرب. اگر هم کسی اثری بنویسد و خوانده شود، به دلیل نزدیک بودن به برخی جریانهای ادبیات در ایران است و نه الزاما به دلیل ارزشمندی آن آثار. اما برخی کارها که از آنها فیلم سینمایی تهیه و پخش شد، در بین مخاطبان، با استقبال روبرو شد، مثل بادباکباز. این باعث شد خود این کتابها هم به این واسطه بیشتر خوانده شود. بنظرم مردم ایران یا افغانستان در این سالها، بعد از این همه بگیر و ببند و اوضاع نابسامان اجتماعی و سیاسی و نابودی و تبعید و مهاجرتهای اجباری، در شرایط عادی بسر نبردهاند که پتانسیل رشد و تولید ادبیات را بشود دقیق اندازه گرفت. بخصوص در ایران که با بیش از چهار دهه سانسور مداوم و حاکمیت توتالیتاریسم، ادبیات نتوانست هویت خود را آزادانه نشان دهد و فرهنگ با دستکاریهای سیاسی، نتوانست صداهای مستقل را به شکل طبیعی بازتاب دهد. این امری است که در افغانستان هم به نوع دیگری رخ داد.
شما در ایران حضور ندارید، پس نوشتن در مهاجرت دشوار نیست؟
اگر شما در سرزمین و منبع الهام خودتان باشید ولی نتوانید به دلایل سانسور یا امنیت بنویسید و چاپ کنید، هر روز با احساس خفقان مواجه باشید، دردش بیشتر است یا نبودن در سرزمین مادری و در زبان خودتان؟ زمانی که تصمیم به خروج از ایران گرفتم تنها امیدم نوشتن و انتشار کارهایی بود که سالها پیش نوشته بودم و امیدی به چاپ آن نداشتم. برای من که بخاطر نوشتن مقاله در سایتهای فارسی خارج کشور، بازجویی شده بودم آیا امیدی بود که کتابی خارج کشور منتشر کنم و همچنان در وطنم باشم؟ با آن ساختار پلیسی و آدمفروشی؟ من بارها این را شنیده بودم چه در محل کار یا در بین دوستان، که مثلا چرا تو اینجا ماندهای؟ چرا نمیروی؟ حتی بارها بعنوان اینکه آدم را ساکت کنند میگفتند ارض الله الواسعه! بفرما برو! اما شاید زمانش نبود یا امیدهای بزرگی برای تغییر داشتم. اتفاقات بد پشت سر هم رخ داد اما چیزی تغییر نکرد. آنجا بود که دانستم باید حرفها را زد و نوشتنیها را چاپ کرد. در این مدت مقالاتم را در مورد مسائل ایران، زنان، ادبیات، یا ایدههایی که میخواستم طرح کنم منتشر کردم. ضمن اینکه توانستم رمان سقوط آدمهای خوشبخت را پس از سالها انتظار چاپ کنم. من چند کار دیگر هم دارم و امیدوارم آنها بزودی آماده چاپ شود. مهاجرت برای کسانی مثل من، با هدف زندگی راحت و آزاد و خوشی نبوده، اگر دنبال چنین سرنوشتی بودم قبلا آن را پی میگرفتم. با وجود دلبستگیهای شدید عاطفی در وطن، همین نوشتن به من جرات داد تا در خارج از کشور مسیر خود را پیدا کنم. از طرف دیگر، وجود سوشال مدیا و اینترنت و اجتماع مجازی برایمان نوعی جامعه میسازد، همچنان که در ایران امکان داشتن جامعه عادی و کار گروهی و حضور در مکانها به دلایل مختلف همیشه ممکن نبوده و احساس تک افتادگی و فقدان در اجتماع آزاردهنده بود. همچنان هم هست. برای افراد مستقل، اصولا امکانات کمی وجود دارد. این فضای مجازی احساس غربت را از آدم میگیرد، منظورم غربتی که برای نوشتن میتواند مضر باشد. بهرحال، انتخاب سختی است و نوشتن خود بدل به ساختن وطنی در کلمات میشود، غوطهور شدن در زبان و اصطلاحات و تصاویر. خصوصا برای من که نویسنده درونگرایی به شمار میروم و همه چیز را از مجرای ذهن و درونگرایی روایت میکنم. اما آزادی نوشتن هر کلمهای که قبلا اجازه نوشتنش نبوده، بسیار لذتبخش و چالش برانگیز است. برای من شادیآور است که هر چیز که میخواهم بگویم، میگویم. اصراری هم ندارم که سفارشی بنویسم، شعاری و تبلیغی بنویسم، یا چیزی را آگراندیسمان کنم. در نظر برخی سانسور اغلب به نوشتن صحنههای اروتیک یا کلمات جنسی محدود میشود اما بنظرم فرارفتن از سانسور یعنی برملا کردن ذهنی که در پس پرده خفه شده، افشای مناسبات و روابط و آنچه مانع میشود تا انسان آزاد و طبیعی باشیم، عدم افشای موانعی مثل خانواده و سنت و دین، سیاست بر رشد فردیت. اینها بنظرم هزاربار مهمتر از صحنههای اروتیک است. بهرحال، سانسور در همه زمینههای فرهنگی و هنری ضررهای جبران ناپذیری وارد میکند، مثلا بر تخیل و منطق در روایت و نوشتن، مثل قطع دست و پای یک کلیت عمل میکند و تا سالها در ضمیر و ذهن افراد آثار مخربش بجا میماند.
بیشتر چه چیزی الهامبخش داستانهای تان است؟
انسانها و رنج و سرنوشت آنها. اغلب این یک امر کلی است و نه متمرکز روی اشخاص. مثلا در رمان سقوط … اولین جرقه نوشتن این رمان از خبر خودکشی سیامک پورزند روزنامهنگار با سابقه در ذهنم زده شد. بر سر یک آدم چه باید بیاید که خودش را پرت کند آن هم در هشتاد سالگی و آیا این یک انتخاب بوده یا یک عمد؟ سرنوشت این فرد از ذهنم بیرون نمیرفت و آن را نوشتم. اما کافی نبود، باید با چیزهای دیگری ابعادش را پیچیدهتر میکردم تا مفهوم سقوط، زوایای بیشتری پیدا میکرد. یا زندگی افرادی که میشناسم و طی زمان در ذهن من بودهاند، انسانهای قربانی و ساکت و کسانی که حذف میشوند و حذف آنها گویی تکرار فجایعی است که بشر همیشه به چشم دیده. بیان آنها در داستان و ادبیات بر عهده ماست تا از روزگاری که در این گوشه جهان زیستیم، بخشی را ثبت کنیم، مثلا این روزها چیزی که از همه ایرانیهای مهاجر میشنوی، رویگردان بودن آنها از دیدار اتفاقی با دیگر ایرانیهاست، این را در داستان کوتاهی گنجاندم، یا در رمان حوالی … از زنان خاموش کارمندی گفتم که در نهایت از محل کار به اسم نیروهای مازاد اخراج میشوند ولی در نظام مرد-پدرسالار نوشتن از زنان تحصیلکرده و شاغل و دردهایشان، گویی امر مهمی نیست! تبعیض و استقلال زنان، امر مهمی نیست. رنج بشری، بزرگترین دغدغه من بوده و هست اما در اینجا که ما ایستادهایم، تعدد و تکثر این رنجها و سرنوشت آدمها مثل ستاره الهام میدرخشد و من را تحت تاثیر قرار میدهد. آن را مینویسم تا آن را بشکافم. چون فکر میکنم یک فرد به مثابه همه است. دردهای من هم گاه درد همگان است. پس به سوالات ذهنی خودم و به روش خودم آن را ارائه میدهم و مسلما دنبال شعار و کلیشه نیستم.
در ادبیات گاهی بحث ادبیات شرق و ادبیات غرب مطرح میشود، به نظر شما کدام این دو ادبیات برای ما فارسیزبانان مهم است؟ چرا؟
ادبیات، سرمایه انسانی و بدون حد و مرز است. کدام داستان شرق دور یا غرب برای ما در خاورمیانه قابل درک و همدلی نبوده؟ مسلما ساختار داستان و رمان با تعاریف امروز محصول غرب بوده، من اصلا این حرف را قبول ندارم که حکایتهای ما میتواند سابقهای برای داستان کوتاه بشمار رود. اگرچه در کتابهایی مثل تاریخ بیهقی، رگههایی وجود دارد که به نظرم میتواند نمونه پیشا-رمان بشمار رود، بخاطر جهان داستانی حاکم بر آن و تنوع شخصیتها، پیشروی هم زمان کلان روایت و خرده روایتها، و این امر فقط به نثر ختم نمیشود ؛ در شاهنامه یا مثنوی مولوی یا آثار نظامی این امر کم و بیش وجود دارد. در سابقه ادبیات فارسی، ما حرفها و جهاننگری خاصی از دیرباز داشتهایم، زیباییشناسی و شکلگیری فردیت و ذهنیت و درک دیگری و جهان با کمک تمثیل و داستان که باید گفت خوشبختانه و متاسفانه در ذهن ما جایگیر شده. این خوشبختانه و متاسفانه را اگر بخواهم باز کنم، لازم است به جهانبینی پشت این داستانها نظری داشته باشیم که اغلب بر اساس تفکر قضا و قدری است، هر آنچه باید بشود میشود! چرا که شعر و نظم وادبیات کهن ما، محملی برای اندیشههای ایرانی و اسلامی بوده، محملی برای پدرسالاری بوده و پیر سالاری. و بخشی از این اندیشه کهن با تسلیم و تفکر جبری آمیخته است. ببینید در زبان فارسی حاکمیت این گفتمان، باعث بروز چه مصیبتها بر ما بوده و البته اینکه از دوران پیشا اسلام و بعدش، تفکر موعودگرایی، مثل درمان هر درد تعریف میشود. و هر بار ما ادبیات کهن فارسی را میخوانیم از این دست ابیات و تمثیلها در آن بسیار است که مستقیم در ناآگاه ما جای گرفته و سر به زنگاه دست و پای ما را میبندد. اما در مقابل این حتمیت و جبر در ادبیات کهن ما، وقتی به ادبیات غرب میرویم میتوانیم از امکانات دیگری برخوردار شویم. بقول لویناس، شناخت دیگریها پایه شناخت خود است. ما با همین ادبیات غرب، خودمان را میسنجیم. مثلا مبانی اندیشه و باورها را در دو طیف میشود ردیابی کرد. دست کم اگر هم ردپای ادیان در ادبیات غرب باشد اما حضور فلسفه و سپس جهان صنعتی، امکانات دیگری هم پیش روی ادبیات آنها قرار میدهد. بطور مثال دیالوگی که در آثار داستایفسکی بین دین باوران و دین ناباوران رخ میدهد، آیا توان ورود به ادبیات ما دارد؟ خصوصا با تفکر بنیادگرایی حاضر در این سرزمینها، نویسنده باید از کمترین کلماتش بهراسد، چراکه نمونههای آن را دیدیم. اما اگر از ادبیات کهن فاصله بگیریم، به مشکلات ادبیات معاصر نگاه کنیم، در جهان ما به دلیل نبود حمایتهای مادی و معنوی و آزادی برای نویسندگان، امکان وجود فضاهای سالم برای نقد و بررسی و گفتگو وجود ندارد و این ضربه بسیاری به ما زده است. حکومت ایران در ابتدا به ادبیات انقلابی و حوزوی در مراکزی مثل سوره بسنده میکرد اما به مرور زمان، سوره حذف شد ولی رگهای از آن همه جا یافت شد. حکومت، فضای ادبیات داخل و خارج را با اهداف سرکوب صداهای مخالف با ورود نیروهای خود تحت تاثیر قرار داد. در افغانستان با حذف کامل زنان از فضای حیات اجتماعی و تحصیل و اشتغال، در قرن حاضر نابرابری جنسیتی به این شدت وجود دارد. همیشه فکر میکردهام که بخاطر شباهتهای فرهنگی و سیاسی بهترین تعاملات ادبی در کشورهای همین منطقه میتواند روی دهد، تا با نزدیک شدن به ادبیات غرب و برخورد ویترینی با موضوعاتمان از چشم غربی، چراکه ادبیات در وهله اول باید مخاطب خودش را در سرزمینش پیدا کند. اما ساختار استبدادی اغلب این کشورها مسلما مانع است. بنابراین الان نمیتوان تنها بر ادبیات فارسی و خصوصا ادبیات منطقه تکیه کرد. بهرحال هیچ اگر و بایدی نیست و فعلا ناچاریم از هر نوع تبادل نظر و ارتباط موثر برای معرفی ادبیات معاصر فارسی استقبال کنیم.
به نظر شما نویسندگان مطرح ادبیات داستانی فارسی در زمان حال کیها اند؛ کار این ها چه ویژگیها دارد؟
من میتوانم از دورههای مختلف یاد کنم، کسانی که سالها کار کردند و آثارشان منتشر شد و صدای شخصی و خلاقه خود را داشتند و هنوز در حال فعالیت هستند، حتی از نسلهای جوانتر در خارج و داخل کسانی در گوشه ای در حال نوشتن هستند و نامها بسیار است. اما اگر مطرح بودن را به حساب چیزی مثل موفقیت ساختگی در فضای اغلب مافیایی ادبیات امروز ایران بگذاریم، کمی کار سخت میشود. چون من تمام کارها را نخواندهام. اما نکتهای که برای من قابل توجه است نوعی ناامیدی است! مثلا کاری منتشر شده و برایش سر و صدا میشود، به سراغ آن رفتهام ولی دلیل آن هیاهو را نیافتهام! یا در جایی کتابی یا داستانی خواندهام و فکر کردهام چرا حتی یک خط درباره معرفی آن وجود ندارد. این همان چیزی است که باعث گرفتاری ماست. و گاه شده از یک نویسنده کار خوبی خواندهام و متاسفانه در کارهای دیگرش آن بارقه را ندیدهام. من از کلماتی مثل متوسط و ضعیف و قوی برای داستان و نویسنده استفاده نمیکنم ، چون به ایده من یا داستاننویس خوبی داریم یا نداریم. و برای بررسی خوب بودن داستان نویس باید به مجموع کارهایش نگاه کرد که در کارهای متعددش، هر بار یک حرکت متفاوت وجود داشته باشد. اما این جرقهای کار کردن بنظرم برآمده از عوامل متعدد است از جمله اقتصاد، سانسور، نبود شرایط امن برای نوشتن در کشور، جوایز و تعارفها، نداشتن استقلال.
بهعنوان پرسش اخیر، نظرتان در مورد مسابقات داستاننویسی که در ایران و افغانستان برگزار میشود چیست؟ تا هنوز در این مسابقات شرکت کردید؟ این مسابقات بدون جانبداری برگزار میشود؟
برگزاری جوایز کار افراد نیست، نیاز به بنیادهای فرهنگی مستقل دارد با سرمایه های مشخص. مسلما ما نداریم. پس به نظر من جوایز داستان به هر نوعی باید کاملا تعطیل شود، مثل این است که در هوای آلوده و سمی، کسی بخواهد تمرینات تنفسی انجام دهد، چون برای سلامتی خوب است! من از جوایز ادبی و ارسال اثر و داور شدن تا حد ممکن در این بیست و پنج سال نوشتن و حضور در فضای ادبی دوری کردهام، چون در نهایت ارزش معنوی و مادی چندانی برای نویسنده به بار نمیآورد بلکه این جوایز زمینهای است برای باندبازی و انتقام گیری و توهین به شعور مخاطب. آن همه برنده جایز فلان و بهمان را روی جلد کتاب چسباندند و به چاپ دهم و چهلم رساندند آن هم به دروغ و راست، آخرش چه شد؟ صادق باشیم و به این پرسش پاسخ دهیم؟ پاسخ من این است: ناامیدی خواننده از ادبیات داستانی فارسی زبان. یعنی نویسنده و خوانند کتاب، محتاج کسانی است که مثلا از پانصد کتاب رسیده، بدون دلیل و به دلخواه پنج کتاب را انتخاب کنند و در نهایت به همان که میخواهند جایزه بدهند! من داورانی را میشناسم که دوستانه اقرار میکردند کتابی که برنده شده را اصلا نخواندهاند و فقط چون سه نفر اصرار داشتند به آن جایزه داده شد، یا مثلا چون همشهری شان بوده، نامش بالا آمده. شما کارنامه جوایز ادبی ایران را ببینید مثلا مهرگان که به نوعی آن هم خصولتی بود؛ نگاه کنید به داورانش در طول دو دهه و برندگانش و اما و اگرهای بسیار! من برای داوری از سوی چند نفر در این جایزه دعوت شدم و همین نقدها را به مدیر آن علیرضا زرگر گفتم. مسلما من با این ساختار که سر آخر کتابی بدون رای دیگران برگزیده شود، نمیتوانم همسو باشم. جوایز در همه جا باید صدای تنوع و تکثر باشند. اگر در کشوری حکومت توتالیتر در همه جا در حال سانسور و کنترل باشد آیا جوایز ادبی، کارکردی جز پروپاگاندا برای همان دستگاه خواهد داشت؟! در مورد افغانستان و جوایز ادبی آن خبر دقیقی ندارم، همان جایزه هم که اشاره کردم به دعوت دوستان افغان در آن شرکت کردم، بیشتر از سر کنجکاوی در داستانهای نویسندگان افغان بود. بهرحال در شرایط و اوضاع کنونی ایران که بنظرم از افغانستان، در مجموع وضعش به مراتب وخیم تر است، آیا بنایی سالم و آباد مانده است که درباره فرهنگ و فستیوال و مسابقه نظر بدهیم؟ میبینیم که امیدها برچیده شده، نگرانی و خستگی و خشونت و ویرانی زیادتر و با سرعت بیشتری بطور سیستماتیک در حال رخ دادن است. آیا در این فضا امیدی هست که ادبیات سر پا شود و حالش خوب باشد؟ اگرچه مسلما همیشه امیدهای بزرگ برای تغییر وجود دارد و همین به من انگیزه نوشتن میدهد، توانم میدهد که در این دوران فروپاشی امید، قدمی کوچک بردارم. اما هر جایزه فرمایشی در داخل و خارج و با داورهای تکراری و باندی را باور نخواهم کرد و همگان را از شرکت در این هیاهوی بیحاصل برای احترام به شعور انسانی و ادبیات برحذر میدارم.







