نیم‌کت

متن سخنان مراسم واشنگتن در رونمایی از نیم‌کت یادبود

برپا‌داشتن نیم‌کتِ یادبود که به‌‌همت دوستان واشنگتن سامان یافت، استراحت‌گاهی است تا ما دل‌تنگ‌شده‌گان جاده در فرسوده‌گی‌ی راه عرق از تن بزداییم.

 نشانه‌ای تا راه خانه گُم نکنیم.

سال‌ها است گُم‌کرده‌راهیم و هیچ ستاره‌‌ی دنباله‌داری در بغضِ ابر راه‌بلدمان نشد.

مدام تشنه به رویای آب تشنه‌گی مشق کردیم و مردیم.

ما که چیزی نمی‌خواستیم. کاری نکرده بودیم. اما چرا این‌قدر زود مردیم؟

چه‌قدر خوابِ باران دیدیم و بهار نیامد.

چه‌قدر خیسِ خاطره تا ته گریه رفتیم.

چه‌قدر تازیانه بر پشت‌مان فرود آوردند؟

چه‌قدر جوان کنار دست‌مان پرپر کردند و مهربانی تبر زدند؟

ایرج جنتی‌عطایی که امید سلامت‌اش بازیابد در بخشی از «پروانه‌ای در مشت» می‌گوید:

«ما رو با قطره‌ی اشکی می‌شه لرزوند و ویرون کرد

ما رو با بوسه‌ی شعری می‌شه ترانه‌بارون کرد»

و لابد ما ندید‌بدیدها با برپاشدنِ این نیم‌کت دیگر تا مدت‌ها دل‌تنگ باغ نخواهیم شد!

واژه‌های زبان‌بسته‌مان کتک‌خور بیداد نمی‌شدند اگر این گریه‌ی بی‌صاحب فرصت می‌داد!

 چه‌قدر سر دزدیم تا در گل‌موج بیداد غرق نشویم.

چه قدر ترانه‌ی ناتمام سرودیم و نخواندیم.

چه‌قدر انار بر درخت خاطرات‌مان خشکید!

هزار یلدای بی‌سپیده را تا ته گریه رفتیم.

 بالاخره باران زلال در آسمان تیره‌مان خواهد بارید و گریه‌هامان را خواهد شست. بالاخره نوبت ما هم خواهد رسید. و ماهی‌ی بی‌جفت‌مانده‌ی روی آب در خوف‌مکانِ میهن زخمی‌ در حوض‌چه‌ی حیاط آرزوهایمان دُم تکان خواهد داد و برق فلس‌هایش روشن‌‌مان خواهد کرد!

یک‌جا هست گیریم خیلی دور! دورتر از خواب سرو و صنوبر که باید زیر سایه‌اش قد کشید و خنک شد.

دریا فراموش‌مان شده!

شمیم نسیم از یادمان رفته!

آی جوان‌ساله‌گان زادگاه زخمی، دریا تاوان تاول کفِ پا و تن‌های کبودشده‌تان در سردخانه‌های قدغن است.

در مقابل نیم‌کتی که برپا شد به احترام ایستاده‌گی و عشق‌تان به انسان ترانه‌ی زنده‌گی زمزمه می‌کنیم. درختی که نیم‌کت یاد شد!

همان درختی که از ریشه‌ تبر می‌زنندش و از آن منبر و دار و تابوت مهیا می‌کنند.

چه  نهالک‌ها سر بریدند و سرشاخه‌هایش در کفِ خیابان جا ماند.

فروغ راست گفت کنار همان نیم‌کت دست‌هایمان را در باغچه می‌کاریم تا سبز شوند و پرستوها در گودی‌ی انگشت‌هایمان تخم بگذارند.

از پس گرگ و‌میش، هوا روشن خواهد شد و با هم از دریا عبور خواهیم کرد و رویاهایمان بر تلخی‌ی روزگارِ هول چیره خواهد شد. باران خواهد آمد.

 دریا جایی است همین نزدیکی‌ها.

   و در آینه‌ی رنج و رزمِ پرخون و سوگ امروز در کنار این نیمکت سرودِ آزادی بخوانیم؛ نیمکتی که رَدِ رنج و رزمِ پرخونِ زندانیان را در بَندبندِ خود دارد.