وقتی تاریکی عمق ندارد!

بر آنم که جامعه ما در شرایطی بسر میبرد که شاید در تاریخ دوهزار و پانصد ساله‌اش کمتر بتوان نمونه‌ای همانند آن یافت. در تاریخ دراز این سرزمین، به‌ندرت دورانی را می‌یابیم که جامعه، برای مدتی طولانی، بدون «سر»، «سرور»، «شاه» یا «رهبر» دوام آورده باشد. اما اکنون مدتهاست که گویی سر از تن جامعه ما جدا شده است؛ جامعه‌ای رهاشده، سرگردان و بی‌جهت.

گویی امام غایب دیگری به امام دوازدهم پیوسته است؛ امامی که بیش از هزار و دویست سال است در غیبت به سر میبرد. مالک اصلی کشور، یعنی ولی‌فقیه نیز، اکنون در غیبتی مطلق فرو رفته است؛ حضوری که هست، اما دیده نمیشود و صدایی که هست، اما شنیده نمیشود.

از همین رو چندان عجیب نیست اگر بگوییم جامعه ما ماه‌هاست در وضعیتی «بی‌سر» به حیات خود ادامه میدهد؛ وضعیتی که در آن مهم‌ترین ناظر و تصمیم‌گیرنده، عملا از صحنه حذف شده است. پرسش آن است که آیا جامعه میتواند در چنین شرایطی، خسارت‌هایی را که هر روز بر پیکرش وارد میشود تحمل کند؟

بعید نیست که دستگاه حاکم، با وجود همه رقابت‌های درونی، در برابر مردم موقتا به وحدت برسد و اختلافات خود را، دست‌کم برای حفظ بقا، کنار بگذارد.

مسیر و جهتی که جامعه ما پس از ۵۷ در پیش گرفت، پیوسته حرکتی بوده است به‌سوی تاریکی؛ زیرا کمتر گفتار و رفتاری را میتوان یافت که به فساد و ابتذال آلوده نشده باشد؛ از دروغ‌گویی و وارونه‌سازی حقیقت گرفته تا عادی شدن آنچه روزگاری زشت و شرم‌آور شمرده میشد.

دستگاه بروکراسی دولتی، بیش از هر نهاد دیگری، به فساد آلوده شده است. رانت و رشوه‌خواری، در جامعه‌ای که دین بر سراسر زندگی روزمره آن سلطه افکنده، دیگر نه رفتاری شرم‌آور بلکه امری عادی تلقی میشود. کافی‌ست آن عمل «برای خدا» و «در راه دین» توجیه شود؛ در آن صورت، حتی رفتاری غیراخلاقی نیز میتواند رنگ تقدس به خود بگیرد.

در چنین ساختاری، اخلاق نه بر پایه انسانیت، بلکه بر اساس مصلحت دینی تعریف میشود؛ و همینجاست که فساد، به‌تدریج، شناعت خود را از دست میدهد و به بخشی طبیعی از زندگی اجتماعی بدل میشود.

آنچه ساختار بروکراسی دولتی را به گذشته‌ای عقب‌مانده بازمیگرداند، آن است که تقسیم کار و مسئولیت‌ها نه بر پایه تخصص و شایستگی، بلکه بر اساس روابط خانوادگی، وابستگی‌های سیاسی و دوستی‌های شخصی صورت میگیرد. در چنین نظمی، فساد نه یک استثنا، بلکه بخشی از سازوکار عادی حکومت است.

رشوه‌خواری، به‌ویژه در شرایطی که تأمین ابتدایی‌ترین نیازهای زندگی برای اکثریت جامعه دشوار شده است، بیش از پیش گسترش می‌یابد. هنگامی که اکثریت مردم برای گذران زندگی زیر فشار اقتصادی خرد میشوند و تنها اقلیتی کوچک در رفاه و آسایش به سر میبرند، طبیعی‌ست که فساد به رفتاری روزمره بدل شود. در یک نظام دینی نیز، این فساد به‌تدریج قبح خود را از دست میدهد و عادی میشود.

اما پرسش اساسی این است: آیا جامعه ما میتواند باز هم عمیق‌تر در تاریکی فرو رود؟ آیا سقوط اخلاقی و اجتماعی حد و مرزی دارد؟

اگر گمان میکنی تاریکی پایانی دارد، کافی‌ست به فاصله میان دیروز و امروز بنگری. دلاری که در سال ۵۷ با هفت تومان خرید و فروش ، ,اکنون به صدو هشتاد هزار تومان رسیده است. این تنها یک عدد نیست؛ نشانه سقوطی تاریخی‌ست که شاید در گذشته حتی تصورش نیز ممکن نبود. با این حال، هنوز بسیاری بر این باورند که جامعه میتواند از این نیز عمیق‌تر سقوط کند.

امروز به هر شهروند سهمیه‌ای محدود از بنزین 15 لیتر تعلق میگیرد، اما در نزدیکی همان پمپ‌بنزین‌ها میتوان سوخت را، به هر میزان که بخواهی، با چندین برابر قیمت تهیه کرد. هر جا کمبود و فشار هست، فساد نیز حضور دارد.

آنچه در اینجا مورد نقد قرار میگیرد، تنها فساد اقتصادی نیست؛ بلکه شیوه‌ای از زندگی و نوعی فرهنگ سیاسی و دینی‌ست که فساد را بازتولید میکند. مهم نیست آخوند بر فراز منبر چه میگوید؛ باید به کردار او نگریست، نه به موعظه‌هایش. زیرا اسلام، در مقام یک باور مقدس و موروثی، قرن‌ها از نقد و بازبینی مصون مانده است.

دیندار، نقد دین را برنمی‌تابد، زیرا دین برای او نه موضوع اندیشه، بلکه موضوع ایمان است. اما آن دوران که هر آنچه به اسلام مربوط میشد، بی‌چون‌وچرا تقدیس میگردید، رو به پایان است. اسلام دوازده‌امامی، دست‌کم در میان نسل جوان و بخش بزرگی از طبقه متوسط شهری، بخش مهمی از اقتدار و احترام تاریخی خود را از دست داده است.

امروز دیگر به‌سختی میتوان در طبقه متوسط شهری، مؤمنانی پرشور یافت؛ همان پدیده‌ای که رفته‌رفته در میان کارگران و لایه‌های فرودست جامعه نیز قابل مشاهده است.

اگر به عمق آنچه در این چهل‌وهفت سال گذشته بنگریم، درمی‌یابیم که کمتر کسی نقش خودِ اسلام و رهبران دینی را موضوع بحث قرار داده است؛ حال آنکه این گفتمان دینی و فرهنگ اطاعت‌محور مذهبی است که جامعه را به چنین وضعیتی کشانده است.

دین در تاریخ ما، همواره فراتر از نقد قرار گرفته است. هنوز هم به‌ندرت میتوان روحانی یا فقیهی یافت که نقدی بنیادین بر اسلام یا سنت دینی عرضه کرده باشد. ساختار دین، بر اصل تسلیم، اطاعت و فرمانبری بنا شده است؛ ساختاری که قهر، خشونت و انتقام نیز در تار و پود آن حضور دارد.

شاید اکنون، پس از دهه‌ها تحقیر، سرخوردگی و فرسایش اجتماعی، بسیاری به این نتیجه رسیده‌اند که بدون نقد باورهای دینی حاکم بر جامعه، امکان هیچ تحول اساسی وجود ندارد. تا زمانی که «باطن» این نظام فکری آشکار نشود، چرخه استبداد نیز همچنان بازتولید خواهد شد.

https://firoznodjomi.blogspot.com

fmonjem@gmail.co