
بهرام فرخی :
این مقاله در روزهایی آماده انتشار بود که هنوز آتش جنگ، دود و خاکسترش را بر سر هموطنان درون مرزها فرو نریخته بود.
اما در همان روزهای پرهیاهو، به دلایلی از انتشار آن خودداری کردم.
اکنون، بیش از یک ماه از آن حمله نظامی گذشته است, حملهای که با مشارکت آمریکا و اسرائیل، به گفته دونالد ترامپ، به حذف چندین سطح از رهبران سیاسی و نظامی رژیم اسلامی انجامید. حملهای که با بمباران گسترده هزاران نقطه از کشور,از زیرساختهای حیاتی گرفته تا صنایع فولاد، داروسازی و غذایی,و با ویرانی دهها هزار واحد مسکونی، چهرهای زخمخورده از ایران بهجا گذاشت.
و با اینهمه، واقعیتی تلخ همچنان پابرجاست: این رژیم هنوز بر سر کار است.
در شرایطی که سخن از احتمال اعزام نیروی زمینی، اشغال سواحل و جزایر جنوبی ایران و میادین نفتی، و حتی طرحهایی برای نابودی کامل زیرساختهای کشور و تحویل “زمین سوخته” به آیندگان به میان آمده، سکوت دیگر جایز نیست.
آنچه در حال رقم خوردن است، صرفاً یک تقابل نظامی یا تغییر سیاسی نیست، این، تهدیدی علیه هستیِ جغرافیای ایران است.
از همین رو، امروز تصمیم گرفتم این مقاله را منتشر کنم، نه صرفاً بهعنوان یک تحلیل، بلکه بهمثابه هشداری صریح و بیپرده. هشداری برای آنان که دل در گرو ایران دارند، برای وطنپرستانی که میدانند اگر ایران نباشد، دیگر شکل و نام حکومت آینده، هیچ معنا و مفهومی نخواهد داشت.
این نوشته، دعوتی است به
بیداری، به اعتراض، بازاندیشی به
اولویتها پیش از آنکه آنچه باید حفظ شود، برای همیشه از دست برود.
آنچه امروز بیش از هر زمان دیگری ذهن بسیاری از ناظران و دلسوزان ایران را به خود مشغول کرده، نه صرفاً “پایان” یک نظام سیاسی، بلکه “آغاز” نظمی است که هنوز نشانههای روشنی از آن دیده نمیشود. ترس اصلی، نه از فروپاشی، بلکه از خلأیی است که ممکن است پس از آن سر برآورد, خلأیی که تاریخ بارها نشان داده میتواند بهمراتب خطرناکتر از خودِ وضعیت پیشین باشد.
واقعیت این است که ما با یک ساختار صرفاً سیاسی مواجه نیستیم. آنچه در ایران طی ۴۷ سال شکل گرفته، آمیزهای پیچیده از قدرت، ایدئولوژی مذهبی، و نوعی روایت آخرالزمانی از جهان است. چنین ساختاری، حتی اگر از نظر فیزیکی و نهادی فروبپاشد، لزوماً در سطح اجتماعی و ذهنی نابود نمیشود.
باورها، هویتها و شبکههای انسانیِ برآمده از آن، همچنان به حیات خود ادامه میدهند.
این همان نقطهای است که تحلیلهای سادهانگارانه را به چالش میکشد.
اگر حتی درصدی از جامعه ,فرضاً ده درصد،با چنین نظامی پیوندی عمیق و هویتی داشته باشند، ما با جمعیتی چندمیلیونی روبهرو خواهیم بود که نمیتوان آن را نادیده گرفت، حذف کرد یا به حاشیه راند.
تاریخ، از آمریکای لاتین تا خاورمیانه، بارها نشان داده است که حذف فیزیکی یا طرد اجتماعی حاملان یک ایدئولوژی، نهتنها به پایان آن نمیانجامد، بلکه چهبسا آن را به اشکالی رادیکالتر و خشنتر بازتولید میکند.
در چنین بستری، این پرسش اساسی مطرح میشود: مسیر کمهزینهتر و پایدارتر برای عبور از وضعیت موجود چیست؟
پاسخی که بهتدریج از دل تجربه و تأمل بیرون میآید، چندان هیجانانگیز نیست، اما واقعگرایانه است: استحاله تدریجی از درون.
گذارهای ناگهانی و انفجاری، هرچند در ظاهر جذاب و قاطع به نظر میرسند، اما اغلب با بیثباتی، خشونت و چرخههای انتقام همراهاند.
در مقابل، تغییرات تدریجی ،اگرچه کند و فرساینده به نظر میرسند ،این امکان را فراهم میکنند که شکافهای ایدئولوژیک کاهش یابد، نهادها دگرگون شوند، و در نهایت نظمی جدید، نه در تقابل کامل، بلکه در امتدادِ تغییریافته نظم پیشین به نظم نوین شکل گیرد.
چنین گذاری یک مزیت کلیدی دارد: کاهش احساس “بیهویتی” در میان بدنه پیشین. اگر بخشی از جامعه که به نظام سابق تعلق خاطر داشته، خود را کاملاً مطرود و حذفشده ببیند، احتمالاً به نیرویی معترض و حتی مخرب در کشوری که ۴۷ سال استبداد را بسر گذرانده و از کمبود نهادهای دموکراتیک رنج می برد، تبدیل خواهد شد.
اما اگر بتواند در چارچوبی جدید، هرچند محدود، جایگاهی برای خود
بیابد،یا دستکم احساس طرد کامل نکند،احتمال کناره گیری سیاسی، همزیستی و حتی همکاری افزایش مییابد.
این نگاه، بههیچوجه به معنای نادیده گرفتن مطالبات و تغییرات دمکراتیک نیست، بلکه تأکید بر این نکته است که “چگونه تغییر میدهیم” بهاندازه “چه چیزی را تغییر میدهیم” اهمیت دارد.
و در این میان، نقش مخالفان و کسانی که به تغییرات اساسی در رژیم اسلامی تا حد براندازی نظر دارند، بهویژه در داخل کشور، تعیینکننده است.
تا پیش از این، تصور عمومی آن بود که اپوزیسیون، بهویژه در خارج از کشور، باید نقشی تعیینکننده داشته باشد و بازتابدهنده مبارزات مدنی داخل باشد. اما واقعیت موجود، فاصلهای عمیق با این انتظار دارد.
از جنبش دانشجویی دوران اصلاحات تا خیزش سبز و اعتراضات ۹۶ و پس از آن، موجی از کنشگران سیاسی به خارج از کشور مهاجرت کردند. این مهاجرت، در ابتدا میتوانست به شکلگیری شبکههایی مؤثر برای حمایت از داخل منجر شود. اما آنچه در عمل رخ داد، شکلگیری مجموعهای پراکنده، خودارجاع، و اغلب گسسته از واقعیتهای میدانی داخل کشور بود.
پس از فروکش کردن جنبش مهسا، این وضعیت وارد مرحلهای تازه شده است: تورم بیسابقه “فعالان سیاسی خودخوانده”. فضایی که در آن، مرز میان کنشگری واقعی و حضور صرف در شبکههای اجتماعی، بیش از پیش کمرنگ شده است. گویی داشتن تریبون، جایگزین داشتن برنامه شده است.
نتیجه این روند، نه تقویت نیروهای داخل، بلکه در بسیاری موارد، ایجاد چنددستگی، رقابتهای بیحاصل، و حتی اختلال در مسیر حرکتهای واقعی داخل کشور بوده است.
مشکل، تنها در پراکندگی نیست، در تغییر ماهیت “مبارزه” است. برای بخشی از این جریان، کنش سیاسی از یک مسئولیت تاریخی، به ابزاری برای بقا، دیدهشدن، و تثبیت موقعیت فردی تبدیل شده است. در چنین شرایطی، رنج مردم داخل کشور، به محتوایی برای مصرف رسانهای بدل میشود,کالایی که بازتولید آن، به تداوم همان موقعیت وابسته است.
این نقد، نافی تلاشهای صادقانه نیست. هنوز هستند افرادی که با امکانات محدود، اما با دغدغهای واقعی برای ایران، در تلاشاند پلی میان داخل و خارج ایجاد کنند، کسانی که نه به دنبال جنگ و ویرانی، بلکه در پی تغییراتی پایدار و انسانیاند. اما صدای این گروه، در میان هیاهوی رقابتهای بیپایان، کمتر شنیده میشود.
در نهایت، مسئله اصلی به یک انتخاب بازمیگردد:
آیا قرار است آینده ایران، محصول یک انفجار غیرقابلکنترل باشد، یا نتیجه یک گذار دشوار اما مدیریتشده؟
پاسخ به این پرسش، نه در شعارها، بلکه در نوع کنش امروز ما نهفته است: در میزان واقعگراییمان، در تواناییمان برای دیدن پیچیدگیها، و در شجاعتمان برای پرهیز از سادهسازی.
سیاست، برخلاف آنچه گاه تصور میشود، میدان آرزوها نیست، میدان ممکنات است. و در این میدان، آنچه یک ملت را نجات میدهد، نه تندترین صداها، بلکه دقیقترین تحلیلها و مسئولانهترین تصمیمهاست.
در میان تمام این تردیدها و نگرانیها، شاید تنها یک خواسته همچنان بیتغییر باقی مانده باشد:
ایران بماند،زنده، یکپارچه، و رو به آینده.
رم ایتالیا
۳۰ مارس ۲۰۲۶






