چپ و راست سیاسی در جماعت و جامعه

انقلاب فرانسه پیام‌آور عصر جدید شد. تغییرات اجتماعی با دخالت انسان ممکن تصور شد، درحالی‌که کلیسا در قرون‌وسطی خداوند را مسبب هر سببی معرفی می‌کرد. فرایند پیدایش جامعه انسان‌محور به‌جای جماعت خدا مرکز با انقلاب فرانسه به مرحله جدیدی از حیات خود وارد شد. جامعة ساخته و برساخته با دخالت انسان به‌تدریج در جوامع توسعه‌یافته صنعتی، جایگزین جماعت قرون‌وسطایی شد که در درازی تاریخ به شکل طبیعی و به‌تدریج شکل‌گرفته است.

جامعه پدیده‌ای برساختی به دست انسان تصور شد. پدیده‌ای که می‌توان آن را شناخت و تغییر داد. علم جامعه‌شناسی به‌مثابه علم تغییرات اجتماعی حاصل این بصیرت است. علم تغییر اجتماعی با تلاش فیلسوف و دانای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی در قرن نوزدهم حیاتی متفاوت یافت. مارکس فلسفه هگل را وارونه کرد، از سر بر پای نهاد و به‌این‌ترتیب یکی از کاشفان جامعه در مقابل جماعت شد. رالف دارندورف کشف وجه زندگی اجتماعی انسان، همان جامعه را کار عمده مارکس می‌داند، کاری که می‌بایست درنهایت به تأسیس جامعه سوسیالیستی می‌انجامید، ولی سر از جماعت کمونیستی درآورد و مارکس به‌این‌ترتیب خالق جامعه‌ای مدرن نشد، بلکه طراح نوعی جماعت شد، اگرچه برساختی، ولی درهرحال جماعت، ساختاری که تاریخ در همان عصر کارل مارکس در قرن نوزدهم در حال گذشتن از آن است.

رؤیای انقلاب فرانسه، مانند انقلاب‌های دیگر، از آسمان شهر آرمانی و رؤیایی، در زمین سخت شهر واقعی فرود آمد. تاریخ به تعبیر متفکر محافظه‌کار، ادموند برک، با انقلاب فرانسه در برابر خدا ایستاد، لیکن انقلاب مغلوب تاریخ شد، به تعبیر نیچه خدای خود را خلق کرد. انقلاب فرانسه با شعار آزادی، برابری و عدالت به سپهر تاریخ جهان وارد شد، لیکن حاصل آن استقرار نظام سرمایه‌داری کلاسیک یا منچستری با استثمار عریان در قرن نوزدهم است.

طبقه کارگر زیر فشار زندگی در برابر همزاد خود طبقه بورژوازی ایستاد. جنبش کارگری در مغرب زمین جان گرفت، رشد کرد و در قرن نوزدهم به‌تدریج نهضت اجتماعی و جنبش سوسیالیستی شد. تعارض بین طبقه کارگر و بورژوازی تضاد طبقاتی و ذاتی بدون امکان سازش بین این دوطبقه تلقی شد. حاصل این تصور نوشتة مشترک مارکس و انگلس با عنوان تکامل سوسیالیسم از تخیل به علم است. سوسیالیسم علم است، علمی که بایست راهنمای بشر به سمت آینده باشد، آینده‌ای بدون طبقات اجتماعی با عنوان جامعه کمونیستی. کارل مارکس جداشده از هگل و برپا ایستاده، به تعبیر رالف دارندورف با سر به دامان هگل فرود آمد. جهان آینده در این تصور برساختی ذهنی شد که با دخالت انسان نه‌فقط اکنون آن را با عنوان جامعه سوسیالیستی می‌توان ساخت، بلکه آینده آن را با عنوان جماعت کمونیستی تصور و حتی ترسیم کرد. طبیعی است، ساختار اجتماعی، حتی با ماهیت برساختی در عصر جدید، از تصورات، تخیلات و حتی گاهی توهمات بشر ساخته نمی‌شود.

این تصورات در میانه قرن نوزدهم بی‌پایه نبود. اعتراض کارگران جنبش اجتماعی شد. جنبش اجتماعی کارگران ماهیت سیاسی پیدا کرد، حزب شد و در آستانه تصرف قدرت سیاسی با استفاده از همان سازوکارهایی برآمد که همزاد او، طبقه بورژوازی، خالق و شارح آن بود. گروهی در میانه قرن نوزدهم تحت تأثیر این تحول دوران‌ساز، آغاز عصر جدیدی را در تاریخ بشر بشارت دادند. مارکس و همفکران او، در جریان آنچه سوسیالیسم علمی تبلیغ شد، به تاریخ توسل جستند، درحالی‌که برخی دیگر مانند ویلهلم وایتلینگ و برونو باور به خدای تاریخ. این تصورات، صرف‌نظر از توجیهات آن، هنوز ریشه در تخیلات قرون‌وسطایی داشت. جامعه مخلوق تصور می‌شد، به دست بشر یا خواست خدا.

خواست خدا فقط در باور سوسیالیسم تخیلی  ویلهلم وایتلینگ و برونو باور بازتاب نیافت، بلکه تأثیر آن در فلسفه یوهان گئورگ هامان در آستانه انقلاب فرانسه و کتاب تأملاتی بر انقلاب فرانسه ادموند برک، معلم اول نهضت محافظه‌کاری، بلافاصله بعد از انقلاب به‌وضوح دیده می‌شود. انقلاب نفرین خدایی تصور شد. راست سیاسی جدید متولد و همزاد چپ انقلابی شد.

دو سازه فکری و به‌تدریج سازمانی چپ و راست در میانه قرن نوزدهم در برابر یکدیگر قرار گرفتند. کارل مارکس و فریدریش انگلس اساسنامه حزب کمونیست (مانیفست) (1848) را نوشتند. گروه‌ها و احزاب کارگری، یا بانام کارگری، در مجمعی با عنوان انجمن بین‌المللی کارگران (انترناسیونال یا بین‌الملل اول) برای هم‌افزایی نیروهای خود و یافتن راه‌های عملی تحقق اهداف و آرمان خود در سال 1864 گرد آمدند. بین‌الملل اول به دنبال اختلاف درونی اعضای آن در سال 1976 فروپاشید. بین‌الملل دوم چند سال بعد در سال 1889، هم‌زمان با صدمین سالگرد انقلاب فرانسه، بر پا شد. بین‌الملل دوم، برخلاف بین‌الملل اول که گروه‌های سوسیالیستی اروپای غربی در آن دست بالا را داشتند، با مشارکت فعال گروه‌های انقلابی اروپای شرقی، به‌خصوص روسیه، تشکیل شد. جنگ جهان اول، سبب تشدید اختلاف بین گروه‌های سوسیالیستی عمدتاً برخاسته از جوامع اروپای غربی و گروه‌های سوسیالیستی با خواستگاه اروپای شرقی، به‌خصوص جناح بلشویک حزب سوسیال‌دموکرات روسیه، شد. این اختلافات به فروپاشی بین‌الملل دوم در سال 1914 انجامید.

جناح بلشویک حزب سوسیال‌دموکرات روسیه در سال 1917 در روسیه انقلاب و قدرت سیاسی را انحصاری تصاحب کرد. این حزب به‌منظور صدور سوسیالیسم که اکنون کمونیسم نامیده می‌شد، در سال 1919 بین‌الملل مخصوص خود را تشکیل داد. این بین‌الملل، عنوان انترناسیونال کمونیستی (کمینترن) یا انترناسیونال سوم گرفت. بسیاری از فعالان کمونیست وابسته به حزب کمونیست روسیه، به‌ویژه از کشورهای توسعه‌نیافته، ازجمله ایران، در این مجمع متشکل و به‌منظور صدور انقلاب کمونیستی به کشورهای خود اعزام شدند. اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی (روسیه) انترناسیونال سوم را در سال 1943 تعطیل کرد، چون اتحاد جماهیر شوروی به این نتیجه رسید که حضور فعالان کمونیست در جوامع غربی به فرآیند همکاری این کشور با کشورهای سرمایه‌داری غربی که متحد این کشور در جنگ دوم جهانی بودند، صدمه می‌زند.

راست برخاسته از دامن انقلاب فرانسه، در مقابل چپ مخلوق این انقلاب، نهضت اجتماعی و سیاسی محافظه‌کاری را با اتکا به فلسفة افرادی مانند گئورگ هامن و تأملات سیاسی ادموند برک سامان داد، درحالی‌که هر دو نهضت تحت تأثیر جهان‌بینی و به‌تبع آن دستگاه گفتمانی انقلاب فرانسه قرار داشتند. نهضت اجتماعی محافظه‌کاری در رقابت با سوسیالیسم و کمونیسم چپ، در دهه‌های نخست قرن بیستم به رویکرد نظری انقلاب محافظه‌کاری رسید، انقلابی که با عنوان فاشیسم و نازیسم شهرت جهانی یافت. بخش دیگر و عمده نهضت اجتماعی محافظه‌کاری به لیبرالیسم سیاسی گرایش پیدا کرد و در تأسیس جامعه دموکراتیک در اروپای غربی به دنبال جنگ دوم جهانی مشارکت فعال کرد. نهضت محافظه‌کاری راست و جنش سوسیال‌دموکراسی چپ در اروپای غربی متقابلاً در فرایندی دیالکتیکی بر یکدیگر تأثیر گذاشتند.   

احزاب سوسیال‌دموکرات غربی در جریان جنگ اول و دوم جهانی تحت تأثیر نهضت محافظه‌کاری به‌طور کامل از احزاب سوسیال‌دموکرات اروپای شرقی جدا شدند. نهضت سوسیال‌دموکرات در اروپای شرقی به دنبال انقلاب سوسیالیستی در روسیه به تأسی از این کشور نام احزاب کمونیستی گرفتند. احزاب سوسیال‌دموکرات غربی به دنبال انقلاب صنعتی در این جوامع مناسب با ساختار جامعه‌ای در مسیر اصلاحات اجتماعی قرار گرفتند. این احزاب نقش تعیین‌کننده در اصلاحات اجتماعی متوازن با توسعه اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی مانند کاهش ساعات کار روزانه و هفتگی، بیمه بیکاری، بیمه عمر، افزایش مرخصی سالانه و اصلاحات مشابه ایفا  کردند. این احزاب زمینه‌ساز بهبود وضعیت زندگی کارگران، بلکه تمام اقشار اجتماعی، نه‌فقط در اروپای غربی، بلکه در سرتاسر دنیا شدند.

احزاب کمونیستی پیرو حزب کمونیست روسیه، با این‌گونه اصلاحات، همان‌طور که در آثار نظریه‌سازان کمونیسم، به‌ویژه لنین دیده می‌شود، کاملاً مخالف بودند. این‌ها اصلاحات را بانام رفورم محکوم می‌کردند و آن را توطئه طبقه بورژوازی برای فریب طبقه کارگر و بازداشتن این طبقه از انقلاب اجتماعی و سیاسی می‌دانستند و تبلیغ می‌کردند. کمونیست‌ها احزاب سوسیال‌دموکرات اروپای غربی را که از این اصلاحات حمایت می‌کردند، با عنوان رفومیست، خائن، مرتد و ضدانقلاب افشاء می‌کردند؛ بنابراین، سوسیال‌دموکرات‌های اروپای غربی و عمدتاً اروپای شرقی، به‌طوری کلی نهضت چپ در سطح جهانی، دو راهکار کاملاً متفاوت برای تغییرات اجتماعی داشتند: راهکار انقلابی در مقابل اقدامات اصلاحی. نهضت سوسیال‌دمکرات اروپا غربی با گرایش اصلاحی به‌تدریج به احزاب راست محافظ نزدیک شد و به ترتیب زمینه همکاری آن‌ها برای اداره جامعه فراهم گردید، همکاری که تا امروز به شکل‌های مختلف در تمام جوامع غربی دیده می‌شود.

این دو راهکار حاصل تصادف یا انحراف و رستگاری، این فرد یا آن فرد نظریه‌ساز یا این و یا آن تشکل و گروه اجتماعی و سیاسی نبود، بلکه پیامد تفاوت بنیادی بین دو ساختار اجتماعی جامعه‌ای و جماعتی بود. حزب سازه سازمانی در ساختار جامعه‌ای است، نتیجه ائتلاف داوطلبانه اعضا برای تحقق هدف مشترک اجتماعی و سیاسی است. این سازه سازمانی، صرف‌نظر از نامی که برای آن انتخاب می‌کنیم، مناسب با ساختار جماعتی نیست. سازه سازمانی در ساختار جماعتی در بستر وابستگی هویتی اولیه نژادی، قومی، زبانی، مذهبی و دینی در اطراف فردی مقتدر ممکن است. تلاش برای تشکیل حزب بر اساس همکاری داوطلبانه افراد در ساختار جماعتی به هر شکلی به‌احتمال‌زیاد با موفقیت همراه نیست. تشکل در ساختار جماعتی ماهیت فرقه‌ای دارد. فرقه بر اساس اقتدار رهبری و اطاعت اعضا ممکن است، در غیر این صورت در معرض فروپاشی قرار می‌گیرد.

ساختار اجتماعی جماعتی بر شیوة همکاری راست و چپ سیاسی تأثیرگذار است. راست و چپ اجتماعی و به‌تبع سیاسی در ساختار جامعه‌ای برای اداره جامعه ائتلاف و حتی همکاری می‌کنند، درحالی‌که این دو جریان اجتماعی و سیاسی در ساختار جماعتی همواره درصدد حذف و نابودی یکدیگر به اشکال گوناگون هستند. علت اصلی این است که این گروه‌ها در این ساختار اجتماعی ماهیت فرقه‌ای دارند. دو فرقه به قول سعدی بزرگ در یک گلیم نگنجند.

ماهیت حزبی سازه اجتماعی و سیاسی در ساختار جامعه‌ای و هویت فرقه‌ای این سازه در ساختار جماعتی به نماینده اجتماعی این تشکل‌ها در دو نوع ساختار اجتماعی بستگی دارد. طبقه متوسط نماینده اجتماعی سازه حزبی در ساختار جامعه‌ای است، درحالی‌که طبقه خرده‌بورژوازی نماینده اجتماعی سازه فرقه‌ای در ساختار جماعتی است. احزاب سوسیال‌دموکراسی اروپای غربی به دلیل خادم یا خائن بودن رهبران آن مانند کارل کائوتسکی، ادوارد برنشتاین و فریدریش ابرت به سیاست اصلاحات نپیوستند، بلکه سیاست آن‌ها تحت تأثیر تغییر ساختار اجتماعی در جوامع غربی، تشدید فرآیند صنعتی شدن و عاملیت اجتماعی و سیاسی طبقه متوسط ممکن شد. بخش قابل‌ملاحظه‌ای از طبقه کارگر، به‌خصوص بعد از جنگ دوم جهانی، به طبقه متوسط پیوست. احزاب کمونیست در کشورهای غربی با حمایت همه‌جانبه اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی تشکیل شد. آن‌ها حتی در مواقع اضطراری جنگ دوم جهانی در آستانه رسیدن به قدرت قرار گرفتند، ولی حزب کمونیست حامی اتحاد جماهیر شوروی با ساختار جامعه‌ای با عاملیت طبقه متوسط سازگار نیست، درنتیجه در هیچ‌یک از جوامع غربی نتوانستند، به شکل اتحاد جماهیر شوروی قدرت را تصاحب و حفظ کنند.

حزب کمونیست با تصور لنین از حزب، به شکلی که در دو اثر دوران‌ساز او، دولت و انقلاب و چه باید کرد، آمده است، با ساختار جماعتی سازگار است. این حزب چه با شاخص سازمانی و چه با معیار مبانی فکری و ایدئولوژیک، درواقع فرقه است. حزب کمونیست به سبب تناسب آن با ساختار جماعتی در بسیاری از جوامع بشری با ساختار اجتماعی جماعتی حضوری تأثیرگذار دارد؛ بنابراین، امکان تشکیل حزب سوسیال‌دموکرات به‌مثابه سازه حزبی مشابه احزاب سوسیال‌دموکرات در جوامع غربی در مناسبات اجتماعی جماعتی خاورمیانه اسلامی بسیار دشوار است. سازه‌های تشکیلاتی که با این عنوان برای نمونه در ایران تشکیل شدند، اسمی بی‌مسما بودند. این در حالی است که حزب کمونیست ایران و حزب توده ایران و سازه‌های تشکیلاتی مشابه تأثیر بنیادی در بسیاری از کشورهای خاورمیانه اسلامی ازجمله ایران گذاشتند. این سازه تشکیلاتی در این جوامع ماهیت فرقه‌ای دارد. اصلاح سازمانی و تلاش برای استقرار روابط دموکراتیک در این‌گونه سازه‌های سیاسی سبب فروپاشی آن‌ها می‌شود. بنابراین، پایبندی این‌گونه سازه‌های سازمانی به مرکزیت دموکراتیک لنینی برای این گروه‌ها، اهمیت عمل‌گرایانه و کارکردی دارد.

سازه سیاسی با کارکرد حزبی، صرف‌نظر از نام آن تا زمان فراهم شدن امکان عاملیت اجتماعی و سیاسی طبقه متوسط در کشورهای خاورمیانه اسلامی بسیار دشوار است. این سازه تنها در وضعیتی موفق و تأثیرگذار است که ماهیت فرقه‌ای آن حفظ شود، به این معنا که گروه ماهیت باوری و اعتقادی داشته باشد و در اطراف فردی مقتدر سازمان‌دهی شود. عامل اجتماعی تعیین‌کننده در این سازه طبقه خرده‌بورژوازی است. سکولاریسم، دموکراسی، حق تعیین سرنوشت، حق مشارکت عمومی، شهروند، ملت به معنای ناسیون، برابری در مقابل قانون، مضامین بنیادی این طبقه اجتماعی نیست.

چپ و راست جهان‌سومی به این دلیل تفاوت ماهوی با یکدیگر ندارند، چون پایگاه اجتماعی هر دو جریان خرده‌بورژوازی است. خرده‌بورژوازی پایبند افکار، گفتار و رفتار دموکراتیک نیست. مفاهیم دموکراتیک برای هر دو این گروه‌ها کارکرد ابزاری برای تصاحب قدرت سیاسی دارد، چون جماعت با سازه سیاسی دموکراتیک سازگار نیست. این گروه در صورت پایبندی به مناسبات دموکراتیک در ساختار جماعتی در معرض از دست دادن قدرت قرار می‌گیرند. بنابراین، این‌ها نه تاکتیکی و نه استراتژیکی می‌توانند به مناسبات دموکراتیک پایبند باشند. چون پایبندی به الگوی زندگی دموکراتیک در این جوامع مشروط به حضور طبقه متوسط است. عاملیت اجتماعی و سیاسی طبقه متوسط زمینه‌ساز همکاری چپ و راست سیاسی می‌شود که ستون حفظ نظام اجتماعی در ساختار جامعه‌ای است.

چپ جهان‌سومی در مقایسه با راست سیاسی در این جوامع در همان حال یک مزیت عمده دارد. سوسیال‌دموکراسی اروپای غربی، نهضت چپ و جنش کمونیستی جهانی هموار از این گروه‌ها در جوامع درحال‌توسعه حمایت می‌کنند، چون آن‌ها را نماینده تغییرات اجتماعی در جوامع تصور می‌کنند