«کله گوش ها» و «کله boucheبوش ها » از خودم دارم میگویم به خودتان نگیرید

اسماعیل وفا یغمائی :

فریاد نخست

کار من متاسفانه شاعریست!

یعنی بی دروغ، و با دل، و با درد زیستن

وحساس بودن به زیبائی و زشتی

 و این دو را برملا کردن و توضیح دادن

وتفسیر عشق و نفرت و روشنائی وظلمت.

و در بسیاری از اوقات

متاسفانه، لعنت و دوست و دشمن را  

و دوستداران شفاعت

و ترسندگان گرز نکیر و منکر رابجان خریدن.

***

برای من ، سرودنِ با وزن و قافیه

از عطسه کردن راحت ترست

و تبدیل چشمهای متاسفانه فنا پذیر زنی زیبا

به دو کلمه زنده  و بی مرگ در یک غزل،

اما چون چشمان نیمی از زنان سرزمین من غرقه در خونست،

اما چون میخواهم از خودم بگویم

از خودم که سالهاست اپوزیسیون و آلترناتیوم چون تو

 و خویشتن خویش را که توئی به صلیب کشم

و بقول «فروغ فرخزاد» نازنینم

«از سرزمین شیخ ابو دلقک تنبک تبار تنبوری»

و من با اجازه «فروغ» اضافه میکنم

از سرزمین شیخ ابو دلقک جاکش مدار عمامه دارر تنبک تبار تنبوری

و از سرزمین بنده که اپوزیسیون و آلترناتیو آن هستم،

شاعرانگی برود به جهنم

 و وزن و قافیه را ولش

 ونیز چونکه مرحومه عایشه رضی الله عنه

همسر نه ساله گرامی و منتخب

 و مورد علاقه رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم

[ و بقول شیخنا سعدی همسر آن سرور کائنات و مفخر موجودات]

به نقل از شیخنا «آلوسی»

فرموده اند:

«لاحیا فی الدین»…1

و حقا درست فرموده اند

که در دین حیا نیست

بنده در تائید فرمایش آن بانوی بزرگوار

[که همسرمرد خیلی خیلی خیلی خیلی بزرگی بود و هست]

با پیر شدن سی ساله بر روی صفحات تاریخ این مملکت

با تجربه چندین نوع اسلام :

« اسلام تا ختنه گاه دموکراتیک»، « اسلام نیمه دمکراتیک»

  وسر انجام تا اسلام تا«بیخ  و دسته دموکراتیک»

و «اسلام راستین» و «اسلام نیمه راست» و «اسلام شل و خوابیده»

 طی چهارده قرن

از غار حرا در عربستان

تا تنگه جبل الطارق در اسپانیا

در ایران و افغانستان و سوریه و لبنان

 و عراق و غیره و غیره

تاکاف اروپا و آمریکا و ناف آفریقا

و بطور خاص

 با گذر از تجربه ازدواج رسول الله  صلی الله علیه و آله و سلم

با زینب بنت جحش در قرن هفتم میلادی در عربستان

و پیامدهایش در اواخر قرن بیستم در فرانسه

وبطور عام

 با تجربه عام حکومت دینی یک مشت آخوند جاکش

که ظرف چهل سال بجای حکومت کردن

بنام الله و اسلام و دوازده امام و چهارده معصوم

و چهارده هزار و چند صد امامزاده حتما برحق

[که طی چهارده قرن

هی زرت و زرت معجزه و کرامت کرده اند

 و دائما از کرامات و معجزاتشان

 این مملکت بهشت برین بوده است و هست

و هرکس قبول ندارد  یاتخم حرام است یا مامور اطلاعات است

یا در بچگی بلائی به سرش آمده است]

وبا تائیدات الهی

انقدر ریده اند که گه تا ریش و دهانشان بالا آمده

اضافه میکنم :نه تنها «لاحیا فی الدین»

بلکه لاشرف فی الدین

لارحم و مروت فی الدین

لاعداله فی الدین

لاناموس فی الدین

لاوطن فی الدین

لامردم فی الدین و الی آخر

که به برکت الهی

و از وقتی این سنده آسمانی

از ماتحت تارعنکبوت گرفته چاه خلای عرش هفتم

بر سر بشریت افتاده است

تا پیوند بزند «احالیل» و «مذاکیر» بنی بشر را

 به بالاترین کنگره های عرش اعلا…2

ومامورین مالیات و حسابرسان الهی

  در باره تعداد ،

و چند و چون بر آمدن  پشم وموی زهار از پشت فلانجای خواتین …3

همراه گردن زدن کفار و مشرکین

و گائیدن زن و دخترشان  و حمله و کشتار مخالفین حکم صادر کند

و  همزمان فرو آورد و نازل کند

ملائک مقرب سیخائیل و میخائیل را،

که تا بیخائیل بسنبانند

بر غار حرای پشمائیل والده اولین نمونه آخوند تمام قد جاکش

و از آن غار مقدس

صف بی پایان شیخ و طلبه و ملا  

و فقیه و روضه خوان و مداح و مصیبت خوان

و جاکش الاسلامها و کسکش الله ها

با صد خروار کتاب و رساله و تسبیح گُه گرفته

روضه خوانان و مصیبت گویان بیرون بجهند

تا چون ویروس بر سلسله اعصاب معنوی  و مذهبی یک ملت

انجا که سرودهای گاتها پرسه میزد و میخرامید

 و اهورا شادی را به انسان ارمغان میداد

و اتش فرزند اهورا بود نه سوخت جهنم

و شراب«هوم» بجای آب تربت هدیه اهورائی بود

بنشینند وفلجش کنند

تا طی قرنها با تمام ایمان برینند و برینند و برینند

بر مغز و اندیشه فصلها و نسلها

و تاریخ و فرهنگ حقیقی ما را

زیر صد خروار نجاست پنهان کنند

و صلوات بفرستند بر مُحمد و آل مُحمد

که فراموشمان شود

در میان پشکل شترهای قرن اول هجری

نمیتوان معنای ازادی را یافت

و بدنبال  جای پای فلان قدیسه

نمیشود از تساوی   زن و مرد زرزیادی و احمقانه زد زد

که آزادی بر زمین طراحی شده و میشود

ونه در آسمان

واز این گه، ازاین چاه خلای قرون و اعصار

 دموکراسی بیرون نمی آید

بل خرافه بیرون میاید و خفت و دروغ و دجالیت

بل عقب ماندگی بیرون میاید و وهم ونجاست

بل آخوند بیرون میاید و عمامه و ریش و عبا و نعلین

بل  قتل و مادر قحبگی سیاسی و عقیدتی.

***

و از آن غار مقدس گند گرفته

صف بی پایان شیخ و طلبه و ملا 

و فقیه و روضه خوان و مداح و مصیبت خوان

و جاکش الاسلامها و کسکش الله ها

با صد خروار کتاب و رساله و تسبیح گُه گرفته

روضه خوانان و مصیبت گویان بیرون آمدند

تا فراموش کنیم

میلیونها میلیون ایرانی

کسانی که نخستین امپراطوری جهان را

 بقول مرحوم «هگل» بنیاد نهادند…4

وشاهشان لوحه کورش را بیادگار نهاد

دهانهایشان  در زیر حکومت اخوند

و دین و خدا و مذهب وامام و رسول آخوندخرد شده است

و با دهانهای خرد شده در خیابانها بی یاورند

وما بجای شناخت «آریو برزن» و«یعقوب لیث» و «ستار خان»

و «میرزا آقا خان کرمانی» و «سپهسالار» و «امیر کبیر»

و «فروغ» و «شاملو» و«شفا»  و «هدایت»

و تاریخ و فرهنگ خویش و جهانی نو

سر بر نعلین یک مشت ملای حتما دیوث بگذاریم

ویا بعد از سی سال در فرنگستان سر کردن

 و چسچس سیاسی عقیدتی فرمودن

رنگ لچکمان را فقط هی عوض کنیم

و رنگ اندیشه مان

به رنگ موی بزهای رسول الله

در بیابانهای مکه و مدینه

 و یا به سیاهی «حجر الاسود» باشد

و باندازه یک گوسفند و یا خرچسونه

ادراک درست تاریخی و مذهبی و فلسفی نداشته باشیم

و در حالیکه روی خون و استخوان خرد شده و له شده سه نسل

نشیمن انقلابی مقدس و مبارکمان را گذاشته ایم

و مال و جان و ناموس و حیات سه نسل را

بازیچه عظمت طلبی و جهل و اشتباه کرده ایم

 

 وبحمدالله تعالی

چسمان دائما از جای گرم درمی آید

و از عالم وآدم

طلبکار ریدنهای سیاسی و عقیدتی پر شکوه خود داریم

واینقدر اسلام سلام میکنیم

تا جان از هرجا نه بدترمان خارج شود.

و تمام این چرندیات را نوشتم

که به تاسی و با اجازه ازعیال محترم رسول الله

[آن سرور عالمیان و آن مفخر موجودات

که بر منکرش لعنت

و دشمنش را در جهنم خدا چوب به فلانش باید بکند

و منهم برای خدا سوت تشویق آمیز خواهم زد

و از شادی مثل عنتر ورجه ورجه  ایدئولوژیک خواهم کرد

و  چون قلم به مزدان بی اعتقاد پشتک و واروی عقیدتی خواهم زد

و چون رفقای زهوار در رفته سابق جای دوست و دشمن سیاسی

و معاند و مخالف و منتقد و اطلاعاتی وجاسوس نشان خواهم داد

و از جاکشی چیزی کم نخواهم گذاشت]

عرض کنم

در زمانه ی نه خر تو خر

بل خر در خون و خون در خر

نه تنها لا قافیه ولا وزن فی الشعر

 بلکه گاهی لا حیا فی الشعر

و باید لری حرف زد

که بد جوری

 در این غربت مادر قحبه و بر لبه گور

 دلم گرفته

در این غربت مادر قحبه

که هر خیابان و بلوارپر طراوت و فراخش در گذرگاه من

هر روزتنگ و تنگتر میشود

با دو دیوار سیاه در دو سویم

و بر هر دیوار  دو رنده تیز و بیرحم

که با هر گام جان مرا رنده میکنند  و بر زمین میپاشند

درزیر آسمانی که آسمان من نیست

و زبانی که زبان من نیست

و مردمانی که مردم من نیستند

بر دیوارهائی سیاه

که نمیتوان حتی بر آن نوشت:

 «بیادگار نوشتم خطی زدلتنگی»

«این را بگیر و برو»

«هرکس بخواند خرست»

و اگر هم بنویسی

کسی نمی فهمد تو چه نوشته ای

و روز بعد ماموران شهرداری پاکش میکنند

 

 فریاد دوم

میخواهم از خودم بگویم که توئی

و ازتوئی که خود خود خود منی

یعنی از  پیرمرد شصت وپنج ساله ای

که وقتی از مرز پایش را گذاشت اینطرف

تا در فرنگستان  و چند هزار کیلومتری ایران

در معیت حضرت مراد البته عجل الله تعالی فرجه

و در جوار «برژیت باردو» و «آلن دلون»

دنبال کون مبارزه مسلحانه بدود

بیست و هشت ساله بود

با شش سال سفر در راههای زندان ومثلا مبارزه

با موهائی به سیاهی شب و کلاغهای ترانه «منوچهر سخائی»

و عضلاتی به سفتی سینه های دختر همسایه مان نجمه السادات

که چشمهای تشنه پانزده سالگی مرا مینواخت

و دلی پراز سپیده دم و چراغهای ترانه کلاغا

و جنازه یارانش بردوش.

 

فریاد سوم

ترا در مقابل خود مینشانم

و خود را در مقابل تو

چون دو آینه رو در رو

تا انعکاس بی پایان هم را در یکدیگر ببینیم

تا ببینم و ببینی

دستهای من،  یعنی دستهای تو

دیریست،از کار افتاده است

دستهای من که روزی مسلح بود

و در کنار مردم.

تا ببینم و ببینی

دستهای من یعنی دستهای تو

دیریست کوچک شده است

چون دو کرم نرم سپید بی استخوان

در دو طرف جائی که قبلا شانه های من بود

و از کار افتاده است

اگر از کار نیفتاده بود

میتوانست دستهای دیگران را بیفشارد

دستهای نمایندگان مردم را

دستهای «نسرین ستوده» و «نوریزاد» و «نرگس محمدی» را

دستهای «امیر انتظام» و «دکتر محمد ملکی» را

دستهای «استاد هالو» و«استاد بادکوبه ای» را

دستهای «مختاری» و «پوینده» و «فروهرها»

و «قاسملو» و «شرفکندی» را

دستهای »سعیدی سیرجانی» و «فرخزاد» و«شاپور بختیار»

و تمام کشتگان این سرزمین را

اگر از کار نیفتاده بود

میتوانست این دستها را بفشارد

و تبدیل به دستی مشترک شود

ولی از کار افتاده است

از همان سال که تفنگ قدیمی و سنت «ستارخان»

 و نان و پیاز «یعقوب لیث»

و غرور و شهامت «بابک خرمدین» را به کناری گذاشت

و بجای تامل در شاهنامه و رباعیات خیام

 و سه مکتوب میرزا آقا خان کرمانی

به تامل در مفاتیح الجنان و جوشن کبیر پرداخت

از کار افتاد و فلنگ را بست

یعنی فلنگ را بستیم

و به دنبال آزادی

دستهای من کاسه گدائی به دست گرفت

تا در فرار از دیکتاوری ملای دیوث

  از هر دیکتاتور خون اشامی

آزادی ملتش را گدائی کند

[و موجب شود تا ملاها با دو بیضه شان  بشکن بزنند

و رفسنجانی مرحوم!! چنان قرکمری بدهد که بیا به تماشا

و صدتا صدتا ما را تیرباران کنند و بردار کشند]

کلکش کنده شد

هی بی حس شد و بی حس تر

هر چه به این و آن الدنگ دست داد

هی کوچک شد و کوچکتر

هر چه بیضه این و آن را در سودای پیروزی مالید

هی نرم شد و نرمتر

تا مبادا خدشه ای بر بیضتین صاحبان قدرت وارد آید

و تخم مبارکشان اخم کند.

***

پاهایم نیز کار نمی کند

دیریست که میخزم مانند یک کرم در مقابل گردن کلفتها

و مانند یک مار در مقابل مخالفان ومنتقدانم

با دهانی پر از زهر

چهل سال است که میخزم

ولی نتوانسته ام راه بروم

و فاصله خود و دیگران را کم کنم

تا در کنار هم بایستیم

تا صدایمان مشترک شود

تا دستهایمان مشترک شود

مشت شود

و برفرق یک مشت آخوند جانی جاکش مادر جنده فرود اید

تاپاهای زندگان و کشتگانمان با ضرباهنگی مشترک

بنام ایران وملت آزادی

و فقط ایران و ملت و ازادی

چنان رژه ای را سامان دهد

که آخوندها در شلوارشان برینند

و از ترس بر ریش هم بشاشند و کجائیم ماااااااااااااااا؟

 

***

دماغم نیز الحمدلله رب العالمین

چهلسالست کار نمی کند

و به همین دلیل بوی گند و تعفن خود را حس نمیکنم

بوی گند من را که مردابی شده ام

پر هیاهوی غوکان لوشخوار لجن زی

بوی تعفن خود را حس نمی کنم

زیرا من، من هستم

فقط من من من را

رهبر من ، عقیده من، سازمان من،

رئیس جمهور من، شاه من، رئیس جمهور سابق منتخب من،

رهبر طبقه کارگر من، دیکتاتوری پرولتاریای من را

 

****

  وضع قلبم نیز کاملا روبراه است

تکه سنگی به سختی پولاد در میان سینه ام

که دیریست وجدان بر آن

 تکه تکه و خرد شده است…

 

فریاد چهارم

 

با این همه

ولی بیاری رسول الله

و دوازده امام و چهارده معصوم

و چهارده هزار و چند صد امامزاده برحق

وضع گوشها و دماغم عالیست

بقول محمد رضا روحانی

وکیل پایه یک دادگستری…. بیست!

 زیرابعد از چهل سال

نیمی از بدنم گوش گنده ای ست برافراشته

شق و رق وناعظ و منعوظ و متنعظ و نعاض… 4

در حال چرخش و تکان تکان

برای شنیدن حرفهای مفت صد من یک غاز

و نیمی از بدنم ،دهانی عظیم

برای خودستائی وبیرون ریختن حرفهای مفت صد من یک غاز

دهانی که بقول مولف کتاب مستطاب «امیر ارسلان نامدار»

در وصف دهان «پولاد زره دیو»

با دولب در بالا و پائینش که:

«لب بالا نظر برعرش میکرد

لب پائین زمین را فرش میکرد»

و در زیر گوشها و دهان

مشتی دل و روده

و ماتحتی پرکار

که به این دو آویزانند

تا فرو برده های گوش عظیم

و فرا داده های دهان اعظم را

هضم کنند و دفع کنند و برینند.

 

***

برتولت برشت نوشت

«کله گردها و کله تیزها»

و من مینویسم

با وام گرفتن کلمه «بوش»  یعنی دهان از زبان فرانسه

برای جور کردن قافیه اش با گوش!

«کله بوشها و کله گوشها»

کله بوشها و کله گوشهائیم ما

روز به روز دهانهایمان عظیم تر و گشادتر می شود

و روز به روز گوشهایمان درازتر و درازتر میشود

تا بگوئیم از پیروزیهای بزرگ و بزرگتر خود

و گوشهای هم را بگائیم

و بشنویم از شکست های استراتژیک اخوندهای جاکش

برای ده هزارمین بار

و به تخم و تخمدان مبارکمان نباشد

ما پیره مردها و پیره زنهای «کله گوش و بوش»

که سراسر ایران در آتش میسوزد

و دود به سوختبار آدم و درخت و رود و دریا

ریشهای سپید خدای پیر را

در اسمان هفتم سیاه کرده است

که میلیونها نفر

میلیونها میلیون نفر

در سرزمینی که مثلا ما زاده اوئیم

دور از ما «کله گوشها و بوشها»

اسیر یک مشت ملای قحبه اجنبی هستند

و دهانهایشان بر خلاف دهانهای گشاد ما

در زیر بار اختناق  وگرسنگی

روز به روز کوچکتر و کوچکتر میشود

و گوشهایشان

بر خلاف ما کله گوشها

از فوران نجاستی که از دهان اخوندها فواره میزند

مسموم و فلج شده است

از فوران نجاست اخوندهائی

  که از غارو فلان مادرشان بیرون جهیدند

تا برمنبرها

روضه و مصیبت برینند

تا فراموش شود

تا  نشنویم وفراموش کنیم

ناله های دخترکان یازده ساله صیغه رو را

در زیر تنهای لش و متعفن مسافران اجنبی

در حوالی مرقد امام هشتم و همشیره محترمه اش

تا فراموش کنند

که جنازهای بدون چشم و قلب و کلیه کودکانشان

در بیابانهای اطراف تهران در حال پوسیدن است

تا فراموش کنند

که نان ندارند

و آب ندارند

که دریایشان سوخته

که رود و جنگلشان سوخته

که آسمانشان بوی لجن گرفته است

وما در اینجا

در این دوردست

فنجان قهوه در دست

نشسته چون دو آینه غبار گرفته رویاروی هم

گوشهای بزرگمان را تکان تکان میدهیم

که :

– در انتظار مایند مردم!

– رئیس جمهور ما،شاه ما، رهبر ما،

– رهبر طبقه کارگر ما، تجزیه طلب ما

و دور از بلوچ و کرد و عرب و فارس

– پان ترک و پان بلوچ و پان عرب و پان فارس ما

[با کاردهائی دراز

و تیز شده با سکه های دشمنان این ملت و این میهن

برای تکه تکه کردنش]

 وبا دهانهای گشادمان

اعلام میکنیم پیروزی تاریخساز دیگری را.

 

***

نه دست داریم نه پا و نه قلب

تنها گوشیم و دهان

و مطلقیم هریک از ما

مردگان و کشتگانمان مطلق اند

رهبرانمان مطلق اند

تجمعاتمان مطلق است

طرح و برنامه هایمان مطلق اند

با مطلق ما!مطلق رهبرانمان!مطلق کشتگانمان

 دریغ از تصویر یک مبارز راستین

  در درون مرزهای میهن بر دیوار

و نام و کلامی از او.

***

خود، مبارزان خاصالخاص خود را داریم ،

چه مبارزانی

خود مجاهدانی داریم چه مجاهدانی

 همه بی نظیر

خود فدائیانی داریم چه فدائیانی

 همه بی مانند

خود دموکراتهائی داریم چه دموکراتهائی

 همه کمیاب

خود شهیدانی داریم چه شهیدانی

یکی از دیگری بهتر

یکی از دیگری شهید تر

خود رهبرانی داریم چه رهبرانی

همه یکتا و مطلق و خصم دیگر رهبران

[و میخوانیم به افتخار آنها با هم در این دور دست

سرود  آینده ملی افتخار را

هر یک سرودی را با کلماتی یکسان

ولی فقط برای رهبر خود

با ضرطه شیپورها

و چسچس سنجها

و درامب و دریمب طبلها

بقول صادق هدایت در در دستگاه دیمبلی کسک

  که:

چه رهبری چه چیزی

دس میکنه تو دیزی

گوشتاشو در میاره

نخوداشو جا میذاره]

و مهمتر از همه

در این یکی بر خلاف بقیه چیزهامشترکیم

چه گوشهائی داریم

یکی از یکی دیگر درازتر

و چه دهانهائی

یکی از یکی دیگر فراختر

گوشهائی عظیم

که بزودی در چهلمین سال حاکمیت مشتی ملای جاکش

ارتفاعش به میمنت و مبارکی

از برج ایفل بالاتر خواهد رفت

برای شنیدن حرفهای کله بوشها

 و دهانهائی

بزرگ و فراخ

فراختر از سولاخ غیرت و شرف ملایان حاکم

که صد خروار حرف مفت را

به طرفه العینی بیرون میریزند

برای گوشهای کله گوشها

کله گوشانیم ما کله گوشان

و کله بوشانیم ما کله بوشان

و دیگر چه بگویم آقا

چه بگویم خانم

خبر تازه چیست؟

وضع هوا چطورست؟

عیال تازه مبارک! همراه با تولد نوه سوم؟

عجب خانه با صفائی خریده اید

در حزب جدید چه خبر

به جلسه فردا تشریف می آورید

مراسم خاکسپاری جالبی بود

شکر خدا مرده کس دیگری بود نه ما!!

و….

دیگر اینکه اینها را به خودم میگویم

برای خودم که آینه تو هستم

و تو که اینه منی

بدجوری ریده ایم برادرم! خواهرم!

بد جوری!

و دیگر هیچ

 

و فریاد آخر

پرستاران با برانکارد آمده اند

تا ببرندم به اتاق عمل

مرا که کله گوشی و کله بوشی هستم

 از خیل کله گوشان و بوشان را

پس مرحمت همگی زیاد

 وراه بیفتم

و اگر ریق رحمت را به حول و قوه الهی سرکشیدم

و سنگ گوری داشتم

لطف کنید و بر سنگ قبرم بنویسید

زنده یاد کله گوش و بوش 

آلترناتیو مرحوم

اپوزیسیون ابد مدت

که پس از چهلسال گفتن و شنیدن

در بلاد فرنگ

ریق رحمت الهی را  علیرغم بی دینی

 واینکه آتئیست سفت و محکمی بود!

با امید به شفاعت چهارده معصوم

و محبت نواندیشان دینی  سر کشید

وبا امید به عفو ورحمت الهی گوز آخر را داد و رفت

و به تاریخ پیوست:

گهی چون شمع سوزیدیم و رفتیم

سرافرازانه قوزیدیم رفتیم

خدا را شکر با لطف الهی

پس از چل سال گوزیدیم و رفتیم

وچون داروی بیهوشی دارد بنده را منگ میکند

خودتان شعر را ادامه دهید

در بازنویس خود ،چون من

ودر بازشناخت خود، چون من

ودر بازبینی خود، چون من

پیش از آنکه لحظه تاریخساز سرکشیدن جام ریق رحمت شما

و گوز آخر فرا رسد

و در فضای بیکران پخش شویم

باقی بقایتان

جانم فدایتان

و میبخشید که بیادگار نوشتم خطی ز دلتنگی

بر دیوار های باد….

پنجشنبه بیست و چهارم اوت دو هزار و هجده

بیمارستان لاری بوازیه

اسماعیل وفا یغمائی

 

توضیحات 

 

1 حدیث لاحیا فی الدین به نقل از عایشه همسر رسول الله.

بحث جالب است سئوال میکنند مومنین از دخول یا معاشقه بدون انزال ایشان میفرمایند حیا در دین نیست یعنی بپرسید.

ما روي أن الصحابة رضي اللّه تعالى عنهم اختلفوا في الإيلاج بدون إنزال هل يوجب الغسل أم لا؟ فسألوا عائشة رضي اللّه تعالى عنها فقالت و لا حياء في الدين (روح المعاني، آلوسي، ج 7، ص 159.) تفسیر «روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم» اثر محمود أفندی آلوسی(۱۲۱۷ ـ ۱۲۷۰ق) از مفسران اهل سنت است. این تفسیر، تفسیری بسیار مفصل بوده که حجمی بیش از سایر تفاسیر دارد و در آن، گاه موضوعاتی چون مسائل فقهی را هم به‌طور گسترده شرح می‌دهد و آرای فقها، مناقشات، مجادلات آنان را یادآور می‌شود؛ چنان‌که گاه کتاب را از حالت کتاب تفسیر به کتاب فقه‌ تبدیل می‌کند. در مسائل کلامی هم سخن را به درازا می‌کشاند. به عبارتی او تلاش کرده تا نوعی دایرة المعارف در قالب کتاب تفسیری ارائه کند.

2احالیل و مذاکیر جمع احلیل و ذکر یعنی آلت تناسلی مردان

3 خواتین .جمع خاتون یعنی زنان

4 ز دیدگاه سیاسی، ایران زادگاه نخستین امپراتوری راستین و حکومتی کامل است که از عناصری ناهمگن [بی گمان به معنای نسبی] فراهم می آید. در اینجا نژادی یگانه، مردمان بسیاری را دربر می گیرد (ولی این مردمان) فردیت خود را در پرتو حاکمیت یگانه نگاه می دارند. این امپراتوری نه همچون امپراتوری چین، پدرشاهی، و نه همچون امپراتوری هند ایستا و بی جنبش، و نه همچون امپراتوری مغول زودگذر، و نه همچون امپراتوری ترکان بنیادش بر ستمگری است. برعکس، در اینجا ملت های گوناگون در عین آنکه استقلال خود را نگاه می دارند، به کانون یگانگی بخشی وابسته اند که می تواند آنان را خشنود کند. از این رو امپراتوری ایران، روزگاری دراز و درخشان را پشت سر گذارده است و شیوه پیوستگی بخش های آن چنان است که با مفهوم (راستین) کشور یا دولت، بیشتر از امپراتوری های دیگر مطابقت دارد.

برچیده از : عقل در تاریخ
گئورگ ویلهلم هگل – ترجمه حمید عنایت – صفحه ۳۰۴

4تماما ساخته شده از نعوظ برانگیخته شدن الت تناسلی