
مهدی اصلانی :
زمستانکُشها به زیرِ دندان سبعیت میدرند!
بندیان گروگان و اُسرای نبردی نابرابر هستند
یک سو گردنهبندان جوانکُش
دیگرسو جوانسالهگانی همه پاسوز عشق، که تختهبند ترس نشدند.
سلول انفرادی اتاق مرگی است که بوی وداع میدهد
گوشهایمان را به یخدیوارهای زندان میچسبانیم!
زوزهی تسمه و تازیانه است که در کولاکِ زمستان بر تن و جانِ یار شیار میشود و بر جانمان آوار!
سمفونیی شلاق و تاولِ تن در یخبادِ وطن!
بهیادشان باشیم و پژواکِ فریادِ فروخفتهشان
آن روز فرا میرسد!
فریاد خاموششان از دل گور رساتر از عربده و شیههی قاتل به گوشِ فردا خواهد رسید






