از تهاجم فرهنگی تا تجلیل فرهنگی. سناریوی امنیت برای آرشه‌های دست‌آموز

روزگاری پُشت‌کردن و قَهر حُرمت داشت. هنرمند جلای وطن‌ کرده بار چمدانش سنگین‌تر از کاغذ فتو‌کُپی بود. سنگین از بغض و غربت.

 در فرمان‌روایی‌ی دگرگونی، بیزنس «وطن‌‌دوستی» با «عافیت‌طلبی» تاخت زده شد.

نخست نوحه‌خوان‌مطربِ لومپن و«قیصر» درجه چندمی که چاقوی پوست‌خیارکنی دستش می‌دادی خودش را زخمی می‌کرد شکار شد. بعدتر محسن نامجو با زلف پریشان و غوغای چُس‌ناله‌های مدرن.

حالا نوبت به «عمله دسته‌دسته» بیژن مرتضوی رسید. مردی با آرشه‌ی جادویی و ویترنی از حاشیه‌ها. دیگر قبح عمل کم‌تر مورد توجه قرار می‌گیرد. در فضای مجازی بیش‌تر سخن از کلاه‌گیس و هم‌سرگزینی‌های سریالی‌اش است. تبدیل شدن امر سیاسی به موضوعی فُکاهی.

حکومت خوف نیز نقش مهمان‌نواز کلان‌نگر و مهرورز ایفا می‌کند. پروژه‌ای برای تزریق واکسن «عادی‌سازی»

 قصد حکومت با دون‌پاشی‌ی بازگشت دو کارکرد دارد.

نخست وقتی چیزی قُبح خود را از دست می‌دهد عادی جلوه کند. اما سویه‌ی تاریک‌تر و مضحک‌تر ماجرا، تماشای صفِ وامانده‌‌هنرمندانِ نرم‌تنی است که منتظر «چُش» هستند.

پیامِ حکومت روشن است: «ببینید مطرب‌های لوس‌آنجلسی هم فهمیده‌اند سایه‌ی ما امن‌گاه است»

لطف کنید دیگر از «حق بازگشت» نگویید تا بالا نیاوریم.

سخن از کسانی است که دوسره بار زده‌اند. سال‌ها در کافه‌های دبی و کاباره‌های لوس‌آنجلس و کنسرت‌ها نان «اپوزیسیون بودن» خورده‌اند و در نهایت ته کنسرت به تأسی از حاج محمود کریمی به قیمت قابلِ معامله‌ی دلاری با اشک و آه «ای ایران ای مرز پُرگُهر» سرداده‌اند.

ارتفاع سقف و چهارچوبی که کارورزان امنیتی از پیش برایمان تعیین کرده‌اند، که چه چیزهایی در یک جامعه قابل‌قبول و چه چیزهایی قبیح است. قباحتِ شرم را هم آن‌ها تعیین می‌کنند. همه‌چیز ‌ مجاز است لیک تا «آن‌جا که رخصت بود تا زنجیر!»

وقتی بازگشت یک هنرمندِ نمادین، به‌جای باز شدن فضای سیاسی، به بحث درباره کلاه‌گیس و شوخی‌های زناشویی تقلیل می‌یابد، یعنی جامعه دیگر از دست نرم‌تنان آرشه‌به‌دست حتا عصبانی هم نمی‌شود، بلکه فقط می‌خندد.

هنرمندی که دیروز در کنسرت‌هایش به بهای صد دلار میکروفون می‌گرفت طرف جمعیت و به پیروی از مُد روز، زن، زندگی، آزادی سر می‌داد، امروز به امید اجرای کنسرت در سالن‌های دولتی ویولن‌اش را کوک می‌کند.

وقتی هنر تن به معامله با قدرت می‌دهد آرشه ناکوک می‌شود و ساز، تنها به سیمِ خُدعه مضراب می‌زند.

«من این‌جا بس دلم تنگ است و هر سازی که می‌بینم بدآهنگ است»