
مهدی اصلانی :
تبعیدی با خاطراتش پیر میشود!
امروز از مغازهی ترکها، یک کارتن هجدهتایی خرمالو خریدم؛ هجده خورشید کوچک و نارنجی که آمدند یخِ تنهایی مرا در غربت سرد آلمان بشکنند.
از دکان ترکها پرت میشوم به سهراه اکبرآباد، کوچه شاهین، پلاک ۶۸.
به همان خانهای که پدرم به بهای هشت هزار تومان از پسران نقاشیان خرید. خانهای با یک حیاط نقلی و حوضی رویایی در میانهاش، که قلب تپندهی کودکیهایم بود.
درست وسط آن حیاط دلباز، درخت خرمالویی ریشه در خاک داشت که با شاخههای خمیده و سنگینش، اصالت گس پاییز را به دوش میکشید و روی حوض لنگر انداخته بود. در کنج سمت راست حیاط، یاس زردی کبوترانه سر از دیوار برآورده بود و با عطر مستکنندهاش، هوش از سر رهگذران کوچه میبرد. کمی آنسوتر، گل خرزهره رخ مینمود؛ همان گلی که مادر با آن نگاه مهربان و باورهای شیرینش میگفت وجودش برای دفع چشمزخم و رفع جکوجانور، بر هر خانهای واجب است!
خرمالو برای من در تبعید فقط یک میوه نیست؛ تکهای از روحِ آن حیاط مادری است که تمام پاییز و زمستان باید روی میز خانه جلوهگری کند.
امید دوباره به دیدن کوچه شاهین و سهراه اکبرآباد ندارم.
و تبعیدی با خاطراتش پیر میشود.







