ایران من سزای پریشانی‌ات نبودم

محمد مختاری آذر ۷۷ برای خرید از منزل خارج شد. «جلادش رسن به گلو افکند و‌خبه کرد»

تا خواب‌گریه‌هامان پشت کارخانه‌ی سیمان تعبیر شود

ره‌توشه‌اش قلمی بود که شاعرکش‌ها شکستند

بازمانده‌اش -اما- نه چند اسکناس مچاله‌شده و کوپن ارزاق عمومی در جیبش,

که بی‌شمار آثار مانده‌گارش است.

روزگارش بدون شعر سپری نمی‌شد

«ایران من» سال ۶۱ در اوین سروده و به حافظه سپرده می‌شود.

این سروده به‌لطف سهراب مختاری در اختیارم قرار گرفت و در «آخرین فرصت گل» آورده شد

ایران من سزای پریشانی‌ات نبودم

خطی جلی به صفحه‌ی پیشانی‌ات نبودم

آبی زلال در طلب کام تشنه بودی

خاکی سزای بخشش نیسانی‌ات نبودم

در درد خانه کردی و پروردیم به دامن

جز تیشه‌ای به خانه‌ی ویرانی‌ات نبودم

خون خوردی از عذاب و به شوقم ترانه خواندی

شایان غم‌گساری و غم‌خوانی‌ات نبودم

گفتم به روز واقعه افروزمت به جان‌ام

دردت چنان بسوخت که درمانی‌ات نبودم

تابوت‌ها به سرخی‌ی چشمت روانه گشتند

تابوتی از برای چراغانی‌ات نبودم

محمد مختاری. ۱۳۶۱ زندان اوین سالن ۳ آموزشگاه.