
مهدی اصلانی :
«این راه را نهایت صورت کجا توان بست»
مطلق شعر جهان است. هرکجای دیوانش بگشاییم و برگ بزنیم خودش است!
روزآمدگوتر از او نداریم. معجزهای است که در خونریزترین دوران «صُحبتِ حُکام ظُلمتِ شبِ یلداست» قادر شده شعر بگوید و شعرش ماندهگار تاریخ.
حال که در حوزهی سیاست، کاسهی چهکنم در دست گرفتهایم، به روزگاری که «سرها بریده بینی بیجُرم وказино на деньги بیجنایت»
به کجا رفتن را از او میپرسیم:
«از هر طرف که رفتم جز وحشتام نیفزود
زنهار از این بیابان، وین راه بینهایت»
و بخشی از مقدمهی حافظِ شاملو تقابلی است با زیادهگویی:
«به راستی کیست این قلندرِ یک لاقبایِ کفرگو که در تاریکترین ادوارِ سلطه ریاکاران زهد فروش، در ناهاربازارِ زاهدنمایان و در عصری که حتی جلادانِ آدمیخوارِ مغروری چون امیر مبارزالدینمحمد و پسرش شاهشجاع نیز بنیانِ حکومت آنچنانی خود را برحد زدن و خُم شکستن و نهی از منکر و غزواتِ مذهبی نهاده اند یک تنه وعدهی رستاخیز را انکار میکند
به راستی کیست این مرد عجیب که با این همه، حتا در خانهی قشریترین مردم این دیار نیز کتاباش را با قرآن و مثنوی در یک تاقچه مینهند، دستِ آلوده به سویاش نمیبرند و چون برگرفتند همچون کتاب آسمانی میبوسند و به پیشانی میگذارند، سروش غیباش میدانند و سرنوشتِ اعمال و افعالِ خود را با اعتمادِ تمام به او میسپارند؟»







