تمام آرزویم

رها اخلاقی :

اگر پایم رسد بر خاکِ ایران

برآن خاکِ «اهورا» گشته ویران

زنم بس بوسه بر خاکِ عزیزش

بشویم غصّه هاش با اشک و مژگان

ز هر سویِ جهان با عشق به این خاک

دوان با اشکِ شوق همچون که طوفان

روم بر خاکِ مادر رفت ز غصّه

بنالم همچو مرغانِ سحر خوان

سپس بر خاکِ خواهر گل چو پرپر

بگریم بر مزارش همچو باران

زنم فریاد که برخیز ای گلِ من

ببین «شیخ» رفت ز خاکِ پاکِ ایران

به رویِ خاکِ یاران، غرقِ در خون

بخوانم شعری از دل چشم گریان

بیادِ این عزیزان آرزوشان

بسویِ شهر َروَم محکم شتابان

بسازیم هرچه ویرانی که شیخ کرد

به یاریِ دگر غربت نشینان

بسازیم بهرِ مردم خانه مسکن

بگیرد وضعِ ملّت سر و سامان

تمام مردمان باید یکی سقف

که هیچکس را نخوابد در خیابان

بسازیم مدرسه هر جایِ میهن

تاتر و سینما و کودکستان

بسی فرهنگسرا و خانهء رقص

کنیم ما زندگی را شاد و آسان

به هرچا خشک، بسازیم پارکِ بازی

که تا غم دربدر، لبها چه خندان

نبینی کودکی مشغولِ کارست

که بل با شوق هست رو به دبستان

به هر رودخانه سازیم پل به شادی

نماند منزوی قریه دهستان

کشاورزان شوند حامی ز دولت

ز «کامباین» و «تراکتور» بذرِ ارزان

شوند بیمه همه، برنا و هم پیر

چه دکتر باشد و دارو و درمان

به هر کوی و محلّه پارکی سرسبز

کلوپ و باشگاه، بهرِ جوانان

کلاسِ موسیقی شعر و ترانه

چنان ارزان به حدّی گشته رایگان

به آخر هفته ها در هر محلّه

بساطِ رقص و شادی هرچه استان

چنان بخشِ کشاورزی غنی باد

که نعمت در وطن گردد فراوان

کنیم صادر که محصول صنعتِ خود

چنان مرغوب که معروف نام ایران

بسازیم هرچه آثارست ز تاریخ

هرآنچه مانده است از عصرِ باستان

نگهبان می شویم تاریخِ میهن

هرآنچه یادگارست از نیاکان

شود «جمشید تخت» شهری توریستی

که سویش بهرِ دیدار کاروانان

بسازیم سیستان را مهد «صنعت»

به یاریْ همّتِ بس کاردانان

چنان همّت کنیم در پاکیِ شهر

شود ایران، زمین را پاسبانان

به هر جا یک زمینْ خالی ببینیم

بکاریمش درخت گردد که بستان

هوا گردد چنان پاک و معطّر

که گردد رنگِ دریا آسمانان

«محیطِ زیست» در ایران باد «سمبل»

شود این کنفرانس را حتم که میزبان

مرام و دینِ هرکس را خصوصی است

ولی ملّت به قانون جمله یکسان

کسی را بر کسی هیچ برتری نیست

تمام ملّتند یکسانِ یکسان

کلیمی یا مسیحی یا که بی دین

چه زردشتی،چه سنّی،شعب مسلمان

سه قوّه مستقل هرکس به ره خویش

که تا برپا نگردد جنگ و بحران

بنا سازیم دوباره هر چه جشن بود

ز جشنِ مهرگان،تیرگان، سپندان

سده،نوروز و خرداد هرچه جشن هست

بباید جملّه را برپا و جاودان

خلاصه هرچه شیخ نابود که کرده

بباید جملّه را سازیم که عمران

چنان این میهنِ خود را بسازیم

که گردد در جهان همچون گلستان

شود مهدِ شعور و منطق و علم

خداوندش «خرد» آن پاک «یزدان»

فراری گرددش «غم-غصّه» زین خاک

به هر جا بگذری جشن نغمه خوانان

چنان با جان و دل کوشا کنیم کار

شود سمبل به «خاور» صلح نگهبان

بگردد میهنی آباد و آزاد

نبینی منطقه در «جنگ و بحران»

به شکلِ «گربه اش» دایم که یکدست

سه رنگْ پرچم، میانش شیرِ غرّان

«رها» در بین ملّت مست ز شادی

به تار و دف، و سنتور شعر خوانان

بهمراهی مردم رقص و شادی

خلیجِ فارس،خزر دریایِ عمان

تمامِ آرزویِ من همین است

رفیقان،آشنایان،مهربانان

۱۲ اسفند ۲۵۸۳ ایرانی

۱۲ اسفند ۱۴۰۳ خورشیدی

۲ مارس ۲۰۲۵ میلادی