
رها اخلاقی :
دریغا که ایران بدستِ عرب
چه آلوده خاکش وجب تا وجب
بکشتند جوانانِ این بوم و خاک
که سودابه ها پیرهن کرده چاک
به آتش کشیدند کتابخانه ها
هرآبادی شد جملّه ویرانه ها
ببردند به غارت همه مالِ ما
عجم اهلِ علم و، عرب ناکجا
ربودند زن و دختِ میهن بزور
فروختند کثیری و جمعی به گور
بخواندند موالی عجم خود رئیس
به غارت به سرقت که هرچه نفیس
بکشتند ز پیر و جوان بی حساب
گرش نام نویسند شود چند کتاب
تجاوز نمودند به ناموسِ ما
به فرمانِ «الله» که بودشان خدا
گرفتند جزیه به زور و عذاب
به آنکس که آئینْ، تش و آفتاب
بکشتند و بردند همه مالِ ما
هر آنچه که داشتیم ز اموالِ ما
«عُمَر» حاکمِ تازیان آن زمان
به آبادی و شهر رساند بس زیان
در این جنگ «علی» بوده یارِ «عُمَر»
به وی داده بس مشورت هم خبر
چنین گفته وی را «علی» یا اخی !
به میدان مرو ،ای «برادر سخی»
اگر کشته گردی،شویم تار و مار
تو باید بمانی به لشکر سوار
نمودند تجاوز به شهر و به ده
بکشتند ربودند هر آنچه که به
مدائن که ایوان بُدش بس جمیل
خرابش نموده که خاکش به بیل
یکی فرشِ زرباف که نامش بهار
که بود یادگاری ز ما ایل تبار
دریدند تمامیِ نقشش نگار
نماندش به تاریخ ز ما یادگار
جنایت نمودند ز غرب تا به شرق
شمال و جنوب در فساد گشته غرق
بکشتند که «بابک» بُدش قهرمان
که نامش همیشه بِمانْد جاودان
ستم کرده بر ما به جندین قرون
به میهن کشیدند که لشکر قشون
ولیکن که ایرانیان خشمگین
به دل عشق میهن ز تازی که کین
به فرهنگ و تاریخِ خود بس گران
به میهن بُدش هان بسی قهرمان
نمودند نبرد بس چه سالها بسی
که تازی شدش خوارو همچون خسی
سرآورد ز سیستان یلی نامدار
برای وطن گشته بود بی قرار
بُدش نامِ وی «ماهکِ رادمان»
پدر ماهک و اهلِ شیر سیستان
خروشی برآورد که ایرانیان
چرا ما زبانست زبان تازیان؟
از ین پس به پارسی کنیم گفتگو
تمامیِ ملّت همین آرزو
بشد جمله ایران زبان «پارسی»
بگفتن نوشتن نه یک کاستی
چنان کرده ایرانیان بس نبرد
که دشمن ز ترس جمله شان رنگ زرد
اگر چه بماند دینِ این جانیان
مرام و که دینْ نزدِ ایرانیان
ولیکن بگشت زنده رسم و رسوم
ز فرهنگِ ایران که پیروز هجوم
خدایِ عرب را بکردند «اهور»
به دوشِ «اهورا» قبایی به زور
بظاهر بُدش «اَللَهِ» تازیان
ولیکن به رفتار «خدا» پارسیان
اگرچه همه گشته مسلم اسیر
ز شاهان و درویش غنی و فقیر
گذشت و گذشت تا رسیدیم به شاه
«محمد رضا شاه» ایران پناه
تاسّف همه جملهِ آئینمان
«محمّد» مرامش بماند دینمان
ربوده همه جملّه ما هویت
به باور به دشمن، برفت حرّیت
ز دست رفته بود هویت جملّه ما
به آئینِ بیگانه، خو آشنا
گهی ماهِ عاشور گهی مه صَفَر
ز تاریخ و فرهنگِ خود بی خبر
گهی ماهِ روزه گهی ماهِ قتل
وفات و تولد تماماً به جعل
حسن با حسین گشته سردارمان
علی گشته بودش که معیارمان
دوازده امام گشته قدیسِ ما
که اجدادِ ایران شد ابلیسِ ما
گذشت و گذشت،«چپ» بیامد پدید
چنان از عدالت بگفت کس ندید
مسلمانِ چپْ، با چپِ مارکسیست
بهمراهِ ملّا و چند دیگر «ایست»
بگفتند که «شه» خائن و نوکرست
به بیگانه خدمت، و فرمانبرست
بود نوکرِ آمریکا انگلیس
به این هردو مزدور و هم کاسه لیس
«محمّد رضا» خود پیِ کارخویش
به روز و به شب برده ایران به پیش
بکرد انقلابی که نامش سفید
که در غربِ دنیا کَِسَش هم ندید
سپاهی ز دانش، زترویج سپاه
به نانزده اصول کرده این کار شاه
به دهقان زمین داده، زن حقِّ رای
بنا کرده «انصافخانه» به سعی
سپاهی ز بهداشت،فروشِ سهام
نمود بیمه ملّت به اکمل تمام
نمود ملّی جنگل، زمین برزگر
سهیم سودِ کارخانه را کارِگر
توانم نباشد که گویم همه
ندارم زمان و نه هم حوصله
ببود مملکت رو به پیشرفت جلو
که ملّا و چپ هم هیاهو و هو
که شاه زور گوید، چنین ست چنان
که آزادیِ زن، فساد بی گمان
گروهی گرفته بدست هم تفنگ
بهمراهِ «شیخ» ضد «شه» کرده جنگ
بکشتند بسی افسر و پاسبان
نگهبانِ بانک، مستشار کاردان
یکی سازمان بود که نامش «ساواک»
که اسمش به ملّت همی ترس و باک
بگفتند که آن می هد زجر شکنج
به شلّاق و کابل، بس شکنجه چه رنج
مَثَل بود میان، موش دارد که گوش
به دیوار حواست که دارد چه موش
خلاصه ز راست و دروغ شهر ببود
که هرجا رَوی آن ساواک هست شنود
ولی مملکت رو به پیش، نان و آب
که آبادیش بیش، نه اینسان خراب
همه نان خوردن به سفرهِ وجود
مرتّب که کشور به پیشرفت صعود
همه درس و مشق جملّه بود رایگان
کسی را ندیدی ز نان ناتوان
برایِ همه بوده آبی و نان
نبودش که بیکاره «لیسانسْ جوان»
تاتر سینما «خانه- می» کل عیان
کنارش کلیسا و مسجد اذان
درِ هر سه باز، جملّه آزاد بود
چه «میخانه رفته» چه مسجد سجود
بُدند ملّتی شاد و با اعتبار
بُدش نامِ «ایران» چه با افتخار
نه که بوده ایران بهشتِ برین
ولی ملّتی شاد به خاور زمین
«محمّد رضا» عشقِ ایران بسر
ولیکن چنین بود که گوئی «پدر»
همی امر می کرد،نه یک شرحِ حال
بپرسد پسر دخترم،هست سئوال ؟
نظر این منست،شاید هم اشتباه
نکردم کبیره که من را گناه
تماماً شهی بوده میهن که دوست
همین ست که امروزه نامش نکوست
به هنگامه اش یک «تومان» معتبّر
«دلاری» به پنج یک «تومان» سر به سر
تمامِ خلیج را بداشت زیرِ دست
کسی را نه جرئت کند بد که مست
نه جنگی نه خونی نه آتش بپا
به فارسِ خلیج شه بُدش رهنما
به ارتش قوی و به فرهنگ قوی
قوی میهنی گشته هم معنوی
اگر مهلتی کرده بودش که شاه
کنون نامِ ایران رسیده به ماه
ولی حیف و افسوس که شیخِ پلید
بهمراه چپ خوانده «شه» را «یزید»
بُدیم ملّتی غافل و بی خبر
همه رهبران کور و نادان چو کر
هجوم برده چون گلّه بر ضدِّ «شاه»
پیِ شیخِ جانی و بس دل سیاه
چپ و راست ما پیروِ شیخِ رذل
تمامیِ ملّت به پایش که بذل
چپِ ما بگفتش «پرولتاریا»ست
«مسلمان چپش» گفت که روحِ «خدا»ست
همه مرگ گویان به شاهِ وطن
ز برنا و پیر و جوان مرد و زن
شدند کشته جمعی در این گیر و دار
ز مردم ز ارتش در این کارزار
سرانجام شهِ مملکت رفت ز خاک
بگفتا چه سود ملّتم را هلاک
بیامد یکی سیّد از کربلا
هجومِ جنایت هزران بلا
بیاورده شد از بلادِ فرنگ
به ظاهر چه آرام، درونش که جنگ
بنامْ روحِ «الله» و شهرت خمین
تو گوئی همه کور گشته دو عین
به هنگامِ رجعت ز وی این سئوال
چه داری تو «احساس» بگو خود چه حال؟
بگفتا که احساسِ من «هیچ» این
چه بیگانه بودش به «ایرانزمین»
برفت مستقیم سویِ گور و کفن
کلامش پر از کینه چون «اهرمن»
برفت وی جماران نشست حکم براند
یکی شیخِ جانی که قاضی بخواند
بُدش نامِ وی شهرِ «خلخال» که نام
بُد این شیخِ بیرحم چه قاتل تمام
بکشت افسرانِ وطن یک به یک
کشیدیم برایش سفیدها که چک
همه شاد و راضی ز کشتارِ وی
بشد چند روزی بدینسان که طی
وزیر و وکیل و هنرمند به دار
ز تاجر غنی و چه کارخانه دار
مجاهد فدائی ز چپ تا به راست
حمایت ز «خلخال» نه کم نی نه کاست
بکشت کرد و ترک و بلوچ و عرب
به هر شهر و ده شیخکی پر غضب
به هر شهر و ده «جوخه ها» برقرار
شکنجه به زندان و شهر چوبِ دار
زنان را ببستند به زیرِ حجاب
برفت زیر سانسور مجله کتاب
نمودند که حمله به هر سازمان
نبودش کسی را ز آن در امان
بکشت روز و شب پشته از کشته ساخت
هر آنچه که داشت ملّت آنرا که باخت
«خمینی» بیفتاد به جانِ عراق
که تا جنگ بیفتاد به ما اتفاق
«خمینی» شروع کردش این جنگ را
ز اوّل خودش کرده پرت سنگ را
تمامِ وطن شد عزا غرقِ خون
«خمینی» چه سرمست گرفته جنون
جسد تا جسد جای جایِ وطن
به هر کوچه صد حجلّه مرگ و کفن
درزا کشید هشت سال اینکه جنگ
فروختند سلاحها که شرق هم فرنگ
که این جنگِ بیخود به هشت سال کشید
سئوال کرده ملّت چه حاصل پدید
نبودش کسی را دگر میلِ جدال
که بل بس تنفر ز جنگ و قتال
چو دیدش «خمینی» که جنگ باخته
به اجبار به «آتش بس» هم ساخته
بگفتا که نوشیده ام جامِ زهر
به اجبار نمود اعتراف پیرِ خر
خمینی بمرد سالِ بعد رفت به گور
علی«خامنه» گشته رهبر به زور
بکشت خامنه عینِ «روح خدا»
به ملّت نموده ستم هر بلا
به روز و به شب مرگ و دار و شکنج
تمامیِ ملّت به دردند و رنج
گرانی، نداری، ستم، اختناق
که ملّت ضعیف گشته شیخ چاقِ چاق
خورند و برند و به یغما کشند
به بیگانگان هرچه خواند دهند
به لبنان و حوصی به «هشت الشعب»
ندارند که ایرانیان نانِ شب
چه گویم چه گویم که گشتم ملول
تهی جیبِ ملّت،که شیخ غرقِ پول
چه نامم هجومی که «پنجاه و هفت» ؟
تمامیِ هستیِ ما رفت ز دست
هجومی دگر باره، «شیخی» سرش
که «ایرانیان» گشته خود «لشکرش»
نه تازی هجوم کرده این بار به خاک
بل «ایرانیان» از درون اشتراک
شدیم جملّه بیگانه را لشکری
به خاکِ سیه رفته از مهتری
نمودیم خیانت به تاریخِ خویش
ز چپ تا به راست نی نه کم نی که بیش
شده میهن و خاک کنون غرقِ درد
درونِ وطن جملّه با شیخ نبرد
بسی جنبش و شورش و اعتراض
که سازند رژیم را دمر انقراض
به خارج ولی هرکسی حرکتی
یکی حیدری و دگر نعمتی
همه ضدّ هم می دهند بس شعار
نیاید که رزمشان به خود هیچ کار
پراکنده گشته ز هم خود جدا
بگویند بهم فحش و بس ناسزا
شده تفرقه کار و پیکارشان
دلم خون ز این رسم و رفتارشان
نبینم گروهی که دارد به سر
به دل عشق «ایران» نه جیزی دگر
گروهی که چپ، قبلّه «مسکو» امام
چپی هم مسلمان «رسول الختام»
یکی «سلطنت» داد و فریاد که شاه
هرآنکس نباشد چنین، کرد گناه
زچپ تا به راست جملّه درگیرِ هم
که شیخ خنده بر لب ندارد که غم
یکی «رهبرست» گشته «مخفی» چنان
به پندار که گشته «امام زمان»
تمامی شعارند و لق لق زبان
در این بین که «شهزاده ای» ست خوش عیان
بگوید که «شهزاده ام» لیک «نه شه»
نه در ماه فرستید مرا نی به چه
گروهی که بر تخت نشانده مرا
نه گوش ست به حرفم، ندانم چرا ؟!!!
بگویم که رای ست مرا انتخاب
ولیکن به درخواستِ من نی جواب !!!؟
مرتّب بگویم، نه فحش ناسزا
به هیچ فرد گروهی،نباشم رضا
درست ست که شهزاده ام هموطن
منم تابعِ رای و ملّت سخن
مرا عشقِ میهن به سر هست چنان
بخواهم که ایران همیش جاودان
«پدر» نیکی کرده و یا غیرِ آن
نباید که من را کَشی در میان
چه خوش گفته شاعر به شعر این بیان
گنه کرده در «بلخ» یکی در زمان
به «شوشتر» زدند گردنی بی امان
گذشته گذشت،بس کنیم این فغان
پدر هرچه بود عاشقْ این خاک بود
به فکرِ جهش رو به افلاک بود
بیائید همه جملّه یک دست شویم
که تا سویِ میهن به عزّت رویم
چو شیخ گرددش کاملا واژگون
یکی مجلسِ ملّی آید برون
به رای و به صندوقْ به هم احترام
ز هر حزب و دسته بگوید کلام
هر آنکس که ملّت دهد وی که رَای
چه شه یا که جمهور مر او را که سعی
بکوشد که ایران کند سربلند
مبادا به ملّت رسد یک گزند
تمامِ وطن جملَّه باشند شریک
به پندار و گفتار عمل، هر سه نیک
نگوئیم بهم ناسزا در شعار
که گردیم به چشمِ جهان خوار و عار
اگر قصدِ «همبستگی» هست میان
که دستم درازست به روح و به جان
اگر نه برو کارِ خود کن عزیز
به ماشینِ کشتارِ شیخ خون مریز
ولیکن امیدست مرا جملّه این
به وحدت رسیم با محبّت نه کین
دریغا که ایران کنون چشم به راه
ز این تفرقه می کشد بس چه آه
«رها» هم دلش مملو از خون و درد
همینست که غمگین و چهرش چه سرد
تمامِ امیدم به «شهزاده» است
«یگانه پُلی» سویِ میهن که هست
کسِ دیگرست، هان بگوئید به من !! ؟
نثارش کنم هم که جان و که تن
نباشم که من «بت پرست»،این به یاد
همی خواهم ایران که آزاد و شاد
«رها» خود دمکرات و آزاد ستان
چو میهن نباشد،کجا هست مکان ؟
۲۲ اسفند ۲۵۸۳ ایرانی
۲۲ اسفند ۱۴۰۳ خورشیدی
۱۲ ماه مارس ۲۰۲۵ میلادی