دل بد مدار

هموطن دل بد مدار آینده بس خود روشن ست

انقلابِ شیر و خورشید ضامنِ این میهن ست

ملّتی آماده مملو از امید بهرِ قیام

رهبرِ جنبش که حاضر خارِ چشمِ دشمن است

من نمی گویم که نامش،خود نگر هم در برون هم در درون

قصّه عطّار و مشک است*، عطرِ وی هر برزن است

هر طرف جوش و خروشی، میهن است در تبّ و تاب

یعنی که ایران به طفلی نو که خوش آبستن است

نامِ ایران گشته امروز سمبلِ رزم و نبرد

ره روانِ انقلاب مردانِ شیر دل هم زن است

خواه که آتش بس شود در این میان یا هم که جنگ

آنکه در تاریکی و ظلمت رَوَد اهریمن است

بابکان و آرشان و جمّله زن یوتابیان

بهرِ رزم آماده و هُشیار بگو تَهَمْتَن است

رستم و سهراب و سودابه لباسِ رزم به تن

گوئی یک جان و ولی در لشکری از چند تن است

لشکرِ دشمن که بی سر گشته و خوار و ذلیل

میزند دست و که پا نیست زنده، این خود مردن است

دست به دامانِ عراقی و که افغان مزد بگیر

یعنی که خود ناتوان در بست به گِل هم ماندن است

مرگِ دشمن این زمان از هر طرف گشته عیان

گورشان آماده گشته، مانده در آن خفتن است

گفته بودیم تا که آخوند هست نداریم روزِ خوش

راهِ حلّ آخوند و شیخ پیچانده کل در کفّن است

میشود میهن که پاک از این لجنهایِ کثیف

بارِ دیگر خاکِ ایران پاک و سبز چون گلشن است

بعد از آن شادی به میهن آید و جشن و سرور

هر طرف سر می کشی رقصی و  بشکن بشکن است

هِلهِله با رقص و شادی تا رَوَد غمها ز دل

ساختنِ میهن به جان و دل، و شادی خواندن است

دوِد کارخانه صدایِ تقِ تقِ صنعت بپا

فصلِ کاشتن بعد از آن فصل درو و خرمن است

کشوری سازیم که گردد سمبلِ نور و امید

شک مدار ای هموطن این حتم، که حتم مُبَرهَن است

همچو قفنوس جمّله برخاسته ز خاکستر چه سرخ

کرده این ثابت که تاریخ، شاهدش خود میهن است

هموطن بنگر به اطراف و کمی دور و برت

آنچه گفتم واقعّیّت هست، اگر شعر از من است

خود «رها» بیند که باغِ انقلاب سبز است و سبز

می دهد حتماً ثمر این باغ، آن  شکّر شکّن است

* ، مشک آنست که ببوید،نه آنکه عطّار گوید.