
رها اخلاقی :
غمی در سینه دارم امشب ای یاران
دوچشمم غرقِ اشک باریده چون باران
تمامِ کوچه هایِ شهرِ من فریاد
ستم در میهنم از حد گذشت بیداد
ز دستِ این ستم ملّت چون توفانی
خروشان پر زخشم در فکرِ درمانی
کبوترهایِ پربسته همه خسته
هجومی بر «قفسها» جملّه بشکسته
چه غوغائی چه امّیدی به دلها بود
همه فریادشان از دل، «قفس» نابود
چه غوغائی تمامِ شهر پر از شادی
چوان، پیر، مرد و زن فریاد که «آزادی»
بناگه ابرِ تیره از «حرا» غرّید
تمامِ سوره هایِ مرگ به شهر بارید
هجومِ لشکرِ اسلامِ «حیدر گو»
چو «کفتاران» هجوم آورده از هر سو
مسلسل کارد و خنجر چاقو و دشنه
به خونِ این کبوترها همه تشنه
تو گوئی حمله «تازی» به «ایران» ست
به فرمانِ امامِ جهل همه سرمت
صدایِ مرگ هجومِ نکبتِ پاسدار
به رگبارِ مسلسل «نسل کشی» آشکار
خیابانها همه غرقِ به خون ناله
ز خونهاشان زمین سرخ گشته باغ لاله
پر از غنچه پر از گلهایِ عطر آگین
پسر با مادری هر دو به خون آجین
یکی ذوجِ جوان تازه بهاران را
نه دیده، طعمه گشته فصلْ زمستان را
«امام جهل» به منبر قهقه غوغا
به لب «قرآن» دعایِ نیمه شب برپا
دِرو کردند به فرمان هرجه ایرانی
عرب،کرد و بلوچ،آذر چه تهرانی
شمالی،بختیاری بندری شوشتر
یکی برنا دگر سالخورده یا کمتر
ز من پرسید چرا گشتی چنین نالان؟
زدند با تیر کبوترها که در ایران
غمی در سینه دارم هموطن خشمگین
به عشقِ میهنِ کوروش، به خصم پرکین
نماند بر زمین خونِ کبوترها
بتازیم بر خلیفه جملّه ما بنگر چه «آذرها»
چه در داخل چه در خارج همه یک صف
چه لب بر دل فقط ایران فقط یک حرف
زنیم بر بند و بست «شیخ» و هر «تاجر»
چنان ضربه بریزد بند و بست آخر
ایا یاران رسیده آخرِ بازی
کنیم نابود به حتم ما لشکرِ تازی
شود ایران سرایِ منطق و دانش
نه ملّا ماند و آئین وی داعش
«رها» غم را ز سینه خالی حتم آن روز
که بیگانه برفت و هموطن پیروز
۱۹ بهمن ۲۵۸۴ ایرانی
۱۴۰۴ تازیانی
۸ فوریه ۲۰۲۶ میلادی






