غُربتِ مرام در مسلخِ لاشخورها

مهدی اصلانی :

تن خسته و درهم‌شکسته‌ی زندانی زیر شکنجه، میان چهاردیواری‌ی سردی که بوی کافور و خون می‌دهد، دیگر متعلق به خودش نیست. صدای بازجو با تازیانه در گوشت فریاد می‌زند تا چیزی را بگویی که آن‌ها می‌خواهند. بازیِ‌ی کثیفی که انسان‌کُش‌ها زندانی را به خود نبودن وا می‌دارند، تا به اعترافی ساخته‌گی برسند، بعد بروند بر همان مبنا طناب‌کُش‌ات کنند.
در سکانسی از فیلم کندو (فریدون گُله) وقتی «ابی» (بهروز وثوقی) برای اثباتِ بودنِ خودش، تن به آن شرط‌بندی‌ی ویران‌گر می‌دهد و کافه به کافه زخم می‌خورد، در یکی از ایستگاه‌های اولیه در آن مسیرِ تب‌آلود، زنِ شوهرمرده‌ی صاحبِ کافه که طعم تلخ روزگار چشیده، وقتی ابی می‌گوید اومدم مجانی بخورم و پول هم ندارم، رو به او می‌گوید: «این روزها دیگه لاشخورها هم این‌جوری لاشخوری نمی‌کنند»
لاشخور در طبیعت، به مُردار قناعت می‌کند، اما نظام‌های بی‌مرام ابتدا جان، شرف و اراده‌ی انسان را زیر شکنجه‌های وحشیانه می‌کُشند تا از او یک «مردارِ متحرک» بسازند که بتوانند بر سرِ جنازه‌یِ خودساخته‌شان، جشنِ قانون و عدالت برپا ‌کنند

Screenshot