
زرتشت خاکریز :
نانی دیکتاتور دندانهایِ پرسشگر را از ریشه میکَند
و غذا را به عزایِ عزیزاناش مینشانَد
نقاب اگر از صورتِ آب برداشته شود دستِ چه سرابها که رو نخواهد شد!
چه شرابها که از پشتِ ریا سر برنخواهند کشید! و نخواهند گفت که قلع
قرنها در تعقیبِ دندانِ عقل بوده است و قمع خودش را قدیس جا زده
در میانِ عصبها برایِ خودش دفتر و دستکی درست کرده
اما در حقیقت همهیِ هم و غماش
فرستادنِ قلب به داروخانه برایِ خریدنِ نقاب بوده است!
چه نقبِ بیرقیبیست این دنیا! چه رفیقِ بیچشم و روییست این نانوا!
که نانهایاش را دیکتاتورانه به بار میآورد
تا خار در خمیر برایِ خودش خانهای بسازد دار به جستوجویِ عصب باشد
و دندانهایِ پرسشگر و روشنگرا یا دست به خودکشی
یا در زندانها بپوسند
یا تنشان در تبعید معاشرِ تنپوشِ تنگِ تنهایی شده
و پاپوشِ نداشتهیِ برهنهپایان را ببوسند ای بوسه
دندان به رویِ جگر بگذار! قلع و قمع را ندیده بینگار!
قبر و قَمه را محو کن از صحنهیِ روزگار! قمقمه را سرشار از نور کن!
الفبا را غرقِ سرور کن! خودت را دور کن از سرابی که تشنگی را رفع نمیکند
از شرابی که انسان را مست نمیکند
و سرانجام از نطفهای که جنین را هست نمیکند! خودت را دور کن ای بوسه
چرا که نانِ دیکتاتورها در این جهان همه مصنوعیاند
مثلن فلزی یا پلاستیکی و نامشان سنگ دارد
آنان از تلفظِ لطیفِ “حُسن” از طیفِ کوچک و بزرگِ “ملاحت”
و از لفظِ ظریف و زندهیِ “زیبایی” به دندانهایِ شیری راه نمیبرند
آنان از جانِ جلیلِ فنجان از قاضیای به نامِ وجدان
به شیوهیِ پِرنگاه اما خموشانهیِ عشقِ قهوه نمیرسند
و نه به غمزهیِ اغواگر و بیآزار و فرهیختهیِ زنانی که در هوایِ طوفانی
قند را در کشتیهایِ شکستهشان به جایِ بادبان برمیکشند!
منظورِ آن دیکتاتورها از بستن
کلید شدنِ دندانهایِ مرگ است به وقتِ پنجره
من اما که کودکام از زندهگییِ شیر ریختنِ آزادی در فنجان را میپسندم
باز شدنِ شعر در کاکائو و بازی با درهایِ شیرین را میپرستم!






