
زرتشت خاکریز :
خواستم نامی برایشان پیدا کنم
اما حروفِ الفبا با من قهر کردند و پشتشان را به من
خواستم برایِ صحبت یک صندلی به آنان تعارف کنم
اما چوبها شکستند و پَر گرفتند برایِ همیشه از پیشِ من
خواستم نسبتشان را با زمین دریابم
اما زمین از زیرِ پاهایام شانه خالی کرد
و من دیگر خانهیِ خودم را باز نیافتم چشمانِ من کجاست؟
ذاتِ این مِه از چیست که چهار عنصرِ هستی
بسی به شگفتی آمدهاند و همهیِ شناسنامهها شاخ درآوردهاند؟
آخرین حرفِ الفبا برایِ اولین بار در زندهگیاش آرزو کرد
که کاش “کینگکُنگ” میبود تا از کنامِ خویش به در میآمد و
پا به خیابانهایِ تهران و دیگر شهرهایِ ایران میگذاشت
و “لباسشخصیهایِ” موتورسوار را
چنان به یکدیگر و به زمین و زمان فرومیکوفت
که کوچکترین تکهیِ پیکرِ تو نه گوش
که تراشهیِ نازکِ ناخنِ یک آدمی باشد!
ای قهر کرده و پَرگرفته از من ای سقوط کرده در ستارهای بینام
من میخواهم اما هر چه سعی میکنم نمیتوانم بگویم
چیست آن چیزی که به هیچ وجه نمیگنجد در جامد و مایع و بخار






