‏چشم‌ کش‌ها

چشم‌کش‌ها آگاهانه و سیستماتیک به چشم‌های بسیار در کف خیابان شلیک کرده‌اند‌

‏«کلاغ به روایت قصه‌ای از جهان اسطوره‌ها، معلمِ اولِ گورکنی است: قابیل برادر خود، هابیل، را کشته است، اما نمی‌داند جسد برادر را چه‌گونه از چشم‌ها پنهان کند. کلاغی، کلاغِ مرده‌ای بر منقارش، در کنارِ قابیل می‌نشیند تا رسمِ دفنِ برادر به او بیاموزد. به روایتِ قصه‌ی دیگری از جهانِ اسطوره‌ها، کلاغ همه‌ی اعضای قبیله‌ی خویش را به فصل زمستان زیرِ کوهی از بهمن دفن می‌کند. به این امید که به فصلِ بهار چشم‌های مرده‌گان بخورد. کلاغ هم رازِ مرگِ برادر دفن می‌کند هم چشمِ نعشِ برادر می‌خورد. کلاغ کوری می‌پراکند.[…]

‏در یک سو چشم‌کُش‌ها ایستاده‌اند؛ در یک‌سو عاشقانی که راز معشوق در سینه پنهان می‌کنند»

‏برگرفته از مقدمه‌ی بهروز شیدا بر «کلاغ و گلسرخ»